جدول مطالب مندرج در وبلاگ

URL/کلیک کنید

شرح موضوع

 مطلب

احمد میرعلائی

معرف غولهای ادبی جهان

1

گاوین بنتاک

ایکور شعری عمیق و ماندگار

2

فردریش نیچه

مروری برنیهیلیسم نیچه

3

ولادمیر مایاکوفسکی

شاعری از نسل شجاع دلها

4

اوکتاویو پاز

اوکتاویو پاز و دیلکتیک تنهایی

5

فیلم مالنا

نگاهی به فیلمی عمیق 

6

احمد شاملو

مروری بر ترجمه ی " دن آرام "

7

سیروس رادمنش

دو شعر از شاعر شعر ناب 

8

مارسل پروست

شرحی بر" در جستجوی زمان گمشده "

9

شعر در بختیاری

شکوفه های شعر در قوم بختیاری 

10

هزارو یک شب

انتقاد ادبی 

11

لنگستون هیوز

شعر جهانی با شاعری مردمی 

12

خورخه لوئیس بورخس

ادبیات جهان

13

گیلگمش و انکیدو

در باره ی اسطورها

14

پاپ،جاز،راک،بلوز

نگاهی به موسیقی غرب

15

آداب هنری

 اصول کنسرت رفتن چیست؟

16

پژمان بختیاری

فرهیختگان سرزمین بختیاری

17

دوستان عزیز جهت  دست یابی سریع شما خوبان به برخی مطالب درج شده پس ازگزینش چند مطلب که در خصوص موضوعات گوناگون می باشد جدول فوق  تنظیم شده است.

با احترام - کیارش

صبوری تو -پنج خورشید

قالب تو برای کلمات با ارزش ریخته شده است. برای زردها آنقدر app ساخته اند که حتی ارزش یک میخ تو را هم ندارند.
اگر ساعت مرا هم یکی از همان ها ربوده، تنها برای رساندن رسالتی است که با سرعت و َسر نیاز دارد.( هر چند در بند آلوده ترین فیلتراست- که باید نتیجه اش پاکی باشد!! که نیست).
روزهای خوبی در تو پنهان کرده ام.سرزمین خورشید!

روزگاری

روزگاری با تو چه حظ می کردم . حالا ، به یاد آوردن رمز عبور ، مانند پیدا کردن شیئی قدیمی در صندوق چوبی گوشه پستو است. 
در این روزگار همچون ماشین بخاری هستی در برابر موتورهای تسلا !!
می دانم که بازهم با پشت آستینم گرد و خاکت را پاک خواهم کرد. کی؟ روزگاری!

سیاه ارغوانی

با آتشی در کف، خشک ترین شاخه را ستون تکبر نمودی در پیشگاه خاطرت؟ نگاه که به روز می کنی، خجل پناه میبرد به ابر، از ناتوانی اش در پنهان نمودن این دو ستاره جنوبی. از برابر شب که میگذری سیاهتر می شود آسمان از تابش زلفهات و کلاغان رنگ می بازند در لاف زدنهای پسینگاه.ارغوان را تو رنگ بخشیدی با آن جامه بلند پر پیله، تا سری رساند میان پروانه های رنگارنگ. تو خودِ وصفی و نماد مقایسه- همچون تعریفی که میدانی اما در می مانی در ابرازش. گره ای هستی در کلام .سخت است با چیزی خطابت نمود. چیز خیلی ناچیز است.لکنت چراغ در پرتاب پی در پی نوری، که در وسعت روشنی اشT چشمم از سیاه ارغوانی سو می گیرد.

سبکترین وزین

 

شایسته بیهودگیم با این آرزوهای کوچک که گاه در بیان ساده ترین کلمات جا می مانند. همچون بابونه های شاد که بهار را در شیب گلدان جا میگذارند. نمیچشم دوردست را ،فردا را، با این کام تلخ که صدمن عسل آرتاویل آن را به اعتراف، لب نمی بخشد.آرزوهایی که پیش پا افتاده ترین تجربه بردگان مرده است.چرا تحقیر نکنم سپاس زدگان گناه آلود را که دستان ناپاکشان را در رود غزلهای تنهایی ما حنا می بندند.این گذرگاه به قدر پهنای شانه های مردانی راه باز می کند که مردمان در اطمینان استواری گامهای پاکشان، گردن دراز می کنند

.چه نزدیک است دوزخ وقتی مهتاب را در میدان شبکوران ،حراج  اعیاد سوگوارن می کنند.من قافیه را زمانی باختم که وحشت تنهاترین بیت ، میزبان تظاهرم نمود. با نگاهت خورشید را بیمار می کنی از پس این شیشه های تیره، همچون بخشش وسعت دریا به ساکنان تنگ شیشه ای.

