چه بی شباهتم به تو من
اگر می توانستم ، می کاویدم و می گشتم زمان و مکان را تا شاید تو را در جایی و دمی که باید می یافتم.
چگونه ساعت عمر مرا کوک کردند که تو در هیچ ثانیه ای از آن توقف نداشته ای؟ تو که اینقدر نزدیک به مشام می رسی !
و حال که همه آن شده ای دیریست که دور شده ای و صدای من به کسی نمی رسد در پس این پرده که پی حقیقت مجازی مان کرده است .
کاش آن صیاد لااقل لایق دام خود باشد؛ چه رسد به تو که طمعه خود می پنداردت.
چقدر زل زده ام به این حاشیه تا آن دست پائین آید و کنار زند این پرده آبگینه را. چراغ را می افروزم و گرد تاریکی به خیال اینکه شاید در پس آن گوشه قیرگون می نگری، خود را دلخوش کنم.
از ناچاریست که سنگین می نمائیم ، وگرنه می دریدیم این پوشش کذائی دِگران ساخته را و در پس خنده های شیطنت ، به سخره می گرفتیم همه دنیاشان را.
گاهی غبطه آنوری ها ، در انجام، حسودم می کند. مثل آنکه دستانش وسعت طبع تو را ندارد و چون انگشتری زمخت، نگینی پارسی را بر خود و دیگران حرام کرده.
با هم بودن را تجربه کنیم،آنگونه که از یکدیگر بیاموزیم و در تبادل داشته هامان بی پروا باشیم، چون باران.