تبليغاتX
سرزمین پنج خورشید - داستانهاي كوتاه تابستاني1
سرزمین پنج خورشید
نگارش در تاريخ توسط کیارش

    کم‌کم ساعت شش مي‌شد، براي همين فکر کردم يک آبجو بخرم و بروم بيرون و کنار استخر روي يک صندلي بنشينم و از آفتاب غروب لذت ببرم.
    رفتم طرف بار و آبجو را گرفتم و بردم بيرون و در باغ به طرف استخر سرازير شدم.
    باغ زيبايي بود با زمين پر از چمن و باغچه‌هاي آزاليا و درخت‌هاي بلند نارگيل، باد شديدي در شاخ و برگ‌هاي نوک درخت‌ها پيچيده بود و برگ‌ها را چنان به جرق‌جروق انداخته بود که گويي آتش گرفته بودند. خوشه‌هاي بزرگ نارگيل زير برگ‌ها آويزان شده بودند.
    دورتا دور استخر پر از صندلي‌هاي حصيري و ميزهاي سفيد و چترهاي بزرگ و رنگارنگ بود و زن‌ها و مردها با لباس شنا دور استخر نشسته بودند. سه چهار دختر و حدود دوازده پسر در استخر شلپ شولوپ مي‌کردند و توپ لاستيکي بزرگي را با سر و صدا به طرف هم پرتاب مي‌کردند.
    ايستادم و تماشاي‌شان کردم. دخترها انگليسي و از مهمانان هتل بودند. پسرها را نمي‌شناختم، اما به نظر آمريکايي مي‌آمدند و فکر کردم که احتمالاً کارآموزان ملواني کشتي آموزشي آمريکايي هستند که صبح در بندر لنگر انداخته بود.
    رفتم و روي يکي از چهار صندلي خالي زير يک چتر زرد نشستم و آبجويم را در ليوان ريختم و راحت تکيه دادم و سيگاري را دود کردم.
    نشستن در آن‌جا با آبجو و سيگار و تماشاي شلپ و شولوپ شناگران در آب‌هاي فيروزه‌اي بسيار لذت بخش بود.
    ملوان‌هاي آمريکايي حسابي با دختر‌هاي انگليسي جور شده بودند و به جايي رسيده بودند که با آن‌هال شيرجه مي‌رفتند و پاهاي‌شان را مي‌گرفتند و اين طرف و آن طرف مي‌کشيدند.
    در همان موقع متوجه مردي کوچک اندام و مسن شدم که تند تند از لب استخر عبور مي‌کرد. کت و شلوار خوش‌دوخت سفيدي تنش بود و کلاه پانامايي شيري رنگي سرش گذاشته بود. نوک پا نوک پا راه مي‌رفت و قدم‌هاي ريز برمي‌داشت. ورجه ورجه‌کنان همان‌طور که مردم را نگاه مي‌کرد، به اين طرف آمد.
    کنار من که رسيد، ايستاد و لب‌خند زد و دو رديف دندان کوچک و نامنظم و زردش را بيرون انداخت. در جواب به او لب‌خند زدم.
    «لطفاً ببخشيد، مي‌شود من اين‌جا بنشينم؟»
    گفتم: «البته، بفرماييد بنشينيد.»
    ورجه ورجه‌اي دور صندلي کرد تا ببيند سالم است يا نه، بعد نشست و پاهايش را روي هم انداخت. دور تا دور کفش‌هاي چرم گوزن سفيدش سوراخ‌هاي کوچکي براي عبور هوا داشت.
    به من گفت: «غروب زيبايي است، غروب‌هاي جامائيکا هميشه زيبا هستند.» نتوانستم بفهمم لهجه‌اش ايتاليايي بود يا اسپانيايي، اما احساس کردم. که بايد اهل يکي از کشورهاي امريکاي جنوبي باشد. و از نزديک کاملاً پير بود. شايد حدود شصت و هشت يا هفتاد سال داشت.
    گفتم: «بله، جاي فوق‌العاده‌اي است.»
    مرد آدم‌هاي توي استخر را نشان داد و پرسيد: «ممکن است بپرسم که اين‌ها کي هستند؟»
    گفتم: «فکر مي‌کنم ملوان‌هاي امريکايي باشند. امريکايي‌هايي که دارند آموزش ملواني مي‌بينند.»
    «در امريکايي بودن‌شان که شکي نيست. اگر امريکايي نبودند که اين همه سر و صدا راه نمي‌انداختند. شما که امريکايي نيستيد، نه؟»
    گفتم: «نه، من امريکايي نيستم.»
    ناگهان يکي از کارآموزان امريکايي جلو ما ظاهر شد. از سراپاي‌اش آب مي‌چکيد و يکي از دخترهاي انگليسي هم کنارش ايستاده بود.
    پرسيد: «اين صندلي‌ها مال کسي هستند؟»
    جواب دادم: «نه.»
    «اشکالي ندارد که ما اين‌جا بنشينيم؟»
    «بفرماييد بنشينيد.»
    او گفت: «متشکرم.» نشست و حوله‌اي را که در دست داشت باز کرد و يک بسته سيگار و يک فندک از لاي آن بيرون آورد. بسته‌ي سيگار را به دخترک تعارف کرد که او رد کرد، بعد به من تعارف کرد و من يکي برداشتم. مرد کوچک اندام گفت: «متشکرم، فکر مي‌کنم خودم يک سيگار داشته باشم.» بعد يک قوطي سيگار پوست کروکوديل از جيب خود بيرون آورد و ته سيگار را جدا کرد.
    پسر امريکايي فندک‌اش را جلو برد و گفت: «اجازه بدهيد براي‌تان روشن کنم.»
    «اين فندک توي اين باد کار نمي‌کند.»
    «نخير کار مي‌کند، هميشه کار مي‌کند.»
    مرد کوچک سيگارش را از لاي لب‌هايش برداشت. سرش را کمي کج کرد و به پسرک خيره شد و آرام پرسيد: «همي– شه؟»
    «بله، هرگز از کار نمي‌افتد. در هر حال دست من که هميشه روشن شده است.»
    سر مرد هم‌چنان به يک طرف کج بود و هم‌چنان پسر را نگاه مي‌کرد.
    «خوب، پس اين‌طور. پس به گفته‌ي شما اين فندک معروف هرگز از کار نمي‌افتد. شما همين را گفتيد، نه؟»
    پسر گفت: «بله، درست است.» پسرک نوزده يا بيست ساله بود و صورتي کشيده و کک‌ مکي و دماغي دراز و منقار مانند داشت. سينه‌اش هم آن‌‌قدرها آفتاب سوخته نبود و مثل صورت‌اش کک و مک داشت و چند تار موي خرمايي رنگ هم روي آن ديده مي‌شد. فندک را در دست راستش گرفته بود و آماده بود که چرخکش را بزند. عمداً لب‌خند مي‌زد تا به لاف و گزاف کوچکش رنگ و لعاب بدهد، گفت: «به‌تان قول مي‌دهم که هرگز از کار نمي‌افتد.»
    «خواهش مي‌کنم يک لحظه صبر کنيد.» دست مرد با سيگار در هوا بالا رفت، و کف آن مثل دست پليس‌هاي راهنمايي رانندگي بالا قرار گرفت. «يک لحظه صبر کنيد.» صدايش عجيب وارفته و بدون طنين بود و چشم از پسرک چشم برنمي‌داشت.
    لبخندي به پسر زد و گفت: «مي‌‌شود يک شرط کوچک روي اين موضوع ببنديم؟ مي‌شود يک شرط ببنديم که آيا فندک شما روشن مي‌شود يا نه؟»
    پسر گفت «چرا نمي‌شود. شرط مي‌بندم. چرا شرط نبندم؟»
    «شما شرط‌ بندي را دوست داريد؟»
    «بله،من هميشه شرط مي‌بندم.»
    مرد چند لحظه‌اي سيگار خود را زير و بالا کرد و من از اين کار او خوشم نيامد. انگار با اين کار مي‌خواست چيزي را به اثبات برساند و پسر را ناراحت کند و در عين حال احساس کردم که رازي شخصي در کار است و او دارد مزه‌مزه‌اش مي‌کند.
    دوباره سرش را بلند کرد و آرام به پسر گفت من هم شرط بندي را دوست دارم. مي‌خواهيد يک شرط حسابي روي اين ببنديم؟ يک شرط بزرگ حسابي؟»
    پسر گفت: «يک دقيقه صبر کنيد ببينم، من چنين شرطي نمي‌توانم ببندم. مي‌توانم سر بيست‌وپنج سنت باهاتان شرط ببندم. شايد هم سر يک دلار، يا سر پول اين‌جا، گمان مي‌کنم شيلينگ است.»
    مرد کوچک اندام دوباره دستش را تکان داد و گفت «گوش کنيد چه مي‌گويم. مي‌خواهيم کمي تفريح کنيم. با هم شرط بندي مي‌کنيم، بعد مي‌رويم به اتاق من، در همين هتل، که هيچ بادي نمي‌آيد و من با شما شرط مي‌بندم که شما نمي‌توانيد اين فندک معروف را ده بار پشت سر هم روشن کنيد، و يک بار هم از کار نيفتد.»
    پسر گفت: «شرط مي‌بندم که مي‌توانم.»
    «بسيار خوب، عالي شد. پس شرط ببنديم؟»
   «بله، من يک دلار با شما شرط مي‌بندم.»
    «نه، نه، من يک شرط خيلي خوب با شما مي‌بندم. من مرد ثروتمندي هستم، خيلي هم دست و دلبازم. گوش کنيد چه مي‌گويم ماشين من بيرون هتل است، ماشين خيلي خوبي است. يک ماشين امريکايي، از مملکت تو. کاديلاک.»
    پسرک با خنده به صندلي‌اش تکيه داد و گفت: «يک دقيقه صبر کن ببينم. اين کار احمقانه‌اي است من چنين ثروتي ندارم.»
    «ابداً احمقانه نيست. تو ده بار پشت سر هم فندک را روشن مي‌کني و کاديلاک من مال تو مي‌شود. از ماشين کاديلاک خوشت مي‌آيد، نه؟»
    پسرک با همان خنده گفت: «البته که خوشم مي‌آيد يک کاديلاک داشته باشم.»
    «عالي است. من سر کاديلاک‌ام با تو شرط مي‌بندم.»
    «آن وقت من سر چي شرط ببندم؟»
    مرد کوچک اندام با دقت باندرول قرمز سيگارش را برداشت و گفت: «دوست من، من هرگز از تو نمي‌خواهم سر چيزي شرط ببندي که از عهده‌اش برنياي. متوجه مي‌شوي؟»
    «پس سر چي شرط ببندم؟»
    «مي‌خواهي من کار را برايت آسان کنم؟»
    «باشد، برايم آسان کنيد.»
    «يک چيز کوچک که تو مي‌تواني از عهده‌اش بربيايي و اگر هم باختي، خيلي ناراحت‌ات نکند. قبول است؟»
    «مثلاً چي؟»
    «مثلاً شايد، انگشت کوچک دست چپ‌ات.»
    «خنده از صورت پسرک محو شد «چي؟»
    «بله، مگر اشکالي دارد؟ اگر تو بردي، ماشين مال تو، اگر باختي، من انگشت‌ات را بر‌مي‌دارم.»
    «من نمي‌فهمم، منظورتان چيست که انگشت را بر مي‌داريد؟»
    «آن را مي‌بُرم.»
    «به حق چيزهاي نشنيده! چه شرط مسخره‌اي. من سر همان يک دلار شرط مي‌بندم.»
    مرد کوچک اندام به صندلي‌اش تکيه داد، بعد کف دست‌هايش را بالا برد و با تحقير شانه‌هايش را کمي بالا انداخت و گفت: «عجب، اصلاً سر درنمي‌آورم. تو مي‌گويي که اين فندک روشن مي‌شود، اما حاضر نيستي سر حرفت شرط ببندي. پس بهتر است فراموش‌اش کنيم، ها؟»
    پسر بي‌حرکت نشسته و به شناگران خيره شده بود. بعد ناگهان يادش آمد که سيگارش را روشن نکرده است. سيگار را بين لب‌هايش گذاشت، دست‌هايش را دور فندک گرفت و چرخ آن را زد. فندک با شعله‌ي کوچک و پايداري روشن شد و طرز نگه داشتن دست‌هاي او نگذاشت که باد خاموش‌اش کند.
    من گفتم: «مي‌شود من هم سيگارم را روشن کنم؟»
   «آخ، معذرت مي‌خواهم، حواسم نبود که شما فندک نداريد.»
    دستم را براي گرفتن فندک دراز کردم، اما او بلند شد و جلو آمد تا سيگارم را روشن کند.
    گفتم: «متشکرم» و او سر جاي خودش برگشت.
    پرسيدم: «به‌تان خوش مي‌گذرد، نه؟»
    او جواب داد: «بله، اين‌جا خيلي قشنگ است.»
    بعد سکوت برقرار شد، مرد کوچک اندام موفق شده بود که ذهن پسر را با پيشنهاد عجيب خود مشغول کند. پسرک بي‌حرکت نشسته بود و معلوم بود که با خودش در کشمکش قرار گرفته است. بعد روي صندلي‌اش جا‌به‌جا شد و دستي به سينه و پس گردنش کشيد. بعد هردو دستش را روي زانوهايش گذاشت و با انگشت روي کاسه‌ي زانويش ضرب گرفت. بعد يکي از پاهايش را هم روي زمين به حرکت درآورد.
    سرانجام گفت: «اجازه بدهيد يک کم پيشنهادتان را بررسي کنم. منظور شما اين است که به اتاق‌تان برويم و اگر من ده بار توانستم فندک‌ام را روشن کنم، يک کاديلاک مي‌برم. و اگر باختم، انگشت کوچکم را از دست مي‌دهم. درست است؟»
    «دقيقاً. شرط‌‌مان اين است. اما فکر مي‌کنم که شما مي‌ترسيد.»
    «اگر باختم چه کار مي‌کنم؟ بايد انگشتم را موقعي که داريد قطعش مي‌کنيد، با دست بگيرم؟»
    «آه نه! اين طوري خوب نيست، چون ممکن است وسوسه شويد که دست‌تان را پس بکشيد. من قبل از شروع کار، دست‌تان را به ميز مي‌بندم و با چاقو آماده مي‌ايستم تا به محض اين که فندک‌تان روشن نشد، قطعش کنم.»
    پسر پرسيد «کاديلاک مال چه سالي است؟»
    «معذرت مي‌خواهم، متوجه‌ي منظورتان نمي‌شوم.»
    «چه سالي – کاديلاک چند سال‌اش است؟»
    «آه! چند سال؟ بله، فهميدم. مال پارسال. نوِ نو است. اما به نظر من شما مردش نيستيد. امريکايي‌ها هرگز مردش نيستند.»
    پسر لحظه‌اي مکث کرد، بعد نگاهي به دختر انگليسي کرد و نگاهي به من و به سرعت گفت: «باشد، شرط مي‌بندم.»
    مرد کوچک اندام دست‌هاي خود را آرام به هم زد و گفت «خوب است! عالي است. شروع مي‌کنيم.» بعد روبه من کرد و گفت: «قربان، ممکن است شما لطف کنيد و به‌اش چه مي‌گويند – اين شرط‌ ‌بندي را داوري کنيد.» چشم‌هاي کم رنگ و در واقع ‌بي‌رنگ‌اش به من دوخته شده بود.
    گفتم: «راستش به نظر من شرط عاقلانه‌اي نيست، فکر نمي‌کنم ازش خوشم بيايد.»