چون چرخش سرگردان برگی بر آب، پیچ و تاب می خورم بر فراز سهمم از ریشه های باقی مانده نیکبختی .سهم من آب گل آلودی ست که پیشتر ماهیانش قربانی فرصت طلبی نیاکان خود شده اند. چه زلال است این رود در نظر من .نتیجه شراکت من در این سرانجام، به گرده کشیدن پایان تمام اتمام هاست.

و چهره پاک  تو در تصویر خود بر آب، نوری خرامان است بر تجلی رخساری آفتاب رو که می زداید همه رودهای جهان را، تا شریفترین مردان در آن غسل وفاداری کنند و بانوان به یاد آورند که گیسوی خود را با بابونه های دشت لالی می آراستند.

چنین گفت خاک

گقتگوی زمین و انسان

پس آنگاه زمين به سخن در آمد و آدمي خسته و تنها و انديشناک بر سر سنگي نشسته بود پشيمان از کرد و کار خويش؛ و زمين به سخن در آمده با او چنين مي گفت :

به تو نان دادم من و علف به گوسفندان و به گاوان تو و برگهاي نازک طره که قاتق نان کني

 انسان گفت : مي دانم

 پس زمين گفت :  به هر گونه صدا من با تو به سخن در آمدم : با نسيم و باد و با جوشيدن چشمه ها از سنگ ، و با ريزش آبشاران و با فروغلتيدن بهمنان از کوهها ، آنگاه که سخت بي خبرت مي يافتم و به کوس تندر و ترقه طوفان !

انسان گفت : مي دانم ، مي دانم  ، اما چگونه مي توانستم راز پيام تو را دريابم ؟

 

پس زمين با او ، با انسان چنين گفت : نه خود اين سهل بود ، که پيام گذاران نيز اندک نبودند ؛ تو  مي دانستي که تو را من به پرستندگي عاشقم ، نيز نه به گونه عاشقي بختيار : که زرخريده وار کنيزککي براي تو بودم به راي خويش! که تو را چندان دوست مي داشتم که چون دست بر من مي گشودي تن و جانم به هزار نغمه خوش جوابگوي تو مي شد، همچون نوعروسي در رخت زفاف که ناله هاي تن آزردگيش به ترانه کشف و کامياري بدل شود يا چنگي که هر زخمه را به زير و بمي دلپذير ديگرگونه جوابي گويد! آي چه عروسي که هر بار سر به مهر با بستر تو درآمد ؛ چنين مي گفت زمين :

در کدامين باديه چاهي کندي که به آبي گوارا کاميابت نکردم ؟

کجا به دستان خشونت باري که انتظار سوزان نوازش حاصلخيزش با من است خيش بر من نهادي که خرمني پربار پاداشت ندادم ؟

 انسان ديگر باره گفت : راز پيام تو را اما چگونه مي توانستم که دريابم ؟ مي دانستي که منت عاشقانه دوست  مي دارم .

 زمين به پاسخ او چنين گفت : مي دانستم ، و تو را من پيغام کردم از پس پيغام به هزار آوا  که دل از آسمان بردار که وحي از خاک مي  رسد ، پيغامت کردم از پس پيغام که مقام تو جايگاه بندگان نيست که در اين گستره پادشاهي تو  و آنکه تو را به پادشاهي برداشت نه عنايت آسمان که مهر زمين است !

آه که مرا در مرتبت خواستاري عاشقانه بر گستره نامتناهي کيهان خوش سلطنتي بود که سبز و آباد از قدرتهاي جادوئي تو بودم از آن پيشتر که تو پادشاه جان من به خربندگي آسمان دستها بر سينه و پيشاني بر خاک نهي و مرا چنين به خواري در افکني !

