سفرنامه  (بخش سوم)

هوا روبه تاريكي ميرفت- البرز و ستار با خداحافظي از يكديگر جدا شدند تا آخرين شب حضورشان در ده را كنار خانواده سپري كنند.تمام طول شب البرز روي رختخواب غلت خورد و هيجان رفتن به شهر يك لحظه هم او را رها نميكرد.شور و شوقي كه به احساسي دلنشين و حالا به اضطراب تبديل شده بود . و با خود فکر می کرد که اين همه علاقه به رفتن براي چيست؟ من كه حتي يك ساعت را بدون مادر و خانواده ام نبوده ام،چطور ميتوانم در آن شهر زندگي كنم.خرج درس خواندن من چه ميشود؟ او با شناختي كه از مادرش داشت ميدانست كه هرگز قبول نمي كند هزينه هايش را پدر ستار بپردازد.افكاري سراغ البرز آمد كه شايد ستار تا ده سال ديگر هم به آنها نمي پرداخت.

همين مسائل بود كه البرز را پخته تر و مردتر از ستار نشان ميداد. كم كم با فكرها يي كه ذهن خود را با آنها مشغول كرده بود؛ داشت از رفتن به شهر پشيمان ميشد كه با يك ضربه پاي راست برادر كوچكش كه كنار او روي تخت سيمي در حياط خوابيده بود دردي نفس گير از كليه چپش شروع شده و در مغز سرش تخليه شد.شانسي كه برادر كوچكش آورده بود اين بود كه البرز مسافر بود و دلش نمي آمد دم رفتني كسي را دلخور كند، اما اگر اين اتفاق هفته پيش مي افتاد الان صداي چك و پوك بلند شده بود.البرز با مهرباني پاي برادرش را كه فقط سي سانتيمتر با گردنش فاصله داشت، را 90 درجه چرخاند تا به جاي اصلي اش برگرداند.او بايد ميرفت وبهترين كمكي كه ميتوانست به خود و خانواده اش (مخصوصن مادرش) بكند درس خواندن و پيشرفت كردن بود.

البرز به خاطر نداشت كه زودتر از مادرش از خواب بيدار شده باشد.ولي در آن موقع به علت شب زنده داري در رختخواب در حالي كه روي شكم دراز كشيده بود دستش را دراز كرد تا چراغ لمپا (نفتي) را كه شب پيش تا حد ممكن فيتيله اش را پايين كشيده بود تا كسي متوجه بيداري او نشود را خاموش كند.همانطور كه دست خود را براي گرفتن چراغ دراز كرده بود، مادر ش را ديد كه دست به دست شده و با يك بسم ا... روي رختخواب نشست و با چرخاندن سرش نگاهي به فرزندانش، مخصوصن پسر بزرگش انداخت كه تا ساعتي ديگر براي مدت نامعلومي او را ترك ميكرد. بي بي خورشيد بسختي از جا بلند شد و از شدت پا درد چند بار پشت سر هم گفت: داد دا دا دا – دي پايَلُم ز ِ خُوم نيدِن ؛ از تخت پايين آمد و پرده زندگي را كنار زد. يك دنيا زحمت در يك روز و دريغ از يك روز راحت در اين دنيا. كار زنان روستايي با هيچ شغل و حرفه اي قابل مقايسه نيست.

جاروب كردن حياطي با مساحت حداقل 500 متر مربع با جارو دستي ،در مقايسه با اتاقي حداكثر 20 متري در شهر با وسيله اي به نام :خانم جارو برقي!!.

در روستا هم بايد مادر بود و هم خانه و خانه دار و گاهي چون بي خورشيد هم پدر. و چه بی همتا مادران خانه داري هستند مادران روستا.

بي بي خورشيد آرام بدون ايجاد صدا  كه باعث بيدار شدن بچه ها از خواب شود رواندازهاي آنها را مرتب كرده و با ظرف آب بطرف مشكها رفت. و بعد از پر كردن آن؛ مقداري آب يراي چاي در كتري ريخت و وارد چاله دون (آشپزخانه) شد وبا ريختن هيزم و پشكل و مقداري نفت آتش صبحگاهي را برافروخت.سپس به سمت انتهاي حياط رفته تا علقلي ِ چوپان را بيدار كند.از ميان گوسفندها كه ميگذشت صلوات مي فرستاد تا گله روز بي خطري داشته باشد و هم اگر اجنه در گله وجود دارند از آنجا دور شوند.صداي مقطع و پراكنده زنگوله هاي گوسفندان متناسب با اندازه آنها مانند صداي سازي بود كه هنگام كوك كردن به گوش مي رسد.

وقتي بي بي خورشيد بالاي سر علقلي رسيد ديد او بيدار شده است و مشغول درآوردن قوه هاي (باطريها) چراغ قوه است تا آنها را داخل راديواش بگذارد.علقلي عاشق گوش دادن به بخش فارسي راديو كويت بود هر روز راس ساعت 30/11 اگر گرگ هم به گله ميزد او مي بايست راديو كويت را گوش كند.علقلي با ديدن بي خورشيد گفت: زن آقا صوبت بخير بي خورشيد هم در جوابش گفت: عاقبتت بخير.

پدر علقلي چوپان گله پدر البرز بود و هنوز علقلي بچه بود كه مادرش بعلت بيماري آسم درگذشت و پس از آن به پيشنهاد مرحوم ساتيار (پدر البرز) نزد پدرش آمده و در خانه آنها زندگي ميكرد.او نوجواني را  تازه پشت سر گذاشته بود كه يك روز پدرش براي نجات يك بز كه لبه پرتگاهي گير افتاده بود تا نزديكي آن  بز رفته بود ولي بعلت بارندگي شب قبل و سست بودن زمين، سنگي از زير پايش در رفته و به پايين پرت شده و مرده بود.پس از آن با درخواست ساتيار شغل پدر را ادامه داد.. روابط او با خانواده بي بي خورشيد فراتر از رابطه چوبان و صاحب گله بود، او احترام زيادي براي بي بي خورشيد قايل بود چون بي بي خورشيد از همان دوران كودكي هيچ تبعيضي بين او و فرزندانش قائل نبود و هر چه به فرزندانش ميداد سهم علقلي هم كنار گذاشته ميشد.

 

.خروسها بدون توقف مشغول اعلام روز جديد بودند.در لابلاي صداي خروسهاي بالغ ،گاهي صداي خروسكي ِ خروس جواني بگوش ميرسيد.يكي از همان خروسهاي جوان نزديك تخت سيمي كه البرز دراز كشيده بود چنان بانگ آزار دهنده اي سر ميداد كه آدم از هر چه سحر گاه بود بيزار مي شد.البرز هم براي اينكه سر و صدا بلند نشود چند بار با تكان دادن دست خود سعي در ساكت كردن و يا دور كردن آن را داشت كه افاقه نكرد به همين خاطر دمپايي را برداشت و بطرف خروس مزاحم پرتاب كرد دمپايي جرخ زنان بطرف خروس جوان ميرفت خروس كه خود را براي بانگ بعدي آماده ميكرد گردن را دراز و سينه را پر باد كرده بود كه ناگهان  با برخورد دمپايي به گردنش نيم متري به هوا بلند شده و با چنان ضربه‏اي به ديوار برخورد كرد تا در آن روز تمام روياي مرد شدنش را فراموش كند.

بي بي خورشيد بسمت بالاي حياط برگشت و وارد يكي از اتاقها شد و در حالي كه لگن مخصوص خمير را در دست داشت از داخل توپو (سيلوي خانگي آرد)  مقداري آرد  درآورد  و بيرون زد.بوي دود صبحگاهي فضاي حياط را پر كرده بود،او با ميله بلندي آتش را بر هم زد- جرقه هاي كوچك آتش همراه به خاكسترهاي ريز به هوا برخاست.او سر وگردنش را براي دوري از حرارت چرخانده بود و همانطور كه چشمهايش را تا حد ممكن بسته بود آرام فوت ميكرد.

سپس آتش را با مهارت كفِ چاله پهن كرد و چند تا سيب زميني گوشه اي گذاشت و روي آنها مقداري انگشت و خاكستر ريخت، و آنگاه شروع به مخلوط كردن آرد و آب نمود تا خمير نان روزانه را آماده كند.

البرز هم با قوطي قند و چاي خشك و استكانها آمد و كنار مادر وآتش نشست. او نميدانست آتشي به مراتب سوزانتر در دل مادرش بر پاست.هر كدام از پاهايش را روي يكي از لبه هاي چاله نعلي شكل گذاشت و به آتش خيره شد (چه رازي در نهان دارد آتش – كه هر چشمي را خيره خود ميكند) .البرز در آن گرگ و ميش صبحگاهي زير چشمي مادرش را مي پاييد كه با دو دست مشت شده در حال ورز دادن خمير بود.دستاني نسبتن لاغر كه پوست شل شده اش بخوبي نمايان بود.دوست داشت صدها بوسه بر دستان مادر بزند.مادري فداكار كه پس از فوت شوهر،براي فرزندانش هم مادر بود و هم پدر .

پدر البرز  در تابستان چند سال پيش كه براي پيدا كردن چراگاه مناسب گله را به علفزاري دورتر از حدود روستايشان برده بود، در يك درگيري شبانه با تريده ها (دزدان مرموز شب) زخمي شده بود و پس از چندين ماه دوا و درمان و جنگيدن با مرگ ، دو روز پس از تولد آخرين فرزندش دنياي خاكي را بدرود گفت.در آن زمان مادر البرز فقط28 سال سن داشت.  طبق رسومات طايفه خوبيت نداشت  هيچ زن جواني پس ازمرگ شوهرش بيوه بماند،پس از جلسات پي در پي بزرگان، تصميم بر اين شد كه او با چهار فرزند به عقد غفور برادر شوهرش درآيد كه خود غفور هم صاحب زن و 5 فرزند بود.بي بي خورشيد شديدن با اين موضوع مخالفت كرد و گفت كه هرگز ازدواج نميكند و در همين روستا مي ماند و بچه هايش را بزرگ ميكند.

او از خيلي چيزها گذشت تا توانست فرزندانش را حفظ كند.تمام اهالي روستا (غير چند نفر) او را تحت فشار قرار داده بودندتا مقاومتش را بشكنند. مرتب به او طعنه و متلك ميزدند، و حتي يكبار به او پيشنهاد ازدواج با پيرمردي 73 ساله را دادند.اما بي بي خورشيد شير زني بود از نژاد شير زنان و چگونه حرفهاي كودن معابانه و بي ارزش آن مردم ميتوانست او را از تصميمش منصرف كند. زمينهايي كه شوهرش قبل از مرگ روي آنها كشاورزي ميكرد به ديگر برادران شوهرش داده شد و بازگرداني آنها در گروي بزرگ شدن البرز بود.از آن گله دويست راسي فقط 32  راس ميش و بز براي لبنيات مصرفي به آنها واگذار شد.او حق رفتن به روستاي پدريش را نداشت مگر با حضور يكي از زنهاي ده و بدون فرزندان .به استثناء فرزند شير خوارش.

الحق كه ساتيار زني را از دامنه هاي زاگرس انتخاب كرد كه استواري قدمهايش دل هر مردي را قوت ميداد.

بي بي؛ زيبنده نام خورشيد بود نه هر زن برنج پاكني كه القابش به باور خودش هم نرسيده است.

يك روز عمه بزرك البرز كه با بي بي خورشيد رابطه خوبي داشت از او پرسيد كه چرا در جواني ازدواج نكردي؟ بي بي خورشيد پاسخ داد: منه تيگ مو يه پيا نوشتي بي- هونم ساتيار بي – تمام پيايل مالنه جمع كنن كويكيسون جور ساتيار ابو؟ مرحوم بووم كه جونس تفنگش بي ندادِس به كوُر گپس؛ دادِس وَ ساتيار- اگود ار يه پيا منه ماله هونم ساتياره. بي بي خورشيد همانطور كه در حال صحبت با دست كشيدن روي فرش خرده كاه هاي باد آورده را جمع مي كرد زير لب گفت: داغم سي پيايل خوو.

البرز نمدانست با چه سنگ محكي بايد مادرش را بسنجد، او مادري داشت كه براي اسطوره بودن  يكي از آن همه لياقت كافي بود.چه جايگاه دست نيافتني است مادر بودن؛ آن هم به معني واقعي كلمه – مادر بودن موهبتي كه زنها هم بدون آن دستشان به  آسمان نخواهد رسيد.

بوي نون تيري تازه و ماست ميش هر آدم سيري را گرسنه ميكرد.علقلي بقچه نونش را آورد و كنار آنها نشست. بي بي خورشيد يك چَپه نان تازه- دو سر پياز- يك پاله ماست و سيب زميني هاي خولپز  را در آن گذاشت و بعد از پيچاندن بقچه آن را دست علقلي داد و گفت: برو به اميد خدا ار سر ره  لَگجي يا خيار گرگ ديدي  ِبكن وا خوت سيم بيار.علقلي كه مشغول فرو كردن چوب دستي اش در گره بقچه بود گفت: به ري تيام.

و گله را براي شروع روزي ديگر براه انداخت.البرز كه شاهد حركت گله بود و صداي زنگوله هاي آنها را چهارده سال شبانه روز با هر ورود و خروج شنيده بود بسمت گله رفت و ميش سفيد و بزرگي كه گوشهايش با حنا رنگ شده بود را بغل كرد و چند بار سرش را بوسيد.اين ميش زماني بره اي بيش نبود  كه پدر البرز در سه سالگي او را ميان گله برد تا گوسفندي انتخاب كند و البرز دست روي آن گذاشته بود.

هر روز عصر كه گله از چرا باز ميگردد صاحب گله كنار دروازه مي ايستد و با ورود گله شروع به آمار گيري ميكند كه مبادا از گوسفندان و مخصوصن بزي بازيگوش از گله جدا افتاده باشد.وقتي پدر البرز گله را سرشماری ميكرد البرز هم در حالي كه شلوار او را گرفته بود منتظر ديدن گوسفند خودش میشد و به محض رويت گوشهاي حنائي بره اش  بدون توجه به نظم گله بطرف او ميدويد و بغلش ميكرد.

يكي از زيبائيهاي خلقت ديدن صحنه رسيدن ميشهاو بزهاي مادر به بره هايشان است.وقتی گوسفندها نزدیک ده می شوند و بوي فرزندان به مشامشان ميرسد از همان فاصله بع بع کنان بطرف خانه شروع به دويدن ميكنند ومتقابلن بره ها هم كه گرسنه شير تازه و بوي كهنه مادر هستند از روبرو دوان دوان بسوي مادرانشان ميشتابند و در حالي كه گوشهاي كوچك ولي درازشان بالا و پايين ميشود خود را به آنها ميرسانند.عجيب تر آنكه در آن شلوغي در كمترين زمان هر مادری بره‏ي خود را پيدا ميكند.تلاقي گروه مادران و فرزندان در نيم روز دوري ؛ واقعن دلچسب است.

البرز كه ميديد بايد با هر آنچه نشاني از او دارد وداع كند،بيشتر دلگير ميشد. با آرامي  ضربه اي به پشت  ميش اش زد و ايستاده، خلاف حركت گله شاهد گذشتن آنها شد.مادر كه شاهد اين وداع دلگير بود به خود فكر كرد: كه كي رنج جگر سوز او را از لحظه شنيدن رفتن فرزند درك خواهد كرد.بي بي خورشيد رو به البرز گفت: دا ز مِنه گله بيو صَرا؛ لاشِت بو گوسِند ايگره! او چه مي دانست كه چندين سال بعد ؛البرز هزاران كيلومتر دورتر؛ با بوي گله اي گوسفند آرزوي يك دم اين لحظات را خواهد كرد.

