پروژه نان یا نان پروژه؟؟!!

من در سرزمینی زیسته ام که تنها سه فصل داشت: پاییز ، تابستان و جهنم. آری دیدم مردانی که جهنم آنها را باد میزد با نیزه هایی از خورشید. و نیمروز در ظرف آنها آتش قسمت می کرد.

دیدم مردانی که آفتاب را سایه خویش می کردند تا تابستان سر نرود و جهنم سر نرسد.نه آن تابستانی که برای دیگران راه باز می کرد تا بوستان.

بر قاب عکس کودک آب می پاشد تا خنک کند خاطر پدر را در بازگوی خاطرات و گلایه های مادر در تنهایی خود. نمی خواهم این لقمه را که مرد من خود را در آن تنور می اندازد تا نان بر سفره ای گذارد که خود بر آن نیست.چقدر خوار شده ایم در ابتدایی ترین بایدها. گیج چرخشی هستم که هزاران سکون مرا به نقطه صفر بازنمی گرداند.

آه می کشم. اما آینه چشمانم تیره تر از آن است که مقهور آن شود.ای کاش با آه ام قادر به رستن از این ناپاکی ها بودم.

کودک و باران و  لبخند

پیشتر    که   بازار لبخند   سکه   می شد من   خریدار   تبسم   بودم،  نه حالا   که   سکه    همه  بازار    شده   است. و    دهانها  باز مانده اند ، نه از لبخند  که از حیرت، و چه  بی صدا.

پیشتر  کودک و باران و  لبخند   وعده خداوند  بود  برای ماندن من بر این خاک ،  نه   حالا   که در  تجرد  تجربه سبزه  غمین  میروم. من که کوتاه تر از سایه  خویشم  چگونه   قد   علم  کنم در برابر  نهال سرو.در  آینه  که می نگرم   همچون خفاش که دنیا را  وارونه  می بیند  شک می کنم  از انعکاس   آوای  شرجی زده دریا   ی جنوب و نرمینه گی ماسه زارهای خرامان  کویر در   همسایه گی افق  .چه کسی لایق ساربانی شهاب های آسمان است   که  از  پرتو  ماه  نوری را  به عاریه   نگیرد  و   ارابه  خود  را  در   آن  نور راه   بدون  کشیدن  شلاق   بر کمرگاه  ستارگان سوی  لنگرگاه  صبح  به پیش براند .