برای دوست داشتن همان هایی که دوست می دارم بی آنکه بدانند.

گاهی به فکر دوست داشتن آنهایی که هرگز از من نخواسته بودند که به یادشان باشم دلتنگ می شوم. در تمام این دوران نقشی از علاقه به آنها در من وجود داشته و گاه نشانه ای ؛ حرفی؛ و تصویری بازمیگرداند مرا به آن لحظات که جرقه به یاد داشتنشان به ذهن من روشنی بخشید.

تویی که هرگز ندانستنم دوست ام داشته ای یا نه – نمی دانی و نمی دانستی که می خواستم دوستی ات را. از تو می گویم. که نه شاید من- اما دیگری را دوستانه می خواستی؛ و چون من این حس را آزموده ای؛ بی آنکه به تو گفته باشد که فراموشش نکنی. اگر این کنش پرده ذهن تو را به سوی گستره خیال من به سویی می کشد؛ بی شک در ناباوری من بود پذیرشی دوستانه ؛از جنس تو را.

در تقلای خواستن ات؛ در همان لحظات ناب؛ به زمان که اندیشیدم زود بود؛ و حال با یادی مانده ام که دیگر برای هر تقلایی دیر است. اما آموخته ام که دیگر درنگ نکنم در ابراز. هر چند دیر؛ اما هنوز هم برای خواستنی ها در خورجین من جایی پیدا می شود.

·        * پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو*