قصه هاي كوتاه بختياري
سفرنامه (بخش دوم)
البرز و ستار كه احساس كردند با لجبازيهاي مش زمون رفتنشان در حال منتفي شدن است، پيشنهاد جالبي ارايه دادند. البرز گفت:عامو تو برو منزل – تا تو نهارته ايخوري، ايما موشينه سيت ايشوريم.
مش زمون كه ديد بد پيشنهادي نيست قبول كرد و به همراه پسرها ماشين را كنار آب برد و دو تا سطل سياه بزرگ كه از سر چاه 126 بلند كرده بود را دست پسرها داد تا شروع به شستن كنند . موقع ترك آنها آخرين تذكرات را هم به آنها داد: ز بالا تا دومِن خوب پاك و پرچس كُنين –تموم كه كِردين وا لونگ خُشكِس اِكُنين- نَبينُوم گربه شورس كُنين!! و خوشحال از زرنگي كه بخرج داده بود به سمت خانه اش راهي شد.
البرز و ستار كه رفتنشان منوط به شستن ماشين بود تصميم گرفتند فِرز كار را تمام كنند بنابراين البرز جلوي ماشين و ستار عقب را براي شستن انتخاب كردند.كارها بخوبي پيش ميرفت كه ناگهان همه چيز خراب شد.
ستار براي سرعت دادن به كارش تند تند سطل را از آب پر ميكرد و روي ماشين مي پاشيد،در يكي از همين سطل پر كردنها يك قلوه سنگ بدون اينكه ستار متوجه آن شود با آب وارد سطل شده بود. وقتي كه ستار با تمام قدرت آب را به طرف ماشين مي پاشيد، قلوه سنگ مانند آنكه از چله يك كيوار خارج شده باشد مستقيم به شيشه عقب برخورد كرد و آن را هزار تكه كرد. قلب ستار از كار ايستاد و تا چند دقيقه حتي قدرت مرور جريان را نداشت و همانطور مات و مبهوت به شيشه شكسته نگاه ميكرد.
البرز كه از قيافه ستار متوجه تغيير اوضاع شده بود خود را به او رساند و از او پرسيد كه چه شده است ستار كه حتي از گفتن ماجرا عاجز بود كلمه اي هم نتوانست بر زبان بياورد . البرز فقط مسير نگاه و حركت دست ستار را دنبال كرد كه به آرامي بالا آمده و شيشه عقب پيكاپ را نشان ميداد.
البرز كه با ديدن شيشه شكسته نميتوانست روي پاهايش بياستد همانطور كه روي زمين نشسته بود گفت:ديي شهر بي شهر- په مَر كور بيدي گلالِ وَ ايي گَپينهِ نَيدي. قلوه سنگ مانند صدفي كه صدها مرواريد از آن تراوش كرده باشد روي صندلي ميان خرده شيشه ها ديده ميشد. البرز با خود فكر ميكرد كه اگر اين اتفاق براي او و شيشه جلو پيش ميآمد چه؟؟ حتي فكرش هم پشت او را مي لرزاند.ستار كه دست و پايش را گم كرده بود با لحني ملتمسانه از البرز پرسيد: حالا وا چكنيم؟ ار بووم بفهمه دِندِهامه ايبره- هُو هيچ، كي مش زمونه ايگره تا پيل ِ يه موشينه زمون نَستونِه مَر ولمون اكنه .
البرز كه از روحيه بهتري برخوردار بود گفت: پَه مَر دلمون ايخاست- مر ما نوكرسايم- اِشكست كه اِشكست به .... كه اِشكست.
