من نميدانم چرا و بهسود چه چيز بايد از كلمات و تركيبات جا افتاده و صيقل خوردهيينظير واسه و همچين و شناسهي معرفهييِ برساختهي مردم از قبيل «ه» در كلمات درخته ودختره و شوهره و خانمه چشم پوشيد و مثلاً از نوشتن اين جمله با همهي فصاحت ودلالتش اكراه داشت: «دوتا پسر بچه از كوچه رد ميشدند كه بزرگه دستِ كوچكه را گرفته بود:»
«معلوم شد استاده نه ذوق دارد نه سواد.» ــ ما دوست داريم ببينيم حضرتاش اين جملهرا بهانشاي خودش چهجوري مينويسد.
بابت رسمالخط بايد اين نكات را بگويم:
تا جايي كه امكان داشته حرف ط را به ت تبديل كردهام زيرا بر اين اعتقادم كه فارسي هممثل خيلي از زبانهاي ديگر زبان متجاوز را مصادرهي بهمطلوب كرده است و مثل پارهييزبانهاي ديگر از قبيل مصري در آن غرق نشده است. ط عربي فقط در جاهايي از زبان ماباقي مانده است كه تغييرش بهمعني درست كلمه لطمه وارد ميكند. چنانكه حيات بهجايحياط. سوآل اين است كه مثلاً كلمهي ملات چرا بايد ملاط نوشته شود، چه رسد بهاينكهتهران را طهران بنويسيم!
در فارسي چيزي شبيه حرف ي نداريم كه آ تلفظ شود از اينرو كلماتي چون حتي همهجاحتا نوشته شد.
ما بر آن نيستيم كه در كلماتي چون سادهگي و برافروختهگي و پلهكان و جز اينهاآنچه به كاف و گاف تغيير يافته هاي غيرملفوظ است. ما معتقديم در اين تركيبات حرف«ها» كاربرد دقيق خود را محفوظ داشته آنچه بهصورت حروف كاف و گاف آمده حروفميانجي است كه تلفظ دو مصوت پياپي را تسهيل ميكند. يعني ميان «ساده» و «اي»مينشيند و آن را بهصورت اسم مصدر سادهگي درميآورد. پس صورت درست نوشتاريِاينگونه كلمات همين است كه آمده.
در تقابلِ زبان روسي و فارسي نكاتي پيش ميآيد كه بايد پيشاپيش روشن كنم:
قاعدة مذكر و مؤنث در زبان روسي حكم ميكند كه نام خانوادهگي همسر استپانآستاخوف به آستاخووا و نام خانوادهگي همسر مهلهخوف به مهلهخووا مبدل شود. البته درفارسي نه چنين قاعدهيي موجود است نه لزومي دارد كه قانون تذكير و تأنيث زبان ديگريبهفارسي تحميل شود. پس هرجا سخن از زني بهميان آمده او را بههمان نام خانوادهگيشوهرش خواندهايم: (: يعني مثلاً خانم آستاخوف بهجاي آستاخووا) و هر كجا صحبت از زنياست كه رابطهي زناشويياش مطرح نيست نام خانوادهگياش را بهصورت روسي آن آوردهايم،چنانكه مثلاً آنا ايوانووا بهجاي آنا ايوانوف.
درجات نظامي را بهصورتي آوردهايم كه در زمان خدمت افسران قزاق در قشون ايرانمرسوم بوده است چنانكه تابين بهجاي سرباز صفر و وكيلباشي بهجاي سرگروهبان ومعيننايب بهجاي استوار و سلطان بهجاي سروان و ياور بهجاي سرگرد و غيره. امامعادلهاي امروزين هر درجهيي را در زيرنويس مشخص كردهايم همچنان كه اصطلاحاتديگري چون اركانِ حرب بهجاي ستاد را.
در آشپزخانهي كشاورزان روس و همهي قزاقان دن كه معمولاً اتاق نشيمن همهگاني وكانون اصليِ اِهل هر خانه است از تنوري سخن ميرود كه هم براي پخت نان بهكار است همبراي طبخ آش، هم در زمستان وسيلهي گرم كردن آشپزخانه است هم فرازش گرمترين ودلچسبترين جايي كه شبهاي سرد و برفي بتوان بستر خود را بر آن گسترد.
من اين تمهيد فوقالعاده را كه مترجمان بهسادهگي بخاري ناميدهاند آتشدان نامدادهام كه شايد كوره هم براي آن معادل نابهجايي نبود اما به هر صورت از آنجا كه نهاختراعاش در بخارا صورت گرفته نه بخار در آن نقشي بر عهده دارد آن را چنين خواندهام.
آتشدان كورهي سربستهيي است كه از زير هوا ميكشد و دودش از جوفِ ديوار بهپشتبام هدايت ميشود. از جلو دريچهي آهنيني دارد و از اطراف كاملاً مسدود است وچنانكه گفتم از بالاي آن ميتوان بهمثابه خوابگاه گرم و نرمي سود برد.
كار قزاق و روسجماعت بيخواندن و صدا بهصدا درافكندن پيش نميرود خواه در مجلسعشرتي باشد خواه در راهپيماييِ نظامي و جنگي. اما بايد متذكر بود اين سرودها كه معمولاًبهصورت همسرائيِ كاملاً دقيقي اجرا ميشود بهدو گونه است: بعضي ترانههاي عاميانه است بالحن محاوره و وزن دفي و بعض ديگر سرودهايي است با بيان ادبي. من كوشيدهام درترجمهي ترانهها و سرودها لحنشان را كاملاً منعكس كنم. اختلافي كه ميان ترانهها بهچشمميخورد از اينجا است و نبايد پنداشت كه هرجا سرود يا ترانهيي لحني را نپذيرفته دستبهدامن لحن ديگري شدهام.
در كتاب هفتم:
در فصل نهم، افراد در جلسهي اركان حزب و در حضور دودارف بهشكل موهني تصميمبهاخراج و خلع درجه و حتا باز گرفتن نشانهاي او ميگيرند و دودارف چنان ساكت ميماندكه پنداري اين تصميمها در غياب او اتخاذ ميشود! ــ موضوع بهحدي غيرقابل قبول است كهمن ناچار شدهام پيش از مطرح شدن موضوع او را از جلسه بيرون ببرم!
حق همان بود كه در تحرير اين كتاب مصوبات هيأت اصلاح رسمالخط فارسي بهكارگرفته شود ولي بهدلايلي از اينكار چشم پوشيدم كه مهمتريناش آشنا نبودن اكثرخوانندهگان با آن مصوبات است و عادت غالب ايشان بهرسم خط سابق.
طبيعيست كه رسمالخط جديد بايد از نخستين سالهاي دبستان بهكودكان آموختهشود و حق اين است كه خوانندهگان ميانهسال از دوباره آموزي معذور داشته شوند و قصد منهم اين بود كه هيچچيز مانع راحت خوانده شدن اين كتابِ خاص نشود و بدين جهت ازاسراف در استعمال آن مصوبات خودداري كردم.
يكي از مصوبات هيأت اين است كه مفردات كلمههاي مركب جدا از هم ولي چسبيدهبهيكديگر نوشته شود:
مثلاً گلاب بهشكل گلآب، نه گل آب.
يا كاشيكار بهشكل كاشيكار، نه كاشي كار.
و غلطنامهنويسي بهشكل غلطنامهنويسي، نه غلط نامه نويسي.
و اما نكتهيي هم در باب نشانهگذاري بياورم:
اگر نقطهگذاري در متون شعري فارسي ناگريز است باري در متون غيرشعري بدان هيچنيازي نيست. من جايي نشان دادهام كه گاه ميتوان جملهيي را بهتعداد مجذور كلماتي كه درآن بهكار رفته است انشا كرد: مثلاً جملهيي پنج كلمهيي را دستكم ميتوان به بيست و پنجصورت نوشت كه در اين حال بيگمان يكي از اين صور همان است كه ميتواند بيدخالت وهدايت نشانهها بهسهولت خوانده شود و براي خواننده مشكلي پيش نياورد. از اين قرارميشود گفت پارهيي از نويسندهگان ما سوء استفاده از علائم نوشتاري را بهزحمت كشيدنبر سر سليسنويسي رجحان دادهاند و بعض ديگر از كنار نهادن اين نشانهها چنان وحشتدارند كه در جملات روان و بدون پيچ و خم نيز از نشانهگذاريِ بيمورد خودداري نميكنند.مترجم نوشته است: «گذشته از اينها، يك عامل خيليخيلي مهم هست، كه ما فرماندهانبايد فوقالعاده بهآن توجه كنيم، و آن، وضع روحي قزاقانمان است.»
ملاحظه ميكنيد كه اگر مانعي بر راه سْرراست خواندن اين عبارت احساس ميشودچيزي جز همان حضور نابهجاي اين چهار ويرگولِ مزاحم نيست. جمله را بيتوجه بهآننشانهها بخوانيد.
لطفاً متن حاضر را با توجه بهويرگولزدايي زايد از متون نثري فارسي بخوانيد و از اينپس نيز گهگاه بهجاي وقتگذراني با حل جدولهاي كلمات متقاطع جملات پُر ويرگولكتابها و مقالات را با جابهجا كردنِ عناصرِ سازندهشان بهفصيحترين صورت ممكن درآريد.يقين داشته باشيد ظرف چند ماه ويراستار درجه يكي از آب در ميآييد!
در متن اصلي متأسفانه لاقيديهاي در حد شلختهگي فراوان است. من چون شيوهيبرگردان بهاصطلاح «كلمه بهكلمه» را اختيار نكردهام هرجا با چنين مواردي مواجه شدهامبهنحوي آن را برطرف كردهام. براي آنكه كاملاً مشخص شود چه ميگويم نمونه را بهمواردياشاره ميكنم:
در كتاب اول مجلد نخست:
1. خانهي موخوف از پشت امبار اطفاييه در ميدان (در فصل 2) به سرِ ميدان (در فصلاول كتابِ دوم) منتقل شده است.
2. در فصل 13 از سُم اسبها كه درگل فرو رفتهاند جرقه ميپرد!
3. در همين فصل از كوچكيِ جِثهي اسب فدوت سخن بهميان ميآيد درحاليكه قبلاًتأكيد شده است موقع سربازگيريِ سوار نظام اسب كوتاه جثه را نميپذيرند.
در كتاب دوم:
1. در فصل پنجم قزاقها كه بهخاطر عجله براي آرد كردن گندمِ خود با غيرقزاقها چنانمعركهيي راه مياندازند پس از فرار غريبهها گندمها را ميگذارند و «متفرق ميشوند».
2. آكسينيا كه در انتهاي فصل نهم ميگويد براي بيخ تاق كوبيدن سرشوهره «به هزارزحمت توانستم بفرستماش خانهي آنيكهي پاسوربازي كند»، غروب روز بعد به شوهره كهبهقصد بازي عازم خروج از خانه است شكايت ميكند كه: «كي از ورقبازي سير ميشوي؟»
3. در فصل 12 با اينكه استپان از صبح هيجانزدهگي آكسينيا و طرف غروب پچپچ او باخواهر كاشهوي را ديده پس از آگاهي از فرار زن با همهي خشم و غيرتاش سري بهخانهيكاشهوي نميزند.
در كتاب سوم:
1. در فصل دوم چاهآب كه سطل در آن افتاده پس از بگومگوي مختصري كه ميانگريگوري و درجهدار مافوقاش صورت ميگيرد تبديل به لاوكيچوبي ميشود كه آباش راجوي باريكي تأمين ميكند.
2. در فصل پنجم ميخواتيم «گريگوري ديد احساساش از ديدن خارجيها با آنچه تومانورها جلوِ دشمن بهاش دست ميداد فرق دارد!» ــ در صورتي كه او نه فقط در هيچ مانوريشركت نكرده بلكه با وساطت ارباباش بهخدمت تمريني هم نرفته بود!
