آنا آخماتووا

 صدا با نرمي بسيار به گوشم رسيد
مرا مي خواند : بيا ، بيا ،
اين سرزمين بر باد رفته را ترك كن ،
اين سرزمين گناهكار را ،
براي ابد روسيه را ترك كن.
خون دست هايت را خواهم شست
شرمندگي تيره گون را
از قلبت دور خواهم كرد
و فردا ، نامي تازه خواهم داد
به شكست هايت و به دردت.

اما من ، بي اعتنا و آرام ،
گوش هايم را با دست هايم بستم
تا سخناني چنين ناشايست و بيهوده
ذهن دردمندم را نيالايد.

 


*********

در نيمه باز است
در نيمه باز است
آهسته تكان مي خورند درختان ليمو ترش ....
جا مانده
بر اين ميز
يك دستكش ، يك تسمه ي چرمي
يك هاله ي زرد است دور لامپ ....
من گوش دارم به صداي خش وخش برگهاي خشك
چرا رفتي؟
نمي فهمم ....
فردا صبح
روشن، شاد
خواهد بود
و زندگي زيبا
هشيار باش اي قلب!
اكنون تو هستي كاملاً خسته
ومي تپي آرام تر و كند تر از پيش....
مي داني !
پي برده ام كه
روح ناميراست.

 

******


 سرزميني‌ كه‌ از آن‌ ما نيست‌
ولي‌ تا ابد خاطره‌انگيز است‌
و آب‌ دريايش‌ شيرين‌ است‌ و يخ‌ زده.

و در ژرفا ماسه‌ از گچ‌ سفيدتر است،
و هوا مستي‌افزا چون‌ شراب،
انبوه‌ كاخهاي‌ زردفام‌
در لحظة‌ غروب‌ عريان‌ ايستاده‌اند

**********