*************
مش زمون با فراغ بال با آورازي بر لب به خانه نزديك ميشد. او ميبايست براي تدارك عروسي برادرش صادق كه قرار بود پنجشنبه برگزار شود به مسجدسليمان برود تا ضمن خريد برخي مايحتاج ، بستگان ساكن شهر را هم دعوت كند.البرز و ستار بيچاره نمي دانستند كه اگر مش زمون بدون مسافر هم كه باشد بايد آن روز يك سر به شهر برود.مش زمون وارد حياط كه شد ديد خانمها جمع اند، چند نفر مشغول دوختن لباسهاي محلي براي جشن بودند،چند نفري در حالي كه چهل تيكه بزرگي پهن كرده بودند روي آن قندها را مي شكستند و دو سه نفر هم سرگرم پاك كردن برنجها بودند. مش زمون با يا ا... گفتن حضورش را اعلام كرد با وارد شدن مش زمون يكي از زنها با صداي بلند شروع به كِل زدن كرد.او در خود شور ونشاطي عجيب احساس كرد و شايد بيست سال خودش را جوانتر ميديد و همانطور كه زير لب ميخواند:
شاه دوا آقا زمون هم باز دوارته ِرنگُ و تِنگ مشخ ايكنه بازم به بارته
وارد اتاق شد وقتي چمش به تاريكي عادت كرد صادق را ديد كه زير تلواره رختخوابها در حال چرت زدن است و براي اينكه اندك نور موجود در اتاق اذيتش نكند ساعد دستش را روي چشمانش گذاشته بود.
مش زمون از زير رختخوابها تفنگ دو لول بلژيكي اش را بيرون كشيد تا براي شب عروسي آماده اش كند.تير اندازي در چنين مراسمي از اهميت و لذت خاصي برخوردار است.زماني كه جشن عروسي در روز برگزار ميشود علاوه بر تيراندازي،سواركاري هم توسط چابك سواران بختياري به زيبايي انجام ميگيرد و جوانها سوار براسب با صداي كِل خانمها (مخصوصن دختران جوان) و اسبهايشان هم با صداي ساز توشمال تحريك شده و نمايش هاي دلچسبي را براي مهمانان اجراء مينمايند.
مش زمون بالاي سر صادق ايستاد و با خنده به صادق گفت:شادووا پَه هيچي نووبيده پَنچروبيدي؟! صادق بدون جابجايي فقط دستش را از روي چشمانش برداشت و خطاب به مش زمون گفت:سلام كاكا ِز صوب تالا چهل خلوار چوو اشكندم سي تشه عروسي. مش زمون تفنگ را از كمر خم كرده بود و در حالي كه با گرفتن لول ها بطرف نور داخل آنها را وارسي ميكرد در جواب صادق گفت:اوسو كه خوت تشو ديلق اكني چه؟؟
وبعد با پنهان كردن خنده اش ادامه داد: يكي ِز سيزناش خرابه وا يادم بو بورمس ميسليمون بلكه آوانسيان ارمني عوَضِس كرد. او در فكر تمام كارهاي انجام نشده اش بود و با همان فكر مشغول بدون توجه يك تير شهباز پرنده زني داخل تفنگ گذاشت تا براي امتحان در حياط شليك كند.
صادق كه ديگر قيد چرت زدن را زده بود به احترام حضور برادر بزرگتر از جا برخواسته و مشغول جا دادن بالش و ملحفه خواب روي تلواره شد و در حالي كه به برادر بزرگش چشم دوخته بود به اين موضوع فكر ميكرد كه چگونه بعد از فوت پدرشان اين برادر بود كه تمام مسئوليتهاي زندگي را بعهده گرفت و براي آنها هم پدر بود و هم برادر.الان هم كه همه آنها بزرگ شده اند و مستقل، از هيچ كوششي دريغ نميكند.
خم شدن صادق براي برداشتن ساعتوستن واچ مچي اش (كه آن را هم مش زمون از يكي از كارمندان شركت نفت براي او خريده بود) با بلند شدن مش زمون براي رفتن به حياط و تير اندازي با تفنگ همزمان شد،كه ناگهان دست مش زمون غافل از ضامن آزاد تفنگ روي ماشه لغزيد.تير با صدايي مهيب از تفنگ خارج شده و دقيقن به همان نقطه اي خورد كه صادق قبل از خم شدن ايستاده بود.
