به گمانم  پیش از عبور کاروان خورشید بود که چنگال یخی مرگ به تاراج برد ندای تپه خاموش را. و حال چه نا توان در طلوع و چه نا امید در غروب. ظهرت را خواهانم که هیچ سایه ای در گذر جا نماند. تا ایستادگان به سایه پشت ندهند. من که استخوان برشته دیاری دیگرم، در خنکای این خاک سرد، چه بی رمق است نفسهام با شش های سوخته جنوبی ام.هزار خورشید در کف دارم برای کرختی این جماعت سرماگیر.گرمایی رابه ارث برده ام که تند تر از شمع، کوه یخی روح اینان را می میراند وهزار پرتو سوغات من است از بهرنگ خورشید جنوب، تا چراغانی کنم  گذرگاه های خلوت و سرد و بی گذر دلاشان را.

شاید آن همه شور خورشید را در جنوب نمک گیر کرده باشد.