ديگر هوا روشن شده بود و خواب در چشمهاي شب بيدار البرز سنگيني ميكرد. مادر كه از پختن نان فارغ شده بود نان ها را در َسَلح (سبد) نانها گذاشت و داخل اتاق شد و پس از چند لحظه البرز را صدا كرد.وقتي البرز وارد اتاق شد ديد مادرش روبروي صندوق فلزي قرمز و سبز خود نشسته و قوطي قديمي چاي كه عكس منياتور يك زن روي آن نقش بسته بود را در دست دارد.بالاي سر مادرش ايستاد و پرسيد: دا چته؟ ماردش گفت كه بنشيند و بعد درب قوطي را باز كرد و از ميان پارچه سرخابي رنگي كه گلهاي بابونه روي آن نقش بسته بود دوازده تومان و پنج ريال پول نوت (اسكناس) بطرف البرز گرفت و گفت: يو نونه نهاده بيدم  ار يه روزي خوسي نومزد كني، سي نومزدت يه بلگه اي بستونم. اما  حلا  كه  اخوي وا  كور آقات  غفور  بري  شهر دلوم نيخو  وا  دسه پتي بري.اوچو هم ار كم يا كسري دوشتي  فقط  بيو  كارومسرا  به مش زمون بگو دي كارت نبو.

بي بي خورشيد كه با زحمت سعي در نگهداشتن اشكهايش داشت، دستش را پشت گردن البرز برد و او را بطرف خودش كشيد و همانطور كه سرش را ميبوسيد پولها را در دست البرز گذارد و با بغضي در گلو فقط توانست بگويد:دردت منه سرم- زونيامي-دلوم نيخو كسي بگو چون بوو نداره كتس سر بافه مردمه. و در تاريكي اتاق خود را مخفي كرد.البرز كه پبش از هر زماني به مادرش نياز داشت بطرف او رفت و خود را در آغوش او انداخت و تمام غصه هايش را اشك كرد و در دامن مادر ريخت.هر دو با هم گريستند.او متوجه چيزي در دستان مادرش شد و وقتي به آن توجه كرد پيراهن سفيدي از پدرش را ديد كه بسته اي ميخك خشك شده به يقه آن سنجاق شده بود.البرز تازه متوجه شد كه مادرش كجا و. چگونه بار غم هايش را دور از چشم فرزندانش خالي ميكند!!

در همين لحظه صداي انكرالاصوات ستار بلند شد، او قيف بزرگ نفت را جلوي دهانش قرار داده بود و بدو مكث البرز را صدا ميكرد كه مبادا البرز خواب بماند و آنها از سرويس اول (صبح) پيكاپ مش زمون جا بمانند.

عده زيادي يا از سر كنجكاوي و يا با انگيزه بدرقه در محل سوار شدن البرز و ستار جمع شده بودند.مادر البرز با يك جلد قرآن در دست و خواهرش هم با يك كاسه بزرگ سفيد با نقش گلهاي سرخ پر از آب در يك گوشه و مادر و خواهر ستار هم با همين وسايل در طرف ديگر ايستاده بودند.مادرها نميتوانستند جلوي اشكهيشان را بگيرند و بدون صدا مشغول اشك ريختن بودند.برادرهاي كوچك تر هم از اينكه ميدان عمل را به دست خواهند گرفت مسرور از بي رغيبي خود در حال جفتك وارو بودند .از مردهاي ده حتي يكنفر كه يك  را در شهر به صبح رسانده باشد وجود نداشت تا در حال وداع؛ آخرین آداب شهر نشيني به پسرها گوشزد کند.

پيكاپ مش زمون از پشت لامردون منزل كا نوروز بسمت حضار پيچيد و با صداي جير جير لنتهاي ترمزش وسط معركه ايستاد.مش زمون كه تجربه شهر رفتنش از تمام افراد روستاي خودشان و ديگر روستاها (تا شعاع 30 كيلومتري) بيشتر بود وقتي از ماشين پياده شد و اوضاع را ديد با قيافه اي كه شهر رفتن برايش مثل سَر ِ چشمه رفتن است گفت: په مَر كويه ايخون برن؟ يو مشسليمون !! تي سر تي بنين ايورگردن!

