تبليغاتX
سرزمین پنج خورشید - شعر جهانی با شاعری مردمی
سرزمین پنج خورشید
نگارش در تاريخ توسط کیارش
 

لنگستون هیوز

 

شاعر آهنگین کلام سیاهپوستان

 

یادداشت کیارش:                                                                                         بسیاری " لنگستون" هیوز را با شاملو می شناسند همانگونه که " لورکا " را. هیوز شاعری است ریشه دار در مردمی ترین قشر رنگین پوست!!!! جامعه ی امریکا. شاعری با شعری آهنگین و برگرفته از درد مردمی که رانده شده،برده شده و بَرنده نشده. اما بازنده هم نیست، چون او در تکاپوی بردن است، سر فرود می آورد اما سرافکنده نمی شود. اگر او به تازیانه کشیده می شود، اگر او از مقدس ترین جاها رانده می شود، مسیح نیز- او که ندای حق بر لب داشت. پس سیاه نیز چیزی بر لب داشت که رانده شد. حال هیوز همه صدا شده است در کلمات برای رانده نشدن نه راندن برای برده نبودن نه برده نمودن، برای فرود سر، از سر احترام نه از جبر تعظیم. من اشعار هیوز را شبیه به موسیقی جاز یا بلوز می خوانم و می شنوم، شبیه به Charles Ray یا Louis Armestrong و شبیه به هیوز و هر سیاه و سفیدی که چیزی بر دل و لب دارد. متن پیش ِ رو شامل شرح حال وی و شعری است که توسط شاملوی فقید به فارسی برگردانده شده اند. آنوقتها این اشعار را با صدای استاد شاملو در نوار کاست "سیاه همچون اعماق آفریقای خودم" شنیده بودیم. آن روزهایی که برای خواندن و دانستن رفاقت  می شد و در بدست آوردن کتاب یا نوار و رساندن به دست رفقا رقابت.

 

لنگستون هیوز نامی ترین شاعر سیاهپوست آمریکایی ست با اعتباری جهانی.
به سال ۱۹۰۲ در چاپلین (ایالت میسوری) به دنیا آمد و به سال ۱۹۶۷ در هارلم (محله ی سیاهپوستان نیویورک) به خاطره پیوست. در شرح حال خود نوشته است:
« تا دوازده ساله گی نزد مادربزرگم بودم زیرا مادر و پدرم یکدیگر را ترک گفته بودند. پس از مرگ مادربزرگ با مادرم به ایلی نویز رفتم و در دبیرستانی به تحصیل پرداختم. در ۱۹۲۱ یک سالی به دانشگاه کلمبیا رفتم و از آن پس در نیویورک و حوالی آن برای گذران زنده گی به کارهای مختلف پرداختم و سرانجام در سفرهای دراز خود از اقیانوس اطلس به آفریقا و هلند جاشوی کشتی ها شدم. چندی در یکی از باشگاه های شبانه ی پاریس آشپزی کردم و پس از بازگشت به آمریکا در واردمن پارک هتل پیشخدمت شدم. در همین هتل بود که ویچل لینشری، شاعر بزرگ آمریکایی، با خواندن سه شعر من ــ که کنار بشقاب غذایش گذاشته بودم ــ چنان به هیجان آمد که مرا در سالن نمایش کوچک هتل به تماشاگران معرفی کرد».
نوزده ساله بود که نخستین شعرش در مجله ی بحران به چاپ رسید. شعری کوتاه به نام سیاه از رودخانه ها سخن می گوید و متاءثر از شیوه ی کارل ــ شاعر بزرگ سفیدپوست هموطنش ــ که در آن
Carl Sandburg
سندبرگ با لحنی سخت عاطفی به بیان احساس گذشته ی دیرینه سال ف سیاهان پرداخته است.
زمینه ی اصلی آثار هیوز دانسته گی نژادی است و اشعار و نوشته هایش بیش تر از هارلم، مناطق جنوب، تبعیضات نژادی، احساس غربت و در همان حال از غرور و نخوت سیاهان سخن می گوید:

اما اصیل ترین کوشش وی از میان بردن تعمیم های نادرست و برداشت های قالبی مربوط به سیاهان بود که نخست از سفیدپوستان نشاءت می گرفت و آنگاه بر زبان سیاه پوستان جاری می شد.
یکی از مهم ترین شگردهای شعری هیوز به کار گرفتن وزن و آهنگ موسیقی «آمریکایی ــ آفریقایی» است. در بسیاری از اشعارش آهنگ جاز ملایم، جاز تند، جاز ناب و بوگی ووگی احساس می شود. در بعض آن ها نیز چند شگرد را درهم آمیخته آوازهای خیابانی و جاز و پاره یی از مکالمات روزمره ی مردم را یکجا به کار گرفته است. از نه ساله گی ــ که نخستین بار جاز ملایم را شنید ــ به ایجاد پیوند میان شعر و موسیقی علاقه مند شد.
نخستین دفتر شعرش ــ جاز ملایم خسته که به سال ۱۹۲۵ نشر یافت ــ سرشار از این کوشش است. مایه ی اصلی این اشعار ترکیبی است نامتجانس از وزن و آهنگ، گرمی و هیجان، زهر خند و اشک. وی در این اشعار کوشیده است با کلمات همان حالاتی را بیان کند که خواننده گان جازملایم با نوای موسیقی، ایما و اشاره، و حرکات صورت بیان می کنند; اما جاز ناب، به دلیل آهنگین تر بودن و داشتن امکانات موسیقایی گسترده تر برایش جاذبه یی بیش از جاز ملایم داشت.
زنده گی ادبی هیوز سخت بارور بود. نخست به شعر روی آورد و پس از آن به نوشتن داستان و قصه و نمایشنامه پرداخت. مقالات ادبی و اجتماعی بسیار نوشت. متن هایی برای اپرا و نمایش های برادوی و بازی های رادیویی و تلویزیونی تهیه کرد و چندین کتاب برای کودکان نگاشت. دستمایه ی تمامی این آثار تجزیه و تحلیل و بیان و تشریح حالات و جنبه های گوناگون زنده گی سیاهان است; و در پروردن این دستمایه از پیش پا افتاده ترین نیش و کنایه های توده تا تغزل ناب را به کار گرفته. یک جا:

فرزند تواَم من، ای سفیدپوست!

و در شعری دیگر:

گریه ی جانم را نمی شنوی
چرا که دهانم به خنده گشوده است.

انتقاد شدید او از برداشت های قالبی سفیدپوستان از وضع و حالات سیاهان در یکی از اشعار مشهورش به نام موضوع انشاء درس انگلیسی «ب» با درخشش بیشتری منعکس است. در این شعر، دانشجوی سیاهی که استاد سفیدش از او خواسته است چیزهایی درباره ی خودش بنویسد به تفاوت میان واقعیت زنده گانی سیاهان و برداشت ذهنی نادرست  استاد می اندیشد و همان را بر کاغذ می آورد.
یا به عنوان نمونه یی دیگر در ترانه ی صابخونه به طرح ماهیت زنده گی سیاهان در محلات فقیرنشین شهرهای بزرگ و رفتاری که با آنان می شود می پردازد. شعر اخیر چند سال پیش در شهر بوستن جنجالی به راه انداخت زیرا دستگاه آموزشی شهر یکی از برجسته ترین دبیران ــ جاناتان کوزول۲ ــ را به جرم این که در یکی از دبیرستان های محله ی سیاهان این شعر را جزء مطالب درسی دانش آموزان منظور کرده بود از خدمت اخراج کرد!
لنگستن هیوز سراسر زنده گی پربارش را وقف خدمت به سیاهان و بیان زیر و بم زنده گی آنان کرد، پیوسته به تربیت و شناساندن شاعران و نویسنده گان جامعه ی سیاهپوستان کوشید، از برجسته ترین و صاحب نفوذترین رهبران فرهنگ سیاهان در آمریکا به شمار آمد، در رنسانس هارلم نقش اساسی را ایفا کرد و به حق ملک الشعرای هارلم خوانده شد هرچند بسیارند کسانی که او را ملک الشعرای سیاهان می شناسند.

 

 

بگذارید این وطن دوباره وطن شود

بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.

بگذارید پیشاهنگ دشت شود

و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.

این وطن هرگز برای من وطن نبود.

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.

بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود

سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنند

تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.

این وطن هرگز برای من وطن نبود.

آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند.

اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده گی آزاد است

و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم.

در این «سرزمین آزاده گان» برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه آزادی

بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره گان فراگستر می شود؟

سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برده گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،

مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته ام

اما چیزی جز همان تمهید لعنتی دیرین به نصیب نبرده ام
که سگ سگ را می درد و توانا ناتوان را لگدمال می کند.

من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده ام
در زنجیره ی بی پایان دیرینه سال
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه های برآوردن نیاز،
کار انسان ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان آز و طمع.

من کشاورزم ــ بنده ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.

من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،

که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کمی نانم.
هنوز امروز درمانده ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!

من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،

بینواترین کارگری که سال هاست دست به دست می گردد.

با این همه، من همان کسم که در دنیای کهـن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین

که جسارت پرتوان آن هنوز سرود می خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را سرزمینی کرده که هم اکنون هست.

آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست وجوی آنچه می خواستم خانه ام باشد درنوشتم

من همان کسم که کرانه های تاریک ایرلند و دشت های لهستان
و جلگه های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم

از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم

و آمدم تا «سرزمین آزاده گان» را بنیان بگذارم.

آزاده گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی خواندم هنوز امّا

آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن چه می بایست بشود نشده است و باید بشود! ــ

سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.

سرزمینی که از آن من است.

ــ از آن بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین شان، درد و ایمان شان،
در ریخته گری های دست هاشان، و در زیر باران خیش هاشان
بار دیگر باید رویای پرتوان ما را بازگرداند.

آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد  آزادی زنگار ندارد.

آه، آری
آشکارا می گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.


ما مردم می باید
سرزمین مان، معادن مان، گیاهان مان، رودخانه هامان،
کوهستان ها و دشت های بی پایان مان را آزاد کنیم:

همه جا را، سراسر گستره ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ

و بار دیگر وطن را بسازیم!

منبع : کتاب همچون کوچه ای بی انتها - احمد شاملو

درباره وبلاگ

با هم بودن را تجربه کنیم،آنگونه که از یکدیگر بیاموزیم و در تبادل داشته هامان بی پروا باشیم، چون باران.
آنگاه که تفاوت انتقاد و انتقام را آموختیم-به شناخت خود و درک دیگران رسیده ایم.

موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