قصه های کوتاه بختیاری ( نویسنده کیارش)
با خنده هاي دلير مرد بختياري ، تمام هيجان كوكب به سرخوشي تبديل مي شد و در آغوش پدر آرام مي گرفت. پس از چند دقيقه چون همه ي كودكان سر بر پاي پدر به خواب مي رفت.صدای خنده ها ی بلند سردار جنگ را فقط در چنین لحظاتی شنیده می شد ، تنها با کوکب .
از زماني كه كوكب بچه بود و تا زماني كه با سواد شد، هر گاه در خانه ي پدری مراسم شاهنامه خواني برگزار مي شد، كوكب نفر اول بود. با اينكه حضور بچه ها و دخترها در جمع بزرگان قـدغـن بود، ولي كوكب تنها دختر بچه اي بود كه حضورش در جمع خوانين و بزرگان بختياري بلامانع بود. گويي آن مدبران بزرگ ، آينده بي بي را حدس مي زدند.
نصير خان بعنوان سردار جنگ ايلخاني ، مرتبن در حال سازمان دهي سپاه بختياري و رفع امور مربوط به امنيت ايل بود. او را مردي شجاع و ثابت قدم ، كه از معرفت و كمال بهره ي فراواني داشت ، مي شناختند.
آنگاه که نصيرخان چكمه هاي سياه و براقش را به پا مي كرد و سواربر توسن كهرش تفنگ برنو را بر دوش می گذاشت و برق شمشيرش از دور دستها چشم هر عدوي را كور مي نمود، يك ايل به آرامش ، دلدار مي شد. او چنان ابهتي داشت كه نامش افسران و سربازان حكومتي را از اسب بر زمين مي انداخت. مردي مصمم و رئوف درخانواده ، پدري مهربان و دلسوز براي فرزندان و سرداري مقتدرو شجاع در برای ایل بود. تمام ايلهاي هم مرز بختياري ، آرزوي چنين سردار جنگي را داشتند. وقتي سوار بر بلندترين اسب ايل مي شد ،پاهايش تا زير شكم اسب مي رسيد.
كوه مردي كه هزاران سوار چون خويش را سالاري مي كرد.او سردار دنيايي از شهامت بود.
جوانان درشت استخوان و بالا بلند بختياري ، هر لحظه گوش به فرمان سردار جنگشان بودند تا دل دشمن و دشت را زير سم اسبان شان به لرزه ي وحشت درآورند. وقتي سيصد سوار جوان،سيصد تفنگ چي تك سوار، با اسبان بي قرار ، و دل هاي قرص ، خود را براي حركت آماده مي كردند، شور نواي توشمال و كِل هاي پي در پي زنان و مادران چشم به راه و دختران دلشوره و انتظار، در ذهن كوكب به خاطره هايي ابدي بدل مي شد.
آنگاه كه سواران شيردل از كوه و دشت بختياري مي گذشتند ، پلنگان آسماري جرات از آنان مي آموختند و پازن هاي ستيغ نشين زردكوه، خود را قرباني قدم مردان بي طاقتِ ايل مي كردند، تا در بازگشت ، يال اسبان بي سوار ، پريشان ِ باد نشود.
همه مي دانستند اين فوج ِ هُـژبـرجرات ، براي به توبره دادن خاك هر دشمني ،چشم به بالا رفتن دست سالارشان دارند.
گلزارهاي بختياري بهترين جا براي شوخ و شنگي كوكب بود. او هر چه بزرگتر مي شد بيشتر بي تاب درس خواندن مي گشت. بالاخره وقت آموختن كوكب فرا رسيد.
اولين معلم سر خانه براي درس دادن كوكب از اصفهان فراخوانده شد.كوكب كه آرزوي چنين روزي را از دير باز در سر داشت ، با شور و شوق تمام در محضر استاد حاضر می شد.
كوكب با هوش سرشار خود كلاسها را يكي پس از ديگري به اتمام مي رساند. ذكاوت او در يادگيري ، تمام معلمان را به تحسين وا داشته بود. معلمان ديگرچيزي براي آموختن به او در چنته نداشتند و تبديل به تهيه كنندگان كتابهايي شدند كه كوكب جوان سفارش مي داد.
