تبليغاتX
سرزمین پنج خورشید -
سرزمین پنج خورشید
نگارش در تاريخ توسط کیارش
 

های عصبی مسافران جا مانده از سرویس و منتظر به این روز افتاده بود .(بیچاره تابلو که تمام مدت آنجا- کنار جاده در انتظار ایستاده بود) و اما در صورت طولاني شدن زمان انتظار در زیر آفتاب تابان ، مسافر منتظر ناچار بود ، مرتبن تغيير موقعيت دهد و براي دنبال كردن سايه تابلو جابجا شود. چون  ابعاد تابلوی روستا کوچک بود. هر چه به ظهر نزديك تر ميشد مسافر نا اميد نا اميدتر و سايهء اندك هم اندكتر، تا جايي كه فقط خطي سياهی از آن بر زمين باقي مي ماند.

لهراسب كه يكساعتي را در ماشين نشسته بود ودر آن جاده پر پيچ و خم شركتي با تكانهاي زياد از اين پهلو به آن پهلو شده بود حسابي درب و داغون بود.وسايلش را روي زمين رها كرده و در حالت ايستاده با دستهايي باز چند بار به خود پيچ و تابي داد و با خود گفت: قدمون بوُرست تا رسيديم- پايلُم سِور سِورن – اوفي كاشكي بِتَرستوم خومه پرد بدادوم منه يه برمي.(1)

وبا احتياط ساك و وسايلش را برداشته و بسمت ده براه افتاد. لهراسب تازه داماد بود و هنوز چند ماهي از ازدواجش نگذشته بود كه كاري در شركت نفت برايش پيدا شد و بهمين خاطر ترك يار و ديار كرده و به شهر رفت، وحالا پس از دريافت اولين حقوق خود، آخر هفته را مرخصي گرفته بود تا به خانه بيايد.

چون مردمان روستاهاي جنوب اغلب كشاورزي ديم دارند، پس از اتمام كشاورزي تا فصل برداشت تقريبن بيكار ميباشند و اين موضوع باعث شد كه لهراسب به رفتن شهر و ترك موقت ده ترغيب شود. هر چند او نميدانست كه مزه شهر نشيني و زرق وبرق دنياي صنعتي ممكن است او را در شهر زمين گير كند.

پسر عمهء لهراسب در نجار خانه شركت نفت مشغول بكار بود،كه به او خبر رسيد شركت قصد استخدام نيروي جديد را دارد، او هم سريع لهراسب را خبر كرده تا او هم لقمه ناني از اين سفره پهن شده نصيبش شود.هرچند عده اي روي همين سفره مشغول غارت كردن بودند.                                                    

استخدام لهراسب ، با تستي (امتحان) كه يك فورمن انگليسي از او گرفته بود مسجل شد. روش تست هم به اين صورت بود كه فورمن انگليسي كيسه اي پيچ و مهره با سايزهاي مختلف روي ميز كار ريخت و از متقاضيان كار خواست كه حداكثر با 3 انتخاب،بتوانند مهره مخصوص هر پيچ را پيدا كنند. لهراسب در انتخاب دومش، هم، موفق به يافتن مهره مربوط به پيچ شد و هم موفق به يافتن مهره شانس خودش.

در آن زمان به علت عدم صنعتي بودن ايران و ابتداي شروع كارهاي صنعتي توسط خارجي ها ،که برای اولین بار در مسجدسلیمان آغاز شده بود،و چندین سال از آن گذشته بود و همچنین کمبود نفرات فنی، اين گونه آزمونها براي انتخاب نفرات مستعد كه از ذهن فني برخوردار باشند بسیار با اهميت بود.يكي از خبرها يي كه لهراسب با خود به ده مي آورد و روي آن خيلي حساب ميكرد و شاخ وبرگ زيادي به آن داده بود همين موضوع استخدامش بود.

او همانطور كه راه خاكي منتهي به ده را طي ميكرد در فكر روبرو شدن با خانواده و فاميلش بود كه چگونه از او  استقبال ميكنند.او در طول زندگيش فقط دو شبانه روز از روستا وخانواده اش دور بود،آن هم به زمان مجردي اش برميگردد كه براي گرفتن برگ معاف از سر بازي به اهواز رفته بود و حالا در دومين تجربه دوري، اين زمان به چند هفته رسيده بود.

او هم چنان كه قدم از قدم برميداشت در افكاري پاك و پر از صداقت روستايي فرو رفته بود و چنان دچار هيجان واحساساتي تازه اي شده بود كه قبلن هرگز آنها را نه تجربه و نه احساس كرده بود.

كف دستهايش عرق كرده بود در حالي كه وسايلش را دست بدست ميكرد،دوست نداشت لحظه اي مكث كند.وقتي به نحوه ترك كردن تازه عروسش( ستاره) فكر ميكرد كه چگونه هنگام وداع با او، از شرم حضور ديگران با اشكهايي پنهان او را بدرقه نمود و در نگاه آخرش دريا دريا اشكهاي جاري نشده بود،آنگاه ميتوانست صداي قلب خود را بشنود. بادي خنك او را نوازش كرده و راه خود را همچون لهراسب به طرف ده و ستاره ادامه داد تا زودتر از او ياد يار را در گيسوان دلبرش به رقص وا دارد.