او چه ميدانست كه احساس يك مادر در هنگام دوري فرزنداش چگونه است.آن هم در آن زمان و آن شرايط و از همه مهمتر براي دو نوجوان شهر نديده (و كاملن  ِبسكوت).

بي بي نازي با صدای بلند تظاهر به نصيحت كردن ستار مينمود در واقع داشت اين موضوع را به طعنه گوشزد ميكرد كه لطف و محبت او، برادرش؛ و زن برادرش باعث شده كه آنها مخصوصن البرز بتوانند براحتي به شهر بروند و درس بخوانند؛ و بدون ملاحضه جمع در حال بار كردن منت بود.غفور كه شاهد فخر فروشي زنش و خجالت كشيدن زن برادر مرحومش و پسرش بود، بقول بختياريها: نه نهاد و نه ورداشت، رو به زنش كرد و گفت: اوسو كه دو تا ميش و يه گوني سه خط  برنج  چمپا و يه خيگ روغن خش نهادم منه موشين همي مش زمون حاضراتي  بردم  وندوم  دم  درسون – سي چه چينو نطق نيكردي؟ زينه كاكات منه باشگاه ايران  ايناي ايناي  يلمبه ايباخت  اُسو تونه  بدبخت بزگله ايدوختي!!! 

با گفتن اين حرفها در جمع، بي بي نازي لب و لوچه در هم كشيد و مثل كسي كه لال به دنيا آمده باشد گوشه اي ايستاد. كا سيدال و كا نوروز هم كه براي جلسه دوم دادگاه راهي شهر بودند ناظر اين مجادله خانوادگي شدند، كه كاسيدال بدون آنكه بي نازي صدايش را بشنود،در تائيد حركت غفور گفت: هي جونوم باي هي –يونه ايگون پيا. شايد هم با اين تائيد ميخواست مرهمي بر ضعفهاي خودش بگذارد.

با فرمان مش زمون براي سوار شدن مسافرها، قرآن ها بالا رفت و مراسم خداحافظي در فضائي تراژيك برگزار شد.

با عبور البرز و ستار از زير قرآن،غفور هم ميخواست از سایبان الهی عبور كند كه ناگهان زنش قرآن را در جلد مخملش گذاشت. بي بي خورشيد با ديدن اين صحنه، به بي نازي گفت:کافرچطو  دلت ایيا؟ و قرآن را طرف غفور گرفت و گفت: بيو كاكا اينشالا و  سلامتي ايري و اورگردي.

غفور به حال خودش افسوس خورد و بيشتر براي زن برادرش كه چگونه با اين اخلاق در جواني شوهرش را از دست داده و آنوقت زن پر ادعاي او ......

البرز و ستار انتهاي پيكاپ و تكيه به طاق؛ چنان لوله هاي باربند را چسبيده بودند كه گويي تا چند ثانيه دگير با سرعت فضا پيماي آپلو حركت خواهند كرد.برادر كوچك ستار فرياد زنان از آنها مي خواست تا نيمي از راه را روي ركاب بياستند تا مبادا اين لذت را از دست دهند.

 ماشين چند متري از جمع بدرقه كنندگان دور نشده بود كه دو كاسه آب پشت سر آنها زمين خاكي باران نديده را با روياي خود مرطوب كرد.بزرگترها با نگاه و كودكان در پي - ماشين را كه هر لحظه دورتر ميشد تعقيب ميكردند تا اينكه پيكاپ و سرنشينهايش پشت اولين تپه منتهي به جاده اصلي از نظرها ناپديد شد. و هيچ كس شاهد ريختن سومين كاسه آب نبود!! چون صنوبر تك و تنها در گوشه ديواري كاهگلي رفتن همبازيهاي قديمي خود مخصوصن البرز را با حسرت نگاه ميكرد.

