نگاه نو به شعر نو

نویسنده شاهرخ -ک

نگاهی به  شعر آستانه احمد شاملو

در آستانه

باید ایستاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد
چرا که اگر به گاه آمده باشی‌ دربان به انتظار توست و
اگر بی‌ گاه
به در کوفتن ات پاسخی نمی آید.

شاملو اینجا به کدام در اشاره دارد، همانطور که می‌‌دانیم از قدیم تا به امروز همه در‌ها برایشان ابزاری جهت با خبر کردن صاحب خانه در نظر گرفته شده است. از کوبه تا ایفون تصویری امروزی. ولی‌ در مورد نظر شاعر هیچکدام از اینها را ندارد، چرا چون میزبان طبق قرار و برنامه حاضر به پذیرش میهمانانش است. او کاملاً از لحظه آمدن میهمانش آگاه است،پس کوبه یا زنگ لازم نیست. اگر کسی‌ حتی در را بشناسد ولی‌ از راه و به موقع نیامده باشد تقلا و تلاش او فایده‌ای در بر نخواهد داشت.چون کلا احتیاج به تلاش و تقلا نیست اینجا قانون کمترین تلاش حاکم است. از این نوع در‌ها بدون شک در تمامی مکاتب عرفان شرقی‌ وجود دارد. دری که در خوانده میشود ولی‌ وجود خارجی‌ ندارد دری که تنها شباهتش با سایر در ها محلی است برای عبور از بیرونی به درونی. دری که آدرس و نشانی‌ ندارد ولی‌ در صورت آمادگی‌ تو به روی تو باز خواهد شد و دربان در انتظار توست.
کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی‌.