    دختر انگليسي هم که تا آن لحظه سکوت کرده بود، گفت: «من هم خوشم نمي‌آيد. به نظر من شرط احمقانه و مسخره‌اي است.»
    من گفتم: «شما جداً مي‌خواهيد اگر اين پسر باخت، انگشتش را قطع کنيد؟»
    «البته، حرف‌ام در مورد دادن کاديلاک هم جدي است. بلند شويد برويم به اتاق من.»
    از جاي خود بلند شد و به پسر گفت: «مي‌خواهيد اول لباس‌تان را بپوشيد؟»
    پسر جواب داد: «نه، همين طوري مي‌آيم.» بعد روبه من کرد و گفت: «اگر لطف کنيد و به عنوان داور با ما بياييد، خيلي ازتان ممنون مي‌شوم.»
    گفتم: «بسيار خوب، باهاتان مي‌آيم، اما از اين شرط خوشم نمي‌آيد.»
    پسر به دختر گفت: «تو هم بيا، بيا تماشا کن.»
    مرد ما را از باغ به طرف هتل برد. جان گرفته بود و به هيجان آمده بود و به نظر مي‌رسيد که موقع راه رفتن پاهايش را بيشتر از قبل روي پنجه‌هايش بلند مي‌کرد.
    «من توي ساختمان غربي هتل زندگي مي‌کنم. مي‌خواهيد اول ماشين را ببينيد؟ همين جاست.»
    بعد ما را به جايي برد که مي‌توانستيم راه ماشين‌رو جلوِ هتل را ببينيم و کاديلاک شيک سبزرنگي را که آن‌جا پارک شده بود، نشان‌مان داد.
    «آن است، آن سبزه، ازش خوش‌ات مي‌آيد؟»
    پسر گفت: «آره، ماشين قشنگي است.»
    «بسيار خوب،حالا مي‌رويم بالا تا ببينيم مي‌تواني ببري‌اش.»
    دنبال او وارد ساختمان فرعي هتل شديم و يک پله بالا رفتيم. او در را باز کرد و همه‌گي وارد يک اتاق دو تخته‌ي بزرگ و خوش منظره شديم. لباس خواب زنانه‌اي پايين دست يکي از تخت‌ها افتاده بود.
    او گفت: «اول، کمي مارتيني مي‌خوريم.»
    چند بطري شراب و دست‌گاه مخلوط کن و يخ و تعداد زيادي گيلاس روي ميز کوچکي در گوشه‌ي اتاق بود و مشروب‌ها تنها مي‌بايست مخلوط مي‌شدند. مرد سرگرم درست کردن مارتيني شد؛ در ضمن اين کار دگمه‌ي زنگ اتاق را فشار داد. صداي دو زن به گوش رسيد و زن سياه‌پوشي وارد اتاق شد.
    مرد گفت: «آه!» بطري جين را روي ميز گذاشت و کيفي از جيب خود بيرون آورد و يک اسکناس يک پوندي بيرون کشيد و به مستخدم داد و گفت: «مي‌شود يک خواهش ازتان بکنم؟ ما مي‌خواهيم بازي کوچکي بکنيم، لطفاً شما برويد و دوتا، نه سه تا چيز براي من بياوريد، يک مقدار ميخ، يک چکش و يک چاقوي بزرگ، يکي از آن چاقوهاي قصابي. مي‌توانيد از آشپزخانه برايم قرص بگيريد، نه؟» مستخدم که چشم‌هايش از تعجب گشاد شده بود، دست‌هايش را به هم قلاب کرد و گفت: «چاقوي بزرگ! منظورتان چاقوي بزرگ واقعي است؟»
    «بله، البته. خواهش مي‌کنم بجنبيد. مطمئناً شما مي‌توانيد اين چيزها را برايم پيدا کنيد.»
    «بله قربان، سعي‌ام را مي‌کنم. مطمئناً مي‌توانم پيدا کنم.» و از در بيرون رفت.