تمام اتاق دور سر مش زمون شروع به چرخيدن كرد.دستش توانايي نگه داشتن تفنگ را نداشت و زانوهايش توانايي تحمل وزنش را. زن ها با شنين صداي تفنگ چنان جيغي كشيدند كه صدايش را چهل خانه آنطرفتر هم شنيده شد.آنها با وحشت بسمت اتاق دويدند، و تنها چيزي كه از بيرون ميديدند تاريكي بود و دودي سفيد و سكوتي مرگبار.
گل زري زن مش زمون درجا بي هوش شد و ديگر زنها هم وضع بهتري نداشتند.گويي زمان از حركت ايستاده . افكار رعب آور همه را در برگرفته بود، پس از چند دقيقه هيكل سياه و درشتي از ميان دود و تاريكي در چهار چوب در ايستاد. مانند فيلمهاي وسترن كه پس از يك دوول جانانه در كافه شهر مردم شاهد بيرون آمدن شخص برنده هستند.البته با اين تفاوت كه شاهدان تير اندازي خانه مش زمون دوست داشتند دو نفر از اتاق خارج شوند.
صادق با رنگي پريده از اتاق خارج شد.چنان وحشتي در چشمهايش ديده ميشد كه مي توانست براي از دست رفتن بسياري از توانايي هاي يك مرد كافي باشد!! در آن وضعيت اگر يك چوب كبريت هم دست او ميدادند نمي توانست آن را بشكند! چه برسد به چهل خروار كنده بلوط !!!!
صنوبر دختر كوچك مش زمون كه بگفته مادرش سگش بهتر از ده تا پسر بي عرضه بود، با شهامت به داخل اتاق رفته و در حاليكه هيكل مسخ شده مش زمون را كشان كشان بيرون مي آورد به يكي از دخترها گفت: اوو طلا بيورين- اوو طلا بيورين تا بس بديم.گل زري كه با يك آب پاشي و ماساژ حسابي به هوش آمده بود با ديدن قيافه مردش دوباره از هوش رفت.مش زمون فقط به يك نقطه چشم دوخته بود نه صدايي مي شنيد و نه صدايي از او شنيده ميشد و مانند كودكي گوش به فرمان شده بود.(درست مانند جك نيكلسون بعد از شوك الكتريكي درفيلم پرواز بر آشيانه فاخته شده بود) .
البرز و ستار بسرعت در حال از دست دادن زمان بودند و از اينكه مش زمون سراغ آنها نيامده هم خوشخال بودن وهم ناراحت.خوشحال از اينكه مصيبت وارده را نمي بيند .(چون اگر بفهمد كه آنها چه دست گلي را به آب داده اند ممكن است مثل پسر مش باقر در بلك ليست مش زمون قراربگيرند آنوقت بايد براي هميشه قيد سوار شدن به ماشين مش زمون را بزنند—انحصاري بودن هر چيزي توسط صاحب امتياز آن به اهرم فشاري در برخورد با ديگران، تبديل خواهد شد.مش زمون هم با درك اين موضوع كه تنها ماشين دار تا شعاع سي كيلومتري است؛ حتي ليست سياه هم درست كرده بود.اما ناراحتي آنها از اين بود كه مگر او قصد رفتن به شهر را ندارد كه تا كنون خبري از او نشده است؟
البرز به ستار پيشنهاد داد كه او شكستن شيشه را گردن بگيرد،براي اينكه تا به حال نه توسط عمويش (پدر ستار) كتك خورده و نه مادرش.بقول خودش :فوق ِ فوقِس دام چَنتا نُوفرين ايكنه وو تمام-
ستار از اين همه مردانگي پسر عمويش خوشحال شد و گفت: نه ار بفهمن تو شيشنه اِشكندي دي نَتري وا مو بيويي ميسليمون!! اين كلمه پاشنه آشيل البرز بود او از ترس اينكه مبادا رفتنش منتفي شود حتي دوست نداشت نه كسي راجب آن حرف بزند و نه خودش به آن فكر كند.