فروتنی، اصلی‌‌ترین مجوز ورود است، باید منیت و خود خواهی‌ را کنار گذاشته باشی‌، یک انسان فروتن خواست همه انسان‌ها را بر خود مقدم می‌‌داند چرا که دیگران هنوز درگیر خواست‌های خود هستند ولی‌ انسان فروتن از هرچه رنگ تعلق داشته باشد آزاد است.
آیینه‌ای نیک پرداخته توانی‌ بود آنجا
تا آراستگی را
پیش از در آمدن
در خود نظری کنی‌
آینه نیک پرداخته، یعنی‌ آینه تمام عیاری که همه چیز را تمام و کمال نشان دهد،همه چیز را حتی کوچکترین را که چیزی از قلم نیفتاده باشد. تا همه آنچه را تا به آ‌ن‌ لحظه در انتظارش بودی را ببینی‌ و منعکس کنی‌، در واقع کامل را در خود دیده عین آنرا در پیش آینه ببینی‌ با او یگانه باشی‌.آراستگی،زیبایی محض یک تصویری که تا کنون دیده نشده باشد .
هر چند که غلغله ی آ‌ن‌ سوی در زاده ی توهم توست نه انبوهی مهمانان،
که آنجا تو را کسی‌ به انتظار نیست.
که آنجا جنبش شاید،
اما جنبنده‌ای در کار نیست:
نه ارواح نه اشباح و نه قدیسان_کافورینه به کفّ
نه عفریتیان_آتشین گاو سر به مشت
نه شیطان_بهتان خورده با کلاه بوقی منگوله دارش
نه ملغمه ی بی‌ قانون_مطلق‌های متنافی.
شاملو در اینجا از توهّم اتی که برای انسان بخاطر اطلاعات غلطی که به او داده شده سخن می‌‌گوید. هیچ کس آنجا به انتظار نیست چون دیگر دنبال شخصی‌ یا انسانی‌ یا تمامی آ‌ن‌ موجوداتی که تا بحال در مورد آنها شنیده‌ای نباید بگردی چون وجود خارجی ندارند. تمامی آنها متعلق به همان هفتاد و دو ملتی است که همچنان در جنگ بوده اند و خواهند بود تا لحظه‌ای که از افسانه‌های خود دست بر داشته و به حقیقت برسند. حالا آنها را که همگی‌ انسان‌ها با آنها آشنا هستند را نام میبرد، نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسان دروغین نه جلادان و مجریان جهنم و دوزخ ساختگی نه شیطان دروغین با آ‌ن‌ شکل و شمایل و خصوصیاتی که به ما معرفی‌ شده بود نه قوانین بی‌ ثباتی که از این دست به خورد انسان‌ها داده شده و داده می‌‌شود.
تنها تو آنجا موجودیت_مطلقی‌،
موجودیت_محض،
چرا که در غیاب خود ادامه می‌‌یابی‌ و غیاب ات
حضور قاطع اعجاز است.
در اینجا شاملو از موجودیت مطلق می‌‌گوید، مجودیتی که برای بودن به هیچ چیزی وابسته نیست. موجودیتی بدون واسطه، لزومی به داشتن هیچکدام از عواملی که شرط وجود باشد نیست.تو موجودیت محض هستی‌ و بجز تو هیچ چیز دیگری وجود ندارد.چون این تو و این جوهر وجودی تو است که در غیاب هر کس با هر لقب و عنوان که بودی آنجا وجود دارد.تمامی‌ نامها و القاب که خوانده می‌شدی را در پشت در بی‌ کوبه رها ساختی. دیگر آنها تو نیستی‌. تو بدون هیچکدام از آنها، تو حقیقی‌ بدون تعلق.این یک حضور بی‌ منظور است، حضوری معجزه آسای، حضوری بی‌ اثبات.
گذارت از آستانه ی ناگزیر
فرو چکیدن قطره قطر انی است در نا متناهی ظلمات.
گذشتن تو از راهی که ناچار به عبور از آن هستی تا تکامل خود را به اتمام رسانی .عبور تو از آخرین مرحله، مانند قطره‌ای از قطره‌های چکیده شده در بی‌ نهایت وجود، ظلمات است چون با تمامی شناخت تو از هستی‌ متفاوت است.واضح تر بگوییم قبل از حیات قبل از زمان و قبل از همه چیز. بی‌ نهایت بی‌ همه چیزی. آنجایی که هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده، به زبان دیگر قبل از مه بانگ.
دریغا،
ای کاش‌ای کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
در کار در کار در کار
می‌ بود!
اینجا شاعر سه بار از قضاوتی استفاده می‌‌کند، چرا؟ چون می‌خواهد نهایت تاکید را بر گفته اش داشته باشد،همینطور در مورد در کار باز سه بار بکار می‌‌برد تا نهایت تاکید را داشته باشد.
شاید اگر توان شنفتن بود
پژواک_آواز_فروچکیدن_خود را در تالار_ خاموش_کهکشان های_بی‌ خورشید
چون هرست_آواز_دریغ می‌‌شنیدی:
آری اگر توانائی شنیدن و فهمیدن داشته باشی‌،توانائی شنیدن صدای پژواک و انعکاس خود را در تالار های بی‌ مثال کهکشان های بی‌ خورشید و تاریک. که باز شاعر اشاره به قبل از هستی‌ یا قبل از زمان و مکان دارد. آواز دریغ هرست گفته شده چون بعد از به صدا در آمدن آ‌ن‌ دیگر هیزم باید آماده سوختن باشد.انسان به حقیقت نرسیده را به هیزم در حال رفتن به سوی آتش مثال زده که از سرنوشت خود نالان است و آواز دریغ سر داده که از سرنوشت خود متأسّف است .
کاشکی‌ کاشکی‌ کاشکی‌
داوری داوری داوری
در کار در کار در کار...
اما داوری آ‌ن‌ سوی در نشسته،بی‌ ردای شوم_ قاضیان.
ذاتش درایت و انصاف
هیات ش زمان.
و خاطره ات تا جاودان_جاویدان در گذرگاه_ادوار داوری خواهد شد.
آرزوی بودن داور را دارد، از این همه بی‌ عدالتی شاکی‌ است ولی‌ در نهایت حقیقت را می‌‌یابد و داور را در پشت در بی‌ زمانی‌ و بی‌ مکانی در پشت در بی‌ کوبه ملاقات می‌‌کند به ذات با درایت و با انصاف ش پی میبرد هیات ش زمان است یعنی‌ تا هستی‌ او نیز هست و تمامی خاطره ات از تمامی دوران ها تا نهایت بی‌ نهایت بررسی‌ خواهد شد، هر پیشینه ای که در خاطره ات بر جای مانده باشد داوری خواهند شد.از ادوار سخن میگوید یعنی‌ ما بیش از یک دوره را داوری می‌شویم در حقیقت به جاودانگی انسان و تعدد زندگی‌‌ها اشاره دارد که همگی‌ زنجیر وار به هم پیوسته اند.
بدرود!
بدرود!(چنین گوید بامداد شاعر:)
رقصان می‌‌گذارم از آستانه اجبار
شادمانه و شاکر
از بیرون به درون آمدم:
از منظر به نظاره به ناظر.
نه به هیات_ گیاهی‌ نه به هیئت_پروانه‌ای نه به هیات_سنگی‌ نه به هیات_بر که ای
من به هیات_" ما " زاده شدم
به هیات_پر شکوه انسان
تا در بهار_ گیاه به تماشای رنگین کمان_ پروانه بنشینم
غرور_ کوه را دریابم و هیبت_دریا را بشنوم
تا شریطه ی خود را بشناسم و جهان را به قدر_همت و فرصت_خویش
معنا دهم
که کار ستانی از این دست
از توان _درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.
بدرود میگوید باز تاکید بر اتمام حجت دوبار میگوید، شاد است و شکر گزار که این مهم را دریافت کرده است.
از هستی‌ بیرون زده و دیگر از پشت دو چشم خود نگاه نمی کند. نگاهش متفاوت با همیشه، از دید بی‌ موجودی یا به قول بی‌ دل دیدی " بی چگونه ".از دیده مخلوق نمی بیند الان با ناظر یکی‌ شده.
شباهتی‌ به هیچکدام از مخلوقات ندارد،می‌ گوید به هیات ما بدنیا آمدم یعنی‌ یگانگی و وحدت، هیات پر شکوه انسان در اینجا اشاره دارد به متفاوت بودن انسان و جایگاه بزرگی‌ که او دارد، یا همان اشرف مخلوقات.
تا تمامی هستی‌ را به اندازه فرصتی که دارد معنا ببخشد یعنی تا من انسان نباشد دنیا معنا پیدا نمی کند. با وجود انسان است که هستی معنای خود را میابد، که یک همچون کار بزرگی‌ از عهده سایر موجودات خارج است. و فقط ما هستیم که توانائی انجام آنرا داریم. معنا دادن به کل هستی و هر چه که هست.