    مرد کوچک اندام مارتيني‌ها را دور گرداند. همه‌گي ايستاده مشروب‌مان را خورديم. پسر کک‌مکي و دماغ دراز جز يک مايوي قهوه‌اي رنگ و رورفته چيز ديگري بر تن نداشت؛ دختر انگليسي درشت هيکلِ خوش برو رو مايوي آبي کم‌رنگي بر تن داشت و تمام مدت از بالاي گيلاس‌اش پسرک را نگاه مي‌کرد. مرد کوچک اندام با پيراهن سفيد پاک و تميزش ايستاده بود و مارتيني‌اش را مي‌خورد و مايوي آبي دخترک را ورانداز مي‌کرد. من از موضوع سر در‌نمي‌آوردم. به نظر مي‌رسيد که مرد درباره‌ شرط‌بندي و قطع کردن انگشت دست پسرک شوخي نمي‌کرد. اما اگر پسرک مي‌باخت، چه؟ آن وقت مي‌بايست با کاديلاک مي‌برديمش بيمارستان. اين کار جرم محسوب مي‌شد. من که نفهميدم چه نيازي به اين کار مسخره وجود داشت.
    دختر گفت: «به نظر تو اين شرط‌بندي بي‌معني نيست؟»
    پسر که ليوان بزرگ مارتيني‌اش را تمام کرده بود جواب داد: «نه،شرط خوبي است.»
    دختر گفت: «به نظر من که شرط احمقانه و مسخره‌اي است. اگر ببازي چي‌؟»
    «اهميتي ندارد. وقتي فکرش را مي‌کنم، مي‌بينم که در تمام زندگي‌ام هيچ استفاده‌اي از انگشت کوچک دست چپ‌ام نکرده‌ام.» بعد انگشت‌اش را با دست ديگرش گرفت و گفت: «اين انگشت تا به حال هيچ کاري براي من انجام نداده است. پس چه دليلي دارد که سرش شرط نبندم، به نظرم شرط‌بندي خوبي است.»
    مرد کوچک اندام با لب‌خند گيلاس‌هاي ما را برداشت و دوباره پر کرد و گفت: «قبل از شروع، مي‌خواهم کليد ماشين را به دست داور بدهم.» بعد کليدي از جيبش بيرون آورد و به من داد و گفت: «سند ماشين و اوراق بيمه در جيب روکش صندلي ماشين است.»
    بعد دوباره مستخدم سياه‌پوست وارد اتاق شد. در يک دستش يک چاقوي کوچک، از آن چاقوها که قصاب‌ها باهاش استخوان گوشت را قطع مي‌کنند، و در دست ديگرش چکش و يک کيسه ميخ بود.
    «آفرين، پس همه‌اش را تهيه کردي! متشکرم. ديگر مي‌تواني بروي.» و صبر کرد تا مستخدم در را پشت سر خود بست، آن وقت وسايل را روي يکي از تخت‌ها گذاشت و گفت: «ديگر بايد آماده شويم.» و به پسر گفت: «لطفاً بيا کمک‌ام کن اين ميز را کمي بکشيم اين طرف.»
    ميز از همان ميزهاي معمولي هتل‌ها بود، يک ميز مستطيل ساده‌ي سيزده در ده با يک کاغذ خشک کن، چند قلم و مقداري کاغذ. پسرک و مرد ميز را از کنار ديوار آوردند وسط اتاق و چيز‌هاي‌اش را برداشتند.
    مرد گفت: «حالا يک صندلي لازم داريم.» و يک صندلي برداشت و کنار ميز گذاشت. چنان فرز و چابک اين کار را کرد که گويي داشت ترتيب يک بازي را براي مهماني بچه‌ها مي‌داد. «حالا بايد ميخ‌ها را بکوبم.» بعد ميخ‌ها را برداشت و با چکش روي ميز کوبيد.
    من و پسر و دختر مارتيني به دست ايستاده بوديم و کارهاي مرد را تماشا مي‌کرديم. او دو ميخ را به فاصله‌ي هجده سانتيمتر به ميز کوبيد و بعد استحکام‌شان را با انگشت امتحان کرد.