 انسان انديشناک و خسته و شرمسار ناله اي کرد ،و زمين هم از آنگونه در سخن بود : به تمامي از آن تو بودم و تسليم تو چون چارديواري خانه کوچکي ، تو را عشق من آن مايه توانائي داد که بر همه سر شوي ! دريغا ! پنداري گناه من همه آن بود که زير پاي تو بودم . تا از خون من پرورده شوي به دردمندي دندان بر جگر فشردم  همچون مادري که درد مکيده شدن را تا نوزاده دامن خود را از عصاره جان خويش نوشاکي دهد.

تو را آموختم من که به جستجوي سنگ آهن و روي سينه عاشقم را بردري و اينهمه از براي آن بود تا تو را از نوازش پرخشونتي که از دستانت چشم داشتم افزاري به دست داده باشم! اما تو روي از من برتافتي که آهن و مس را از سنگپاره کشنده تر يافتي که هابيل را در خون کشيده بود و خاک را از قربانيان بدکنشي هاي خويش بارور کردي !

آه زمين تنها مانده ، زمين رها شده با تنهائي خويش!

 انسان زير لب گفت : تقدير چنين بود ، مگر آسمان قرباني نمي خواست ؟

 نه که مرا گورستاني ميخواهد ، (چنين گفت زمين ) ، و تو بي احساس عميق سرشکستگي چگونه از تقدير سخن  مي گوئي که جز بهانه تسليم بي همتان نيست ، آن افسونکار به تو مي آموزد که عدالت از عشق والاتر است ، دريغا! دريغا که اگر عشق به کار مي بود هرگز ستمي در وجود نمي آمد که به عدالتي نابه کارانه از آن دست نيازي پديد افتد!

آنگاه چشمان تو را بربسته شمشيري در کفت مي گذارم ، هم از آهني که من به تو دادم تا تيغه گاوآهن کني :

اين است گورستاني که آسمان از عدالت ساخته است !

 

دريغا ! دريغا ! ويرانگي حاصلي که منم !

 شب و باران در ويرانه هاي خاموش به گفتگو بودند که باد در رسيد ، ميانه به هم زن و پرهياهو ! چيزي نگذشت که خلاف در ايشان افتاد و غوغا بالا گرفت در سراسر خاک و به خاموشباش هاي پرغريو تندر حرمت نگذاشتند!

 زمين گفت : اکنون به دوراهه تقدير رسيده اي ، تو را جز زردروئي کشيدن از بي حاصلي خويش گزير نيست! پس اکنون که به تقدير فريبکار گردن نهاده اي مردانه باش !

اما مرا که ويران توام هنوز در اين مدار سخت کار به پايان نرسيده است ، همچون زني عاشق که به بستر معشوق از دست رفته خويش مي خزد تا بوي او را دريابد ، سال همه سال به مقام نخستين بازمي آيم با اشکهاي خاطره ؛ ياد بهاران در من فرود مي آيد بي آنکه از شخمي تازه بار برگرفته باشم و گسترش ريشه اي را در بطن خود احساس کنم و ابرها با خس و خاري که در آغوشم خواهند نهاد ، با اشکهاي عقيم خويش به تسلايم خواهند کوشيد ؛ جان مرا اما تسلائي مقدر نيست .

به غياب دردناک تو سلطان شکسته کهکشانها خواهم انديشيد که به افسون پليدي از پاي در آمدي و رد انگشتانت را بر تن نوميد خويش در خاطره اي گريان جستجو خواهم کرد.

اثر:شاملو

چهارشنبه بيست و يكم

چهار سال پیش در سال 88 من پیشنهادی در خصوص روزی به نام روز عشاق بختیاری داده بودم که در چند مورد توسط دیگر علاقه مندان به اشکال دیگری مطرح شد. نمی دانم نتیجه به کجا ختم شد! حال در سال 92 که 21 اسفند ماه  مصادف با روز چهارشنبه شده است، یک علاقه قدیمی را در من گرد روبی نمود. همه مناسبتها از تصمیماتی اینچنین نقش خود را یافته اند. پس روز عشاق بختیاری هم  می شود آنچنان نقش خود را بیابد. من که خود در تقویم زندگی ام چنین مناسبتی را پاس می دارم. دوست دارم شما هم امسال را با روز عشاق بختیاری در چهارشنبه 21 اسفند به نوروز برسانید.