انسان زاده شدن تجسد_وظیفه بود:
توان_دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان_شنفتن
توان_دیدن و گفتن
توان_اندوه گین شدن و شادمان شدن
توان_خند یدن به وسعت_دل، توان_گریستن از سویدای جان
توان_گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع_شکوه ناک_فروتنی
و توان_جلیل_به دوش بردن بار_امانت
و توان_غم ناک_تحمل_تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان
انسان بوجود آمد تا وظیفه خطیر ش را به سر انجام برساند این تصمیمی بود که گرفته شده بود.زیرا همانطور که ذکر شد هیچ موجودی توانایی انجام وظیفه انسان را ندارد. آری توانائی دوست داشتن و دوست داشته شدن شنیدن و فهمیدن دیدن و گفتن خند یدن و گریستن از سویدای جان اینها فقط از دست انسان بر میایند. شاملو اینجا از روش خاصی‌ استفاده می‌کند از روش متضاد،غرور داشته باشی‌ در ارتفاع فروتنی که خود نهایت افتادگی است با این کار اعتبار فروتنی را محکم تر بیان می‌‌کند.و سپس به بار امانت اشاره می‌‌کند که در واقع همان بار امانتی است که به کرات دیگران از آ‌ن‌ یاد کرده اند و لزومی به توضیح ندارد. و در نهایت به تنهایی بر میگردد که و باز تاکید تنهایی ، تنهایی عریان یعنی‌ تنهایی نه دور بودن از انسان ها ،بلکه تنهایی مطلق حالتی که منتظر هیچکس نباشیم و بجز ما هیچ کسی وجود نداشته باشد.
انسان دشواری وظیفه است.