    با خودم گفتم، کاملاً معلوم است که اين حرام‌زاده قبلاً هم اين کار را کرده. خيلي به کارش وارد بود، ميز، ميخ، چکش، چاقوي آشپزخانه. دقيقاً مي‌دانست که چه چيز‌هايي لازم دارد و چه‌طور بايد ترتيب کار را بدهد.
    «حالا تنها چيزي که لازم داريم، مقداري نخ است» و مقداري نخ آورد و گفت: «خيلي خوب، حالا همه‌چيز حاضر است.» بعد به پسر گفت: «ممکن است بنشيني پشت ميز.»
    پسر گيلاس‌اش را کنار گذاشت و پشت ميز نشست.
    «حالا دست چپ‌ات را بگذار وسط اين دو تا ميخ، براي اين که ببندم‌اش. خيلي خوب، حالا محکم مي‌بندمش به ميز.»
    نخ را دور مچ دست پسر پيچاند و چند بار از بالاي مچ‌اش گذراند و بعد به ميخ‌ها بست. کارش عالي بود حالا ديگر پسر به هيچ وجه نمي‌توانست دستش را تکان دهد. اما انگشت‌هايش آزاد بودند.
    «حالا لطفاً دستت را مشت کن، فقط انگشت کوچکت را آزاد بگذار. انگشت کوچکت را بايد بگذاري روي ميز.»
    «عالي است! عالي است. حالا همه‌چيز حاضر است. حالا دست راستت را باز کن تا بتواني فندک را بگيري، يک دقيقه‌ صبر کن.»
    بعد پريد طرف تخت و چاقو را برداشت و آمد و کنار ميز ايستاد.
    بعد پرسيد: «همه حاضريد؟ آقاي داور، علامت شروع را بدهيد.»
    دختر انگليسي ساکت بالاسر صندلي پسر ايستاده بود. پسر کاملاً بي‌حرکت نشسته بود و فندک را در دست راستش گرفته بود و به چاقو نگاه مي‌کرد. مرد کوچک اندام به من نگاه مي‌کرد.
    من از پسر پرسيدم: «حاضري؟»
    «بله، حاضرم.»
    بعد از مرد پرسيدم: «شما چه‌طور؟»
    او گفت: «کاملاً حاضرم» و چاقو را در هوا بالا برد و در چهار سانتيمتري انگشت پسر گرفت، تا به موقع آن را قطع کند. پسر بي‌هيچ ترديد و تزلزي در سکوت نگاهش مي‌کرد. تنها ابروهايش را بالا برده و پيشاني‌اش را در هم کشيده بود.
    من گفتم: «بسيار خوب، شروع کن.»
    پسر گفت: «ممکن است هر بار که فندک را روشن مي‌کنم با صداي بلند بشمريد؟»
    گفتم: «بله، با صداي بلند مي‌شمرم.»
    پسر با شست‌اش در فندک را بلند کرد و با همان انگشت چرخ را محکم کشيد. سنگ فندک جرقه زد و با شعله‌اي کوچک و زرد روشن شد.
    من گفتم: «يک!»
    پسر بي‌آن که فندک را خاموش کند، درش را بست و حدود پنج ثانيه صبر کرد و دوباره باز کرد.
    چرخ را محکم زد و دوباره شعله‌اي کوچک روي فتيله ظاهر شد.
    «دو!»
    بقيه ساکت بودند. پسرک چشم از فندک برنمي‌داشت. مرد کوچک اندام هم‌چنان چاقو را در هوا بالا گرفته بود و فندک را تماشا مي‌کرد.
    «سه!»
    «چهار!»
    «پنج!»
    «شش!»
    «هفت!»