چگونگي گفتن اين خبر آنها را كلافه كرده بود و هر بار تصميم ميگرفتند كه چگونه آن را عنوان كنند، بعد از چند لحظه در شوراي دو نفره شان آن روش رد مي شد.به هر حال تصميم گرفتند كه مانند دو مرد به خانه مش زمون رفته و واقعيت را بازگو كنند.هر چند بعد از اين تصميم هم در مسير خانه مش زمون راههاي ديگري را مطرح كردند ولي از نظر آنها بهترين راه، گفتن حقيقت بود.هدف آنها اين بود كه واكنش مش زمون از شنيدن آن آسيب كمترين آسيب را به رفتن آنها بزند.
اوضاع داخلي خانه تقريبن آرام شده بود و تنها چيزي كه همه را نگران كرده بود آرامش بيش از حد مرد خانه بود (حتي آرامش هم زيادش خوب نسيت) شايد هم معني واقعي چنان آرامشي را بايد از داماد جوان (نزديك به ناكام) صادق، پرسيد،او معتقد بود كه بر اثر صداي شليك دَوَنگ دَوَنگ شده است.صادق دزدانه به برادرش نگاه ميكرد كه وضع عمومي اش تغييري نكرده بود و هنوز هم ترس در چشمانش موج ميزد.بنظر ميرسيد كه آب طلا هم كاري از پيش نبرده است.
در آنسوي ديوار،خانه البرز دو بار دستش را براي ضربه زدن به در بالا برد و هر با كه به عكس العمل مش زمون بعد از شنيدن خبر فكر ميكرد دستش را عقب ميكشيد. او خبر نداشت كه تا ساعتي پيش در پشت اين در نزديك بود جام شيشه اي زندگي مش زمون شكسته شود.حالا او چون كودكي بي آزار مات ومبهوت به عمق فاجعه اي مي انديشد كه حادث شدنش كمر هر مردي را خم ميكرد.و حال تنها كاري كه از او بر ميآيد سر كشيدن استكان آب طلا است.
البرز در حال كلنجار رفتن با خود بود كه ستار بعنوان ضارب چند ضربه به در زد.هر دو سريع از درب حياط فاصله گرفتند و چهره مش زمون را تداعي ميكردند كه لبخند زنان و خوشحال از اينكه بدون هيچ زحمتي ماشينش تميز شده در را باز ميكند و آن دو پسر خوب را براي صرف چاي بداخل دعوت ميكند.كه ناگهان با صداي صنوبر به خود آمدند.
صنوبر تا قبل از اينكه به سن بلوغ برسد همبازي آنها بود-او بخاطر خصوصيات پسرانه اي كه داشت بيشتر به پسرها و بازي هاي پسرانه علاقه داشت و حتي در بعضي از كارها از آنها برتر بود به عنوان مثال: فقط صنوبر توانسته بود روي بالاترين شاخه درخت سپستون منزل ستار برود. هر چند سر پسرهاي ده پر از جاي شكستگي است ولي صنوبر تنها دختري در ده بود كه از اين نشانه هاي پسرانه داشت!! حتي يكبار هم موقع جمع كردن ُكنار با ستار دعوايش شده بود و سر ستار را شكسته بود.
صنوبر با ديدن البرز و ستار تمام آن خاطرات خوش برايش تداعي شد و مانند آن دوران هيچكدامشان نتوانستند جلوي خنده خود را بگيرند مخصوصن زماني كه صنوبر دستش را روي سرش گذاشت و بعد آسمان را نشان داد. چون جاي شكستگي سر ستارشكل ماه بود اين حركت يادآور شكستن سر ستار توسط او بود. با اين حركت هر سه بلند بلند خنديدند.بطوري كه اتفاقات آنسوي ديوار براي صنوبر و اينسوي ديوار براي البرز و ستار بكلي فراموش شد.
در آن روزگار آدمها در فضايي صميمي زندگي ميكردند و از چنان صداقت و پاكي برخوردار بودند كه نه ديوار مرز خانه اي بود و نه جنسيت تعيين كننده ارتباطهاي سالم انساني .