روز عشاق بختياري ؟؟ (این مطلب مربوط به سال 1388 است)

چهارشنبه بيست و يكم

عشق كه از پاكترين و خالص ترين احساسات آدميان مي‏باشد همواره مورد توجه بوده و به اشكال گوناگوني پاس داشته مي شود.چه در كلام شاعران يا قلم نويسندگان و بوم رنگ تصويرگران و ساز موسيقي دانان و آواز خنياگران كه   از خواص يك جامعه هستند، و چه نزد عامي ترين رهگذر كوي عشق.

در تمامي فرهنگ ها و كشورها يك روز را به عنوان روز عشاق نامگذاري نموده‏اند. ايران زمين نيز به علت قدمت و فرهنگ ديرين‏اش ،در اسفند ماه هر سال روزي را (سپندار مذگان )به عشاق هديه نموده بود كه بعدها ديگر فرهنگ ها از آن روز و رسوم الگوبرداري کرده و حتی اين روز را به نام خود نيز ثبت نمودند . گسترش نامگذاري و تعيين روزعشاق در ديگر كشورهاي گيتي در بين فرهنگ هاي كوچكتر نيز رواج يافت و باعث گرديد تا علاوه بر روز ملي عشاق، اقوام نيز مطابق با آئين وفرهنگ خود يك روز را براي تجليل از عاشقي نام نهند.

هدف از اين مقدمه اين است كه اگر نگاهي به فرهنگ و رسوم قوم فاخر بختياري داشته باشيم به خوبي جاي خالي چنين روزي احساس مي شود. تاريخ بختياري علاوه بر حماسه‏ها و رشادت‏ها، سرشار از ترنم‏هاي عاشقي‏ست كه تنها در حد روايت باقي مانده‏اند. يكي از بارزترين ( مطرح شده ترین) آنها عشق عبده محمد و خدابس است كه كمتر بختياري از آن بي خبراست.( هر چند بودند و هستند کسانی که  عشقی فراتر از  روایات داشته اند و دارند)

از آنجايي كه مناسبتهايي چون روز عشاق باعث گردهم آيي مردم مي گردد و فاصله ها را كم مي نمايد،به دوستان عزيز پيشنهاد مي گردد كه بختياري‏ها نيز روزي را براي عشاق نامگذاري نمايند تا با گذشت زمان دليلي گردد براي ياد و يادگاري از عشق و عشاق.

با توجه به اشعار و متون موجود يكي از تراژيك ترين عاشقيها در تاريخ بختياري (عشق عبده محمد للري و خدابس) با ذكر تاريخ آغاز مي گردد.شايد بهترباشد روز چهار شنبه‏اي كه مصادف با بيست ويكم باشد روز عشاق بختياري ناميده شود.(که اگر آخرین روز در سال باشد به جا تر است.)

طبق روايت ، روز چهارشنبه كه بيست و يكم ماه  هم بود  با پيوستن خدابس به عبده محمد للري اين عاشقي به اوج خود رسيد.

براي مثال در سال 1388 در ماه هاي مرداد (تابستان) و آبان (پاييز) و بهمن (زمستان) سه چهارشنبه كه مصادف با بيست ويكم ماه نيز مي باشد وجود دارد ( كه مرداد ماه گذشته است) . مي توان اولين يا آخرين چهارشنبه اي كه مصادف با بيست ويكم سال باشد را براي روز عشاق تعيين نمود.

بنابراين اگر اين پيشنهاد مورد توجه شما عزيزان فرار گرفته است براي نشر و ثبت آن با همفكري همه دوستداران فرهنگ بختياري تلاش نمائيم. دوستاني كه به نشريات مرتبط با فرهنگ بختياري دسترسي دارند در صورت انتقال موضوع در اين راه كمك شاياني خواهند نمود.

میشه عاشق بود و بختیاری نبود. اما نمی شه بختیاری بود ولی عاشق نبود.

 

ثمره بی حاصل

چه بی ثمر بود دلهره پرنده تا او را نبرد باد در تیر رس سنگ. چون سربازی جوان که در چرخش زمان آغوش میگشاید بر سایه جنگ. همچون امتناع پیری در گردش جهان تا نیاساید به مسلخگاه مرگ. و چه بی ثمر بود دلهره های باد در فروکش خویش تا مبادا نرسد به پرواز برگ. پرنده جوان برگ خزان زده را بر بال باد می جست که دیگر سنگ فرو افتاده بود.