او به به تمام چيزهاي اطرافش عشق مي ورزيد و مانند كسي كه سالها از زادگاهش دور بوده حتي به گياهان و سنگها هم عاشقانه نگاه ميكرد.ديگر راهي به رسيدن نمانده بود.مي توانست بام خانه هاي ده را ببيند.پس از سرازير شدن از تپه منتهي به ده، اولين نفري كه او را ببيند (احتمالن كودكان در حال بازي) خبر آمدنش بسرعت پخش خواهد شد. وسايلش را زمين گذاشت و شانه سياه مردانه اي را از بين تعدادي كاغذ كه با كشي محكم شده بودند از جيبش خارج كرد و موهاي مجعدش را شانه زد و هم زمان خاك كفشهايش را با كشيدن به پشت شلوارش تميز نمود .و زير لب خواند: برَم حوونه خوسيم نفتي بريزوم  /  همِنه تَش بزنوم غيرا عزيزوم (2) وبا لبخندي رضايتمندانه قدمهايش را تندتر كرد.هم دوست داشت خبر آمدنش زودتر به ستاره برسد و هم دوست داشت او را غافلگير كند.اطراف ده برخلاف انتظار خلوت بود. مخصوصن كودكان كه معمولن در اين ساعات يا مشغول رينگ بازي(3) بودند يا در حال رانندگي با ماشين قوطي (4).از همان فاصله نسبتن دور توانست كسي را ببيند كه زير سايه صبح اتاقي نشسته است ولي بعلت فاصله چهر ه اش قابل تشخيص نبود.

لهراسب گزينه دوم يا همان عمل غافلگيري را براي ديدار با ستاره اش انتخاب كرد و پاور چين پاورچين سعي در پنهان كردن خود از ميدان ديد اهالي روستا داشت.غافل از اينكه او فقط تا مرز بويايي سگها امكان پيشروي بيشتر را داشت.سگهايي كه صبح آنروز با گله به كوه نرفته و در ده مانده بودند،پارس كنان آمدن فردی را فرياد كردند.كسي كه زير سايه صبح اتاق نشسته بود و در حال چرخاندن پره بود، و به آرامي در حال خواندن این آواز بود: مو كه از پاكي دلوم چي آسمونه ندونوم سي چه چينو....(5) نگاه خود را به جاده خاكي انداخت .

او كسي نبود الي ستاره –ستاره لهراسب،برقي در چشمان درشت و سياهش درخشيدن گرفت،و چنان سريع از جا برخاست كه مرغ و خروسهايي اطرافش كه در حال دانه چيدن بودند با وحشت و سر و صدا به هر سمتي گريختند.اول شروع به دويدن بسوي خانه كرد و با گفتن: زن آقا – زن آقا سعي كرد تا ديگران را هم خبر كند.ناگهان قبل از رسيدن به خانه ايستاد و اينبار بسمت لهراسب شروع به دويدن كرد،چيزي ميان دويدن و پرواز كردن.او نميدانست چه كار ميكند و يا اصلن بايد چه كاري انجام دهد.در حالي كه لباس محلي اش را كمي بالا گرفته بود دوان دوان بسوي لهراسب اش مي شتافت. رسيدن به لهراسب تمام وجود ستاره شده بود،كه ناگهان با صداي مادر شوهرش به خود آمد: آستاره هوي كويه ايري؟ سي زينه غبهت داره انظار مردم گومبه بكنه!!1 (6) تمام شور وهيجان ديدار همچون  وداع (در بغض و سکوت مُرده)، در او خشكيد!!

لهراسب كه بي تابانه رسيدن به ستاره اش را انتظار ميكشيد اگر در قيد و بند رسومات ايل نبود همه چيز را رها ميكرد و ستاره اش را با تمام وجود در آغوش ميكشيد.ولي او هنوز مرد ايل بود، وخوب ميدانست كه حتي با اين دوري طولاني مدت نيز، مجاز به اين كار نمي باشد.بنابراین تنها كاري كه ميتوانست انجام دهد اين بود كه قبل از همه خود را به ستاره برساند. در كوتاه ترين زمان و در تنهاترين لحظه شان، چنان نگاه عاشقانه اي بيكديگر انداختند كه الهه عشق(اروس) آرزوي توقف زمان را داشت. ستاره با احساسي توام با بغض و شادي فقط فرصت يافت بگويد: دردت منه تيشنيم تيام – مو خو پيرو كور ووبيدوم تا ورگشتي.(7)

مادر لهراسب با دستاني باز فرزندش را در آغوش گرفت و چند بار گردنش را بوسه زد و لهراسب هم متقابلن دست مادر را بوسيد. سپس بطرف ستاره چرخيد و به بوسيدن سر او اكتفا كرد.اما با چنان حسي او را بوييد كه صد بوسه را مي ارزيد.