با بلند شدن صداي صادق كه ميپرسد كي دم دره؟ صداي خنده آنها پايين آمد.البرز سراغ مش زمون را گرفت، و صنوبر هم ميخواست بدانند كه چه كاري دارند؟ البرز كه نمي خواست لحظات خوش چند دقيقه پيش را با دادن خبر شكسته شدن شيشه خراب كند در جواب به صنوبر گفت:قرار بي بُورمون ميسليمون. صنوبر دوبار سريع و با تعجب از البرزپرسيد: ميسليمون سي چه؟ البرز جواب داد: سي ثبت نام مِنه دبيرستان.
با شنيدن اين حرف قيافه صنوبر در هم رفته و از ناراحتي به يكي از لنگه هاي در تكيه داد.او تمام خاطرات گذشته خود را تا اين سن در خود زنده نگه داشته بود و از آن بچه هاي شيطون دوران كودكي جواني را روبروي خود ميديد كه حالا احساس ديگري به او پيدا كرده بود.او، و البرز بخوبي به ياد دارند كه در همان عالم بازيهاي كودكانه هر وقت صنوبر حاضر ميشد از نقش پسرها خارج شود و خودش باشد با او از همه صميميتر بود.صنوبر از اين مترسيد كه مبادا احساسات مسكوت مانده اش با رفتن البرز به شهر در گرد و خاك و نگاه بدرقه اش گم شود.صنوبر در حاليكه كه نگاه خود را به زمين دوخته بود ؛ بدون هيچ حرفي با داخل حياط برگشت .
با مشت و مال صادق، حال مش زمون بهتر شد او كه فقط دستهاي صادق را ميتوانست ببيند مرتب قربون صدقه اش ميرفت واز سلامتي اش سئوال ميكرد.نه تنها صادق بلكه هيچكدام از اعضاء خانواده هم تا كنون او را اين همه مهربان وبا لطافت نديده بودند!! مش زمون تنها كسي بود كه درك ميكرد اتفاقي غير از وضع موجود ميتوانست منجر به چه مصيبت بزرگي شود.برادر كشي آنهم چند روز قبل از عروسي؟؟!!!! ناگفته نماند كه در ابتداي آشنايي صادق و خانمش، مش زمون مخالف ازدواج برادرش با خواهر زاده زنش بود .اگر خدايي ناكرده اتفاقي براي صادق رخ ميداد چه كسي باور ميكرد كه فقط يك حادثه بود؟؟؟
صنوبر بعد از انتقال حرفها براي گفتن حرف آخر (كه معمولن مش زمون آن را ميزد) بيرون آمد و مراتب تشكر پدر را بخاطر شستن ماشين به اطلاع پسرها رساند و از قول پدرش گفت كه او ناخوش است و امروز نميتواند رانندگي كنند، آنها هم بروند خانه تا فردا صبح .خبر انتظار تا فردا با اينكه آنها را خوشحال نكرد ولي در اولويت دوم بود،چون آنها حامل خبر بدي بودند تا .....
يكدفعه جرقه اي در مغز البرز زده شد و در حاليكه با ابرو به ستار علامت ميداد كه چيزي نگويد،از صنوبر خداحافظي كرده و بطرف خانه براه افتادند.البرز در راه به ستار گفت كه چه در سر دارد.او معتقد بود با توجه به اينكه مش زمون حالش خوب نيست به احتمال زياد امشب سراغ ماشين نميرود و فردا كه بخواهد ماشين را جابجا كند متوجه شكسته شدن شيشه ميشود،آنوقت است كه ديگر به آنها شك نميكند و فكر ميكند يا كار بچه هايست كه كنار آب مي آيند يا چوپاني ... ... با اين حرفها آرامشي وصف ناشدني تمام وجود ستار را در بر گرفت، با يك حركت صورت البرز را بوسيد گفت: لر باشي ملا نباشي؟؟ اما به اين نكته فكر نكرده بودند كه همراه سنگي كه شيشه را شكست يك سطل آب هم وارد ماشين شده است.
*****************
ادامه داستان در پست بعدي
با هم بودن را تجربه کنیم،آنگونه که از یکدیگر بیاموزیم و در تبادل داشته هامان بی پروا باشیم، چون باران.