دستان_بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در بر کشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بدر کامل و هر پگاه دیگر هر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را.
رخصت_زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتم و دست و دهان بسته گذشتیم
و منظر_جهان را
تنها
از رخنه ی تنگ چشمی حصار_ شرارت دیدیم و
اکنون
آنک در کوتاه بی‌ کوبه در برابر و
و آنک اشارت دربان_منتظر!
دالان تنگی را که در نوشته ام
به وداع
فرا پشت می‌‌نگرم:
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیرم و حق گذارم!
(
چنین گفت بامداد خسته)
انسان دشواری وظیفه است، یعنی با تمام این احوال انسان بودن یکی‌ از مشکل‌ترین وظایفی است که بر گردن انسان قرار داده شده است. همانطور که خیلی‌ از انسان‌ها نتوانسته اند آ‌ن‌ را به تمام و کمال به انجام رسانند که امثال آنها در کلّ حضور انسان بر زمین فراوان هستند.
شاعر می‌‌گوید که دستانش در بند بوده و نتوانسته که ارتباط خود را با هستی‌ و موجودات آن و با سایر انسانها برقرار کند و آن‌ها را در آغوش کشد از امکانات هستی به نحو احسن استفاده کند. در ادامه دلیل آ‌ن‌ را توضیح میدهد که فرصت زندگی‌ کردن و لذت بردن از این موقعیت را دست و دهان بسته گذشتیم چون تنها جهان و زیبایی‌های آن را با تنگ نظری دنبال کردیم . هر کسی‌ با قرار گرفتن در مجموعه و مکتب خاصی با چهار چوبی مشخص باعث پدید آمدن دیوار‌های فرضی‌ در بین انسان‌ها شد، و تنها خود و افکار خود را بر حق شمردند و آزادی دیگران را از آن‌ها سلب کردند. که در اصل ادامه همان جنگ هفتاد و دو ملّت می‌‌باشد.
اما حالا او حقیقت را یافته است و خود را در برابر در بی‌ کوبه می‌بیند در مقابل دربان و منتظر اشاره او تا از برون به درون شود. زندگی‌ را به دالانی تشبیه کرده، که اکنون در پشت در بر جای می‌‌گذارد و فقط خاطرات آن را با خود دارد.از کوتاهی سفر می‌‌گوید چرا که برای او که عمر جاویدان دارد در قالب زمان حرکت کردن بسیار سریع اتفاق میافتد.از سختی سفر میگوید یکی از جهت دشواری وظیفه انسان بودن ، و دیگر بخاطر نا محدودی و جودی یا همان خصلت ذاتی، ازلی و ابدی که بودن در زمان و مکان را برای او سخت کرده بود. ولی‌ در پایان اعتراف می‌‌کند که سفر یگانه بوده و هیچ چیزی کم نداشته،یعنی تمامی خواست او در پایان این سفر تامین شده و از این بابت هیچ کم بودی ندارد و از صمیم دل از سفر راضی است . در آخر شاملو از حق گزاری یاد می کند و با این گفته خود را انسانی معرفی می کند که حقانیت را پذیرفته باشد.
یکشنبه اول نوامبر 2009

 

نمایشنامه

مرگ یزدگرد

نوشته‌ی : بهرام بیضایی

شخصیت‌ها: آسیابان/ زن/ دختر/ سردار/ سرکرده/ موبد/ سرباز

(آسیابی نیمه تاریک. روی زمین جسدی است افتاده؛ بر چهره‌اش چهرکی زرین. بالای سر آن موبد در کار زمزمه است؛ اوراد می‌خواند و بخور می‌سوزاند. چهره‌ی وحشت‌زده‌ی آسیابان که بی‌حرکت ایستاده. زن چون شبحی برمی‌خیزد و دختر جیغ می‌کشد.)

آسیابان: نه، ای بزرگواران، ای سرداران بلند جایگاه که پا تا سر زره‌پوشید! آنچه شما اینک می‌کنید نه دادگری است و نه چیزی دیگر. آنچه شما اینک می‌کنید یکسره بیداد است. گرچه خون آن مهمان نخوانده اینجا ریخت، اما گناهش ایچ بر من نیست. مرگ آن است که او خود می‌خواست. نه، ای بزرگان رزم جامه پوشیده، آنچه شما با ما می‌کنید آن نیست که ما سزاواریم.

(سرکرده دو کف دست را به هم می‌کوبد. سرباز زانو می‌زند.)

سردار: این رای ماست ای مرد، ای آسیابان؛ که پنجه‌هایت تا آرنج خونین است! تو کشته خواهی شد، بی‌درنگ! اما نه به این آسانی؛ تو به دار آویخته می‌شوی ـ هفت بندت جدا، استخوانت کوبیده، و کالبدت در آتش! همسرت به تنور افکنده می‌شود؛ و دخترت را پوست از کاه پر خواهد شد. چوب نبشته‌ای این جنایت دهشتناک را بر دروازه‌ها خواهند آویخت، و نام آسیابان تا دنیاست پلید خواهد ماند.

موبد:(در کار خود)... تاریده باد تیرگی تیره‌گون تاریکی از تاریخانه‌ی تن. از تیرگی آزاد شود نور، بی‌دود باشد آتش، بی‌خاموشی باشد روشنی. تاریده باد تیرگی تیره‌گون تاریکی از تاریخانه‌ی تن...

سرباز: چوب از کجا ببریم؟ این دور و بر طناب به اندازه هست؟

زن: بی‌شرم مردمان که شمایید. ما را می‌کشید یا غارت می‌کنید؟

سرکرده: تیرهای سایبان را بکش؛ برای افراشتن دار نیک است. و اما طناب ـ

زن: آری شتاب کن، شتاب کن؛ مبادا که ما جان به در بریم! مبادا که داستان گریز خفت‌بار پادشاه از دهان ما گفته شود؛ و در گیهان بپراکند، و مردمان را بر آن شاه دلاور خنده گیرد. آری، زودتر باش!