    «هفت!» فندک مشخصاً از آن‌هايي بود که کار مي‌کرد. سنگ جرقه مي‌زد و فتيله‌اش طول کافي داشت. شست پسرک محکم در را روي شعله بست، بعد کمي مکث کرد و دوباره آن را بلند کرد. اين نمايشي براي نشان دادن کار شست بود. شست هرکاري انجام مي‌داد. نفسي کشيدم و آماده گفتن هشت شدم. شست چرخ را فشار داد، سنگ فندک جرقه زد. شعله کوچک نمايان شد. گفتم «هشت!» در همان موقع در باز شد. همه برگشتيم و ديديم زني کوچک اندام و نسبتاً مسن و مو مشکي در درگاه ايستاده است. زن دو ثانيه‌اي مکث کرد و بعد جلو دويد و فرياد کشيد «کارلوس، کارلوس!» بعد مچ دست او را گرفت و چاقو را از دستش بيرون کشيد و روي تخت انداخت و يقه پيراهن مرد را چسبيد و به شدت تکانش داد و با عصبانيت بلند‌بلند به زبان اسپانيايي چيزهايي به او گفت. چنان تکانش مي‌داد که مرد ديگر ديده نمي‌شد و مثل پره‌هاي چرخِ در حال حرکت، به يک چيز نا‌‌مشخص و گنگِ متحرک تبديل شده بود.
    کمي بعد آرام گرفت و مرد قابل رويت شد. زن او را به طرف ديگر هل داد و روي تخت انداخت. مرد لب تخت نشست و چند بار چشم‌هايش را باز کرد و بست و گردن‌اش را اين طرف و آن طرف برد تا ببيند مي‌چرخد يا نه.
    زن به انگليسي سليس گفت: «خيلي متأسفم، بي‌نهايت متأسفم که اين اتفاق افتاد. خيلي بد شد، همه‌اش تقصير من بود. ده دقيقه تنهايش گذاشتم تا بدهم موهايم را بشويند و او دوباره کارش را شروع کرد.»
    عميقاً ناراحت و نگران به نظر مي‌آمد.
    پسر بند دست‌اش را باز مي‌کرد. من و دختر ساکت ايستاده بوديم.
    زن گفت: «اوبيماري رواني دارد. توي محل زندگي‌مان تا حالا انگشت چهل‌ويک نفر را قطع کرده و يازده تا ماشين از دست داده است. تهديداش کرده‌اند که از آن‌جا تبعيد‌اش مي‌کنند. براي همين آورده‌امش اين‌جا.»
    مرد از روي تخت زير لب گفت: «فقط داشتيم يک شرط‌بندي کوچک مي‌کرديم.»
    زن گفت: «لابد سر ماشين.»
    پسر جواب داد: «بله، يک کاديلاک.»
    زن گفت: «او ماشين ندارد، ماشين مال من است. اشکال کار در اين است که او هيچ چيزي ندارد که سرش شرط ببندد. من از اين موضوع خيلي متأسف و شرمنده‌ام» زن بي‌نهايت خوبي به نظر مي‌رسيد.
    من گفتم: «بفرمايي اين هم کليد ماشين‌تان، مي‌گذارمش روي ميز.»
    مرد کوچک اندام من من کرد: «ما فقط داشتيم يک شرط‌بندي کوچک مي‌کرديم.»
    زن گفت: «او ديگر چيزي ندارد که با آن شرط ببندد. توي دنيا هيچ چيز ندارد، هيچ چيز. در واقع مدت‌ها پيش خود من همه‌ي آن‌ها را ازش برده‌ام. کار بسيار سختي بود و وقت خيلي زيادي گرفت. اما بالاخره همه‌اش را بردم.» سرش را بلند کرد و نگاهي به پسرک انداخت و بي‌رمق و غم‌زده لب‌خند زد. بعد به طرف ميز رفت تا کليد ماشين را بردارد.
    و آن وقت بود که دست او را ديدم، دست او تنها يک انگشت و يک شست داشت.


به نقل از کتاب «بانوي من، قمري من»
رولد دال

درباره وبلاگ

با هم بودن را تجربه کنیم،آنگونه که از یکدیگر بیاموزیم و در تبادل داشته هامان بی پروا باشیم، چون باران.
آنگاه که تفاوت انتقاد و انتقام را آموختیم-به شناخت خود و درک دیگران رسیده ایم.

موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