ماشين با گذشتن از پستي و بلنديهاي متعدد كه فقط سنگهاي آنها جمع شده بود و نام راه ماشين بر آن گذاشته بودند مسافران را مانند رينگ بوكس به اطراف مي كوبيد.البرز و ستار هم كه طي كردن يك صدم راه را هم تحمل نكردند عقب نشيني كرده و روي ركاب استاده بودند.و در حالي كه يك دستشان به باربند ماشين محكم چسبيده بود، دست ديگرشان روي هر پيچي مانند احترام گاو بازان بصورت افقي باز  و بسته مي شد.وسايل و هدايا كف ماشين هم گويا در حال پاتيناژ بودند چون مرتب از طرفي به طرف ديگر سر مي خوردند و تنها عضو پا برجا، غفور بود كه دو دستي لوله باربند بالاي طاق ماشين را گرفته و موهايش هم از زير كلاه بيرون زده و براثر باد  رو به بالا رفته بودند.

تقريبن نيمي از جاده خاكي را طي كرده بودند كه وارد دره كوچكي شدند كه راه از ميان آن عبور ميكرد.اين دره ها در واقع آب راه هايي بودند كه بر اثر مرور زمان و طي قرون گذشته ايجاد شده بودند و بعلت اينكه اغلب جاده هاي منتهي به روستاها فاقد اصول و امكانات راه سازي بودند ناچارن ميبايست از چنين دره هاي كوچكي عبور كنند.

ماشين مش زمون از شيب دره سرازير نشده مانند الاغي كه گرگي را روبرويش ديده باشد، درجايش ميخكوب شد.

وقتي چشم مش زمون و ديگر مسافران پايين ترين نقطه دره   افتاد نزديك بود از تعجب شاخ در بياورند. هر چند بعدن دوست داشتن بال در مي آوردند تا بتوانند پرواز كنان از آنجا رها شوند.در اين ماه آخر تابستان اين همه آب از كدام باران گرمسيري اين دره را پر كرده است؟! حتي در فصل بارندگي هم آب با چنين حجمي دره را پر نمي كرد.

كا نوروز نگاه كارشناسانه اي به آب كرد و گفت: بسم ا.... يو ز ِ كُويو اومد؟ بنظرُم مالهِ لِفه!!! كا سيدال كه از اين استنباط كا نوروز تعجب نكرده بود گفت: اي باوا لِف كوُيه بي؟ مِنه ائي ولاته بي بارون. مش زمون پرسيد: په چنه؟ خلاصه مطابق معمول حرفهاي بي حاصلي كه حتي يك وجب هم به جلو رفتن آنها كمكي نمي كرد شروع شد.

البرز كه وحشت نرفتن تمام وجودش را گرفته بود برای آنکه بحث بی حاصل را عوض کند تا مگر فرجی شود از روي ركاب خود را تا محل شيشه شكسته رساند و با لحني كه هم تعجب در آن بود وهم تائيد به مش زمون گفت كه با درآوردن شيشه كار خوبي كرده است چون هم راحت تر ميتواند با مسافران عقب صحبت كند هم براي هوا روي بدرد ميخورد!! با اين حرف البرز، مش زمون به زواياي ديگري از بي حكمت نبودن شكستن شيشه پي برد.چون او تصور ميكرد كه قضا و بلاي حادثه تير اندازي به شيشه زده و براي همين هم صادق زنده مانده بود.(واقعن اين نتيجه نميتواند درست باشد؟).البرز كه براي گفتن حرفي تا آن جلو آمده بود سعي كرد در اداي كلمات بيشترين دقت را كند تا بلكه تاثيرحرفهايش روي مش زمون ، منجر به رفتن شود نه برگشتن بسوي روستايشان.

