در این زندگی که رویایش مرگ است کدامین دست بیرون میکشد آخرین نیش را از شش های سرنوشت. تنفس نمی کنم بازدم کلاغ را که در سوگ جفت قویی سپید وفاداری رج می زند. چه ترسناک است شجاعت؛ وقتی اسب چشم فراخ می کند بر این گودال بی انتهای تردید. چقدر قیامت از پی هم آمد با هر جدایی کودکانه ؛ و ما همچنان در برزخ اش مستعد بخشش فراموشی هستیم. ما که قدر خورشید را ندانستیم و از سرناشکری به سیاهی سایه پناه بردیم و با تنشنگی  دروغین خود  به خورشید تهمت سراب  زدیم.