قصه هاي كوتاه بختياري
البرز و ستار كه احساس كردند با لجبازيهاي مش زمون رفتنشان در حال منتفي شدن است، پيشنهاد جالبي ارايه دادند. البرز گفت:عامو تو برو منزل – تا تو نهارته ايخوري، ايما موشينه سيت ايشوريم.
مش زمون كه ديد بد پيشنهادي نيست قبول كرد و به همراه پسرها ماشين را كنار آب برد و دو تا سطل سياه بزرگ كه از سر چاه 126 بلند كرده بود را دست پسرها داد تا شروع به شستن كنند . موقع ترك آنها آخرين تذكرات را هم به آنها داد: ز بالا تا دومِن خوب پاك و پرچس كُنين –تموم كه كِردين وا لونگ خُشكِس اِكُنين- نَبينُوم گربه شورس كُنين!! و خوشحال از زرنگي كه بخرج داده بود به سمت خانه اش راهي شد.
دنباله قصه را در ادامه مطلب بخوانيدقصه هاي كوتاه بختياري
سفرنامه (بخش اول)
البرز وستار دو پسر عمو بودند و در روستايشان درس خواندن تا مقطع راهنمايي را به پايان رسانده و بعلت اينكه در آنجا دبيرستاني وجود نداشت براي ادامه تحصيل ناگزير شدند به شهر مسجدسليمان كوچ كنند تا بتوانند ديپلم خود را در اين شهر بيگيرند. هر چند بعدها از آن اجبار بسيار شادمان شدند.
ادامه مطلب را بخوانيد
با هم بودن را تجربه کنیم،آنگونه که از یکدیگر بیاموزیم و در تبادل داشته هامان بی پروا باشیم، چون باران.