سرباز: دستور باشد همینجا شمشیرم را چپ و راست به کار بیندازم. کار سه بار چرخاندن در هواست؛ دو رفت و یک آمد ـ

متن کامل نمایشنامه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

فرهنگ و هنر بختیاری

 

يه ياد استاد آواز گلبرگهاي بختياري

آبهمن علاءالدين

بودن درجمع و چشم مردمان يك چيز است و ماندن دردل و ياد مردمان چيز ديگري‏ست. استاد بهمن علاءالدين پيش از اولي صاحب دومين خصيصه شد. افراد خاص داراي اين توانايي اند كه نقش اتصال دهنده فرهنگي را در بين اقوام عهده‏دار باشند. به جرات مي‏توان گفت كه استاد علاءالدين يكي از همين افراد است (نه بود،چون اين نقش تا هميشه ادامه خواهد داشت). من افرادي را مي‏شناسم كه پس از طي كردن مدارج بالا در هنر،تحصيل ،تجارت و ... به اين مهم اذعان داشته‏اند كه با هنر و صداي استاد علاءالدين ارتباط جديد و يا بيشتري با ريشه قومي خود پيدا نموده‏اند. همانگونه كه در بين نسل جوان اين آشنايي فرهنگي/ بومي قابل توجه مي‏باشد در ميان بزرگسالان ِ فاصله گرفته‏ از فرهنگ بومي نيز مي‏توان شاهد بود.

هنرمندي استاد در عين بي‏پيرايگي از چنان جلالي برخوردار است كه شنونده حرفه‏اي موسيقي را از جهت تكنيك و نوآوري و عام ترين شنونده را از جهت احساسي جذب خود مي‏نمايد. هر بار كه آوازهاي كم بديل وي را با صداي احساس برانگيزش گوش مي‏دهيم، نهان ترين و لطيف‏ترين لذتهاي بصري را با ارائه شناختي بهتر از خود و پيشينه‏مان به ما ارزاني مي‏دارد.استفاده صحيح از كلمات و مهمتر از آن پيدا نمودن كلمات فراموش شده ويا كم كاربرد در جامعه امروز بختياري، از بارزترين اهداف هنري وي است.

حال او رفته است و گنجينه‏اي را به يادگار گذاشته تا نسل فردا نيز از آن بهره‏مند گردد، تا گيتي بگردد بلكه ناخدايي ديگر از قعر اقيانوس فرهنگ و هنر بختياري گنجينه‏اي ديگر را كشف رمز نمايد.كاري كه او در سكوت و فروتني نمود تا خود اقيانوسي باشد براي يافتن گنجينه‏هاي هنر‏ش.

يادش بر لبان هر زمزمه‏گر آواز بختياري جاودانه.

كيارش آبان 88

 

شعر جهان

آنا آخماتووا

 صدا با نرمي بسيار به گوشم رسيد
مرا مي خواند : بيا ، بيا ،
اين سرزمين بر باد رفته را ترك كن ،
اين سرزمين گناهكار را ،
براي ابد روسيه را ترك كن.
خون دست هايت را خواهم شست
شرمندگي تيره گون را
از قلبت دور خواهم كرد
و فردا ، نامي تازه خواهم داد
به شكست هايت و به دردت.

اما من ، بي اعتنا و آرام ،
گوش هايم را با دست هايم بستم
تا سخناني چنين ناشايست و بيهوده
ذهن دردمندم را نيالايد.

 


*********

در نيمه باز است
در نيمه باز است
آهسته تكان مي خورند درختان ليمو ترش ....
جا مانده
بر اين ميز
يك دستكش ، يك تسمه ي چرمي
يك هاله ي زرد است دور لامپ ....
من گوش دارم به صداي خش وخش برگهاي خشك
چرا رفتي؟
نمي فهمم ....
فردا صبح
روشن، شاد
خواهد بود
و زندگي زيبا
هشيار باش اي قلب!
اكنون تو هستي كاملاً خسته
ومي تپي آرام تر و كند تر از پيش....
مي داني !
پي برده ام كه
روح ناميراست.

 

******


 سرزميني‌ كه‌ از آن‌ ما نيست‌
ولي‌ تا ابد خاطره‌انگيز است‌
و آب‌ دريايش‌ شيرين‌ است‌ و يخ‌ زده.

و در ژرفا ماسه‌ از گچ‌ سفيدتر است،
و هوا مستي‌افزا چون‌ شراب،
انبوه‌ كاخهاي‌ زردفام‌
در لحظة‌ غروب‌ عريان‌ ايستاده‌اند

**********