با آتشی در کف، خشک ترین شاخه را ستون تکبر نمودی در پیشگاه خاطرت؟ نگاه که به روز می کنی، خجل پناه میبرد به ابر، از ناتوانی اش در پنهان نمودن این دو ستاره جنوبی. از برابر شب که میگذری سیاهتر می شود آسمان از تابش زلفهات و کلاغان رنگ می بازند در لاف زدنهای پسینگاه.ارغوان را تو رنگ بخشیدی با آن جامه بلند پر پیله، تا سری رساند میان پروانه های رنگارنگ. تو خودِ وصفی و نماد مقایسه- همچون تعریفی که میدانی اما در می مانی در ابرازش. گره ای هستی در کلام .سخت است با چیزی خطابت نمود. چیز خیلی ناچیز است.لکنت چراغ در پرتاب پی در پی نوری، که در وسعت روشنی اشT چشمم از سیاه ارغوانی سو می گیرد.