بانوی بلوط و دشت
زن جوان در حالیکه کودکش را به کمر بسته بود به آرامی مادیان را از شیب منتهی به رودخانه پیش میراند.او با حسرت، خاطرات خوف انگیزِ عبور چندساله از این رود را مرور میکرد، و هرگز دوست نداشت لحظه عبور را بار دیگر شاهد باشد.چه کسان ،عزیزان و احشامی را در این کوچ ها، در رود جا گذاشته بودند.
بمحض رسیدن گله به رودخانه خروشان،نگاهی پرسشگر به مردش انداخت تا با نگاه او پاسخش را دریافت کند.مرد اصلن دوست نداشت بانویش در این لحظات از مادیان پیاده شود.ولی چاره ای نداشت، تعداد مردها کم، هوا سرد و رود خروشان بود.
مرد نگاهش را به زمین انداخت.بانوی بلوط و دشت به چابکی فرود آمد.کودکش را ازکمر باز کرد و روی تخته سنگی امن گذاشت،در چشمان کودک آسمان را دید بی ابر و در دستانش مادر را ندید بی رنج.
بانو، چند بار گذر/ از این خروشان رود/ چون رودی بر کمر/ یا رود بر کمر؟(1)
رود خروشان میدان می گرفت و پیچ می خورد و دهان کف آلودش را چون گرگی هار گشاد وا نهاده بود.با حرکت دست مرد و بالا رفتن چوب دستی اش، گله وحشت نگاه خود را بر آب بست و تن به رود داد.چون جَستی به آغوش مرگ.رود مرگ را به پیشواز آورده بود،گلوی زنگولها،که دشت را سرشار میکرد، در چنگال امواج فشرده میشد.
بانو پاهای بی خستگی اش را در آب سرد فرو بُرد.آهی به درون و دیگر هیچ.
گوسفندان گویی برای اتمام کابوس عبور از رود خروشان، از هم سبقت میگرفتند. وحشت گذر چشمانشان را از حدقه بیرون کشیده بود.صدای فریاد وارشان چون التماس به رودخانه بود و دعا به درگاه خدایان خشکی.نبض پاهاشان در آرزوی خاک می تپید.
زن جوان مادرش را دید که جای او ایستاده است و گله را هدایت میکند.رود در چرخشی، چند گوسفند را در هم پیچاند و گویی آنها را در خورجین آبی خود نموده تا برباید.
مادر وحشت زده فریاد برآورد و خود را در آب افکند.گوسفندان گیج و مسخ فقط سرها را از آب بیرون نگاه داشته بودند.انگار خود را به مسلخگاه بدرقه می کنند.
مادر دو میش را از رود رُبود.بسختی پا بر سنگهای لیز می فشرد.رود تشنه ی حمله بود، فصلی را برای این لحظه به انتظار نشسته بود.رود تشنه ی ربودن بود، اما نه برای گوسفندان بلکه تشنه ی ربودن او. او بانویی از جنس بلوط و دشت می خواست، برای کاخ سرد،تاریک و خاموشش.
مرد مغموم، کلاه به آب داد و زن جوان رودش را بر سنگ و خود را در رود جا گذاشت.
بانوی دشت/ ای به مسلخ رود رفته/ چند حباب/ از آخرین نفس کوچ برسینه داری/دریا لیاقت توست/ با آنهمه بلوط و شعر / کودک بر اخرین سنگ/رودش را گذارده است .
(1)- بختیاریها برای عزیز خطاب کردن (کودکان بیشتر) به فرزند خود رود (رودُم) میگویند.