 زيرا غير ممكن بود فضاي آنچناني و تراژيك مانند وداع اول (وآخر) دوباره شكل بگيرد.آنهااگر باز هم موفق به رفتن نمي شدند داستانشان مسير ديگري را طي ميكرد و  آنزمان بود كه پاي نحسي و قفل بخت و  .... پيش كشيده ميشد و چه بسا هرگز نتوانند به شهر بروند و سال دیگر فرمانده یک اسکادران بز شود. و آنچه را که در چنته داشت برای پاکت کردن مش زمون و همراهان به زبان راند.

با اتمام حرفهاي البرز؛ كا نوروز هم در خود توانايي گذر از آب را پيدا كرده بود چه برسد به مش زمون صاحب سبك ؛در رانندگي. غفور كه تا آن لحظه نه فكري كرده بود و نه حرفي زده بود پرسيد: مش زمون ز اوچو رد ايبويي؟ار گير كيرديم چه؟ با اين حرف غفور هر چه البرز بافته بود پنبه شد. شك و دو دلي به مش زموني كه تا دقايقي پيش توانايي عبور از گدار را هم داشت مستولي گشت.ستار كه رفتنشان را در هاله اي از ابهام ديد،قبل از اينكه جرات مش زمون تخليه شود با تاكيد تمام گفت:تو فِرگِس نرين- ائي موشين شوليته-رانندسم  مش زمون- هيچ مترسين.!! مش زمون مجددن در خود نيروئي عجيب و اعتماد بنفسي بالا احساس كرد (در واقع نام تمام آن احساسات پاک؛ پاكت شدن بود).او هر چه قدرت داشت،در پاهايش جمع كرد و روي پدال گاز فشار داد.ماشين با تكان ناگهاني و سريع چنان از جا كنده شد كه نزديك بود غفور سوت شود كف دره پرآب.صداي صلواتهاي پي در پي كا نوروز كه داشبورد ماشين را دو دستي بغل كرده بود، ،مش زمون را بيشتر به گاز دادن ترغيب ميكرد.ماشين مش زمون مانند تبليغاتي كه براي ماشين هاي كوهستان تهيه ميشود آب را به اطراف پرتاب مي كرد و غرش كنان با سر و صداي زياد به جلو ميتاخت.مش زمون از كمر به بالا خود را روي فرمان فشار مي داد و احساس مي كرد با اين كار به پيشروي ماشينش كمك ميكند.

چرخهاي جلوي ماشين از آب بيرون زد و زمين را لمس كردند .غرش صداي ماشين به زوزه و سپس به سكوتي ابدي تبديل گشت.با خاموش شدن ماشين آن هم در آن قسمت،انگار تمام آبهاي زير و اطراف آن با بيست درجه كاهش دما روي سر مش زمون ريخته شده و خيلي زود فهميد كه پاكت شدن در آب چه قيمتي دارد!

 او سرش را ميان دستهايش كه  به  فرمان محكم چسبيده بودند قرار داد.دوست داشت قور قوري (خر خره) ستار را بجود چون ستار بود كه اين نان را در كاسه (پر آب) او گذاشته بود.ستار از ترس روي ركاب عقب نشست تا از ديد مش زمون خارج بماند.

از هيچ كس صدايي در نمي آمد.مش زمون سرش را از شيشه بيرون برد و پايين را نگاه كرد.آب تا بالاي ركاب بغل بود و اگر در را باز ميكرد بعيد نبود آب داخل ماشين را هم پر كند.آنها مانند سنجاقكي كه از پشت شيشه  فضاي روبرو را ميبيند و هرچه تلاش ميكند برايش دست نيافتني تر ميشود،به شيب روبرو نگاه ميكردند . پس از سكوتي كوتاه كا نوروز خطاب به ستار گفت: هوي تو كه هي اُورد ايدي، كويني؟ پَه سي چهِ حَلا نيگوي شِوليتهِ.

آنها نه راه پس داشتند و نه راه پيش.لااقل اگر ماشين خاموش نمي شد شايد ميتوانستند يك طوري!!! از آب خارج شوند. با شروع مجدد بحث هاي بي ارزش،باز هم صورت مسئله را فراموش كردند وآن هم وجود آنهمه آب در آن فصل و آن محل بود.

 ادامه داستان در پست بعدي