3. در فصل هفتم با اينكه نعلبند بهدستور اكيد فرمانده هنگ دهنه و ركابها را با قلعسفيد ميكند يكي دو سطر پايينتر خود افراد با خاكه آجر بهساييدن آنها مشغول ميشوند.
4. در فصل 14 نايب ليست نيتسكي ابتدا بهمقصود برزنياگي ميرسد ولي بعد دوباره او رادر ميان راه ميبينيم (كه من اين اشكال را با افزودن قيد «نزديكيهاي برزنياگي» برطرفكردهام) اما با اينكه تك اسبهي حامل او از كنار لاشهي اسبي عبور ميكند و حتا بين نايب وپرستار جملات وقتگيري رد و بدل ميشود وصفِ لاشه چنان ميآيد كه انگار كنارش توقفكرده باشند چرا كه تغييرات نور آفتاب نيز از برق ماشيرنگ سم تا سياه زدن پاي حيوان درتاريكي كه مستلزم توقف درازي است با جزئيات كامل توصيف ميشود.
5. برزنياگي كه «مركز تجاري ناحيه» معرفي ميشود دهستاني است فاقد راهآهن و راه شوسه، و حتا نزديكترين ايستگاهاش با صفت «بياسم و رسم» معرفي ميشود.
6. در ابتداي فصل 15 ميخوانيم كه نايب بلافاصله با «جَوِ پُر تحرك جنگ» خو گرفت درحالي كه شب و روز افسران در جبهه بهقمار ميگذرد! (خيلي دقت شود!)
7. در فصل 22 دشمن چنان محرمانه از برنجزارها عقب كشيده كه هيچ ردي از خود باقينگذاشته و فيالواقع بايد پذيرفت كه از فراز شاليزارها پرواز كرده است.
8. در فصل 23، بهجاي مثلاً اين جمله كه: «تنها آرزويم ديدن چنان روزي است»، چنينآمده: «من حاضرم قطره قطرهي خون سرخام را بريزم كه تا آن لحظه زنده باشم!»
در كتاب چهارم:
1. در فصل 4 گريگوري چشمها را ميبندد و ... مدت مديدي بيپلك زدن ستارهها راتماشا ميكند!
2. در همين فصل قطار نظامي در ايستگاه متوقف مانده است ... دليلاش؟ ــ متصديايستگاه كليد حركت قطار را «بهنظاميهاي كودتاچي» تحويل نميدهد!
3. در آخرين سطور اين كتاب دو بار تأكيد ميشود كه جاده بهطرف جنوب ميرود حالآنكه سوارها عازم شمال شرقي هستند.
در كتاب پنجم:
1. در فصل 14 سورتمه با شكستن يخ كنار آبْچاله غرق ميشود درحالي كه قبلاً تأكيدشده است كه آبْچاله بهدليل وجود چشمهها هيچ وقت سال يخ نميزند.
2. درفصل 21 مهتاب از درز كركرهييِ پنجره بهداخل ميتابد. امري كه محال است. چونتختههاي كركرهيي از داخل اتاق بهسمت كوچه خميده است.
3. در فصل 26 در حالي كه قطارهاي حامل افراد گارد سرخ خطوط آهن را بند آورده استهيأتي از گارد سرخيها براي جمعآوري سرباز عازم شمالاند. ــ پنداري افراد داخل قطارهاديگر قابل استفاده نيستند!
در كتاب ششم:
1. در فصل دوم، آفتاب كه پدر ماديان ميشكا را درآورده دو سطر بعد در پس ابرهايشيريرنگ زار و نزار مانده است.
2. در فصل هفتم، پانتهلهي ماديانش را كه در فصل 14 كتاب پيشين غرق شده استبهگاري ميبندد.
3. در فصل هشتم آب يخزده اما دو سطر بعد ده از گرما بيحال افتاده و مه نيمروزيزمين داغ را در بر گرفته است.
در اين متن اينگونه سهلانگاريها با تمهيداتي برطرف شده ولي براي مقابله ميشودبهترجمههاي ديگر كتاب رجوع كرد.

