ثمره بی حاصل
چه بی ثمر بود دلهره پرنده تا او را نبرد باد در تیر رس سنگ. چون سربازی جوان که در چرخش زمان آغوش میگشاید بر سایه جنگ. همچون امتناع پیری در گردش جهان تا نیاساید به مسلخگاه مرگ. و چه بی ثمر بود دلهره های باد در فروکش خویش تا مبادا نرسد به پرواز برگ. پرنده جوان برگ خزان زده را بر بال باد می جست که دیگر سنگ فرو افتاده بود.
+ نوشته شده در ساعت ۳ ب.ظ توسط کیارش
|
با هم بودن را تجربه کنیم،آنگونه که از یکدیگر بیاموزیم و در تبادل داشته هامان بی پروا باشیم، چون باران.