كوكب تقريبن تمام كتابهاي مهمي را كه در دسترس بود مطالعه نمود ، و كتابخانه ي بزرگي از آنها تشكيل داد.او هر روز به دانشش مي افزود و مدارج ترقي را يكي پس از ديگري طي مي كرد. كوكب جوان در ميان مردمان سخت كوش و با صداقت ايلش ، روزگار را جا مي گذاشت . او مهرباني و وقار را از مادر خود كه ايل بانویي واقعي بود مي آموخت.
يك روز كه كوكب شاهنامه را باز كرده بود و زمزمه كنان مشغول خواندن بود :
يكي دخت شاه سمنگان منم ز پشت هژبر و پلنگان منم
به گيتي ز شاهان مرا جفت نيست چو من زير چرخ برين اند كيست
ز پرده برون كس نديده مرا نه هرگز كس آواي شنيده مرا
نصيرخان وارد اتاق شد و كنار او نشست ، و به شاهنامه خواني بي بي كوكب گوش فرا داد.
كسي مرد از اين سان به گيتي نديد نه از نامداران پيشين شنيد
خرد نيست اندر سر شهريار كه جويد ازين نامور كارزر
نگهدار ايران و توران منم به هر جاي پشت دليران منم
نصير خان به روزگاري فكر مي كرد كه دختر كوچكش با موهاي سياه و بافته ، كه از دو طرف كـتـفش اويزان بود روي پاي او مي نشست و به خواندن او دل مي داد.
فاصله كوكب تا منسوب شدن به لقب بي بي كمتر از يك سال بود.
در يكي از روزهاي تابستان كه خورشيد براي پنهان شدن پشت كوه هاي استوار بختياري ، در ترديد بود ، فتحعلي خان پسر لطفعلي خان ،اميرمفخم ايلخاني بختياري ،بدون هيچگونه ترديدي به انتخاب كوكبِ اديب در آمد. فتحعلي جواني به صلابت زردكوه و پاكي گدار، و فردي فهيم و تحصيل كرده بود. به ميمنت اين پیوند فرخنده هـفـت شبانه روز دستمالهاي رنگارنگ و لباسهاي فاخر زنان بختياري با نواي دستمال بازي به چرخش در آمد. همه ي بزرگان بختياري و سران سياسي داخلي و خارجي در اين جشن حضور پيدا كرده بودند. عروس جوان چون گلبرگ لاله هاي دشت بختياري سوار بر ماديان سفيد بخت ، بسمت خوش بختي رهسپار مي شد. بي بي كوكب خرامان با قدمهاي كوتاه ولي مصمم ، زندگي پر هنرش را با جواني آغاز كرد كه زنان ایل در خواب هم براي عبورش كِل مي كشيدند. زندگی سپری می شد و هر روز گروهي از رجال سياسي و هنري و يا بانوان سياح خارجي براي ديدن و كسب فيض به ديدن بي بي كوكب مي آمدند.
او با رفتاري شايسته ي زنان موقر و انديشمند ،آنچنان با اصالت و ادب خود بر مدعوين تاثير مي گذاشت ، كه هر كدام از آنها براي ديدن دوباره ي او بي تاب مي شدند. روزگار مي گذشت و ايل بختياري زير سايه مردان فكور و دلير خود ، خوشبختي را بر سرزمين پهناورش ارزاني مي داشت. سينه ي دشتها ، ميدان سواركاري جواناني شده بود كه مردان فرداي ايل بودند،. كوه هاي استوار با لالايي كبكهاي خوش آواز، زير قدمهاي باد شمال، برگهاي درختان بلوط و گردو را شانه مي زدند.
دختران جوان و سرخوش ، در گستره ي دشت چون الماس های رنگارنگ ، چشمه ساران را از انعكاس زلالي نگاه هاي آزرم َوش ِشان ، شرمگين خود مي كردند.
همه در خوشبختی و شادی روزگار می گذراندند ، که خبری ناگهانی ایل را عزادار کرد.
فوت داراب خان يكي از بزرگان ايل ، همه را در غم ِ فراق فرو برد. درگذشت او همه ي ايل را سياه پوش كرد. مردها قباي سياه بر تن كردند و شال مشكي بر كمر بستند. زنان نيز دستمال و لباسهاي رنگارنگ خود را به رنگ عزا سياه نمودند . برخي نيز در فقدان آن مرد بزرگ ، گيسو به كارد بريدند و خاكستر بر سر ريختند.
سياه چادرها براي پذيرايي از عزادازان برپا شد و همه ي آنها با فرشهاي دست با ف دختران و زنان ِ هنر پنجه ي بختياري فرش شدند. بر سر در هر خانه و چادري يك جفت شاخ پازن ، فرو رفته در مجسمه اي گچي به همراه تفنگ و شمشير آويخته شد.
صداي ساز چپي از دورترين نقاط شنيده مي شد. براي مهيا كردن غذاي عزاداران ، صد به صد گوسفند و گاو و مرغ سر بريده مي شد . مردم دسته دسته از تمام طوايف ، و ايلهاي اطراف ، خود را به محل عزاداري مي رساندند.
در هفتمين روز رجعت داراب خان ، همه ي حضار براي برگزاري مراسم " كـُـتـَـل " آماده مي شدند تا به " مــا فــه گـَـه " بروند. اجراي آئين كـتــل براي كوكب بسيار مهم بود.
بدن ماديان داراب خان با پارچه هاي سياه پوشانده شد و بر پيشاني اش حنا و چشمانش سرمه ماليدند. وقتي كه مي خواستند دستمال هفت رنگي را به دور گردن ماديان گره بزنند ، همسر داراب خان از آنها خواست تا از دستمال خودش استفاده كنند. همه مي دانستند كه آن دستمال هفت رنگ ، دستمالي است كه داراب خان براي ازدواجشان به او داده بود. وقتی بی بی ماه قدم دستمال را به گردن مادیان آویخت، مردها نیز سخت گریستند و مادیان شیهه ی بلند کشید.
ماديان حنا پيشاني ، سرمه چشم ، نبود سوارش را احساس كرده بود. ماديان كه تا آن روز بكسي غير از داراب خان افسار نسپرده بود ،وقتي داماد داراب خان براي چرخاند نش در مراسم در پي بدست آوردن افسارش بود ، سركشي مي كرد و افسار از چنگ او مي كشيد.
ماديان سياه پوش به محض رسيدن به خيل عزاداران ، قدم آهسته كرد و به آرامي و با وقار بطرف مــا فـِـه گــَه به راه افتاد.
تفنگ ، شمشير ، حما يل و دوربين شكاري داراب خان ، كنار مــافــه گــه گذاشته شده بود. ماديان تا به لوازم شخصي سوار تـَرك زينش رسيد ، پوزه بر آنها ماليد و شيهه مي كشيد.
صداي ساز چپي و نواي مرثيه خوان ايل با حركات ماديان مرحوم ، استوار ترين دلها را ريش مي كرد. كوكب با ديدن اين مراسمها به عظمت فرهنگ ايل خود بيش از پيش پي مي برد. ايلي كه با برخورداري از زبان ، لباس ، موسيقي و هنر خاص خودش ، از ديرباز براي هـر حركتي در زندگي ، آداب و رسومي داشته و در زمان مقتضي آنها را بر پا مي داشت .
بي بي كوكب به اين مهم واقف شد كه بايد ، بعنوان عضوي از اين ايل پيشينه نيك ، ضمن برخورداري از علم و ادب ، همه آئين هاي ايل خود را پاس بدارد.
بي بي كوكب همچون بسياري از بانوان خوش نام بختياري َ، كه در راه اعتلاء و نيك نامي ايل خود از هيچ كوششي دريغ نمي كنند ، خود را تا الگو شدن براي ديگر بانوان بختياري ، به دانش و هنر آميخته كرد. او هرگاه قدم در مجلسي مي گذاشت ، همه ي حضار به احترام او از جاي برمي خواستند و مشتاقانه منتظر شنيدن سخنان اديبانه ي وي مي شدند.
بي بي كوكب با همراهي و همياري شوهر فهيم خود ،خورشيدي از هنر و ادب شد تا برسايه ي جهلي كه توسط جاهلان بـُخل سيرت بر سر بانوان ايران زمين انداخته شده بود، بتابد .
با هم بودن را تجربه کنیم،آنگونه که از یکدیگر بیاموزیم و در تبادل داشته هامان بی پروا باشیم، چون باران.