پروژه نان یا نان پروژه؟؟!!
من در سرزمینی زیسته ام که تنها سه فصل داشت: پاییز ، تابستان و جهنم. آری دیدم مردانی که جهنم آنها را باد میزد با نیزه هایی از خورشید. و نیمروز در ظرف آنها آتش قسمت می کرد.
دیدم مردانی که آفتاب را سایه خویش می کردند تا تابستان سر نرود و جهنم سر نرسد.نه آن تابستانی که برای دیگران راه باز می کرد تا بوستان.
بر قاب عکس کودک آب می پاشد تا خنک کند خاطر پدر را در بازگوی خاطرات و گلایه های مادر در تنهایی خود. نمی خواهم این لقمه را که مرد من خود را در آن تنور می اندازد تا نان بر سفره ای گذارد که خود بر آن نیست.چقدر خوار شده ایم در ابتدایی ترین بایدها. گیج چرخشی هستم که هزاران سکون مرا به نقطه صفر بازنمی گرداند.
آه می کشم. اما آینه چشمانم تیره تر از آن است که مقهور آن شود.ای کاش با آه ام قادر به رستن از این ناپاکی ها بودم.
با هم بودن را تجربه کنیم،آنگونه که از یکدیگر بیاموزیم و در تبادل داشته هامان بی پروا باشیم، چون باران.