بعد از آن نوبت باقي افراد خانواده و فاميل رسيد كه يكي پس از ديگري با او احوالپرسي كنند.بچه ها فقط در حال ديد زدن به پلاستيكهاي ميوه و وسايل همراه او بودند.پيره زنها هم در پي كسب اطلاع از زمان و خبر دريافت مستمري خود بودند. برخی از مردها نیز علاقه مند به كار در شركت نفت بودند وبه همین دلیل برای دعوت شدن بكار توسط اقوام ساكن در شهر (مخصوصن توسط لهراسب) انتظار می کشیدند. دخترهاي جوان هم با شيطنت كوچكترين حركات ونگاههاي لهراسب و ستاره را زير نظر داشتند.و در اين جمع فقط ستاره بود كه بدون هيچ چشم داشتي با قلبي به فراخ گشوده تنها او را مي خواست.تمام وجود او را خوشبختي فراگرفته بود،بطوري كه حتي متوجه نگاه ها و شوخي هاي دختران جوان كه مرتب به او چشم و ابرو مي آمدند نمي شد.                                                                                                                                                                                        

ستاره براي مهيا نمودن اسباب پذيرايي و استراحت لهراسب به داخل خانه رفت و قالي 6 متري محلي بافي  را كه جزو جهيزيه اش بود زير سايه دیوار، بالاي حياط فرش كرد و دو تا بالش لري بزرگ را هم براي تكيه دادن مردش روي قالي كنار ديوار قرار داد. كتري سياه را از آب چشمه پر كرد تا يك چاي منقلي دبش آماده كند.براي روشن شدن آتش شروع به فوت كردن آتش زير خاكسترها كرد تا گُر بگيرد. با آن هيجان و حرارت، ديگر گرماي آتش گونه هاي ستاره را نمي سوزاند.

درب قوطي تخم مرغها را باز كرد و از ميان كاه ها چهار عدد تخم مرغ  محلي برداشت تا براي لهراسب نيمرو آماده كند.ستاره دوست داشت كه هر روز براي مردش اينچنين در تلاش باشد.وقتي صداي لهراسب را شنيد  ،بطرف دروازه نگاهی انداخت و ديد كه يارش قدم به خانه گذاشته است. در حالي كه لهراسب را نگاه ميكرد اشك در چشمش حلقه زده بود آرام با خود گفت: ار نون خُشك هم خَردُم دي نَواي بِرَي شهر- كارد منه اشكَمُم بري  اَر سي دل خوم مَجبُورس كُنُم .(8)

لهراسب هم بعد از گذشتن از دروازه و پا گذاشتن به حياط در يك نگاه دور و برش را ورانداز كرده و همه چيز را دوست داشتني تر از قبل احساس كرد. او نميتوانست ستاره را كه در تاريكي" چاله دون "به او مينگريست ببيند.

لهراسب وارد اتاق خودشان شد، هنوز چشمش به تاريكي عادت نكرده بود، ولي تمام فضاي اتاق پر از بوي خوش ستاره بود. لهراسب پس از عوض كردن لباسها،  لباسهاي شهر رفتنش را با دقت تا  كرده و  در صندوقش گذاشت. سپس دست و صورتي شست و نشست. ستاره همچون شهابي بي قرار دائم و بسرعت در حال رفت و آمد بود تا بنحو احسن از مردش پذيرايي كند. بعد از چيدن سفره صبحانه، لهراسب رو به ستاره كرد و گفت: الحق كه تير منه تفنگي- بيو بنشين تي خوم (9). وقتي ستاره به او نزديك شد لهراسب به آرامي چيزي در گوشش گفت، با اين حرف، گونه هاي ستاره قرمز شد. ستاره با لحني كه شرم و شوخي در آن بود در جواب گفت: خدا منه سرت خوتو خرف زيدنت- نيگويي يكي ايفهمه؟؟(10)

با مطرح شدن بحث شهر و رونق مغازه هايش لهراسب متوجه شد كه وقت تقسيم سوغاتي هاست، به همين خاطر از خواهر كوچكش خواست تا ساكش را بياورد. هنوز حرفش تمام نشده بود كه خواهرش با ساك بالاي سرش ايستاده بود.همه با كنجكاوي و هيجان منتظر باز شدن درب ساك بودند.از اندازه ساك مي شد حدس زد كه هدايا بايد جمع وجور باشند. چون كوچكترها كم طاقت بودند اول نوبت آنها بود.

بهروز برادر كوچك لهراسب گفت:كاكا چكمه اوبيا(آبی ها) مال مونن؟؟   با اين حرف معلوم شد كه قبلن ساك هدايا توسط  بچه ها بازرسي كامل شده است.لهراسب به او گفت: ها ماله خوتِن – امتحانسون كن ار اندازت نيدن بدسون تا سيت عوضسون كنم! (11)بهروز از ترس اينكه مبادا  چكمه ها را از دست بدهد،بدون اينكه آنها را امتحان كند گفت: خيلي خوبن فيته فيتن!!! (12) سهم ماه پري دختر كوچك خانواده هم يك بلوز صورتي با گلهايي ريز سفيد روي يقه و سينه ويك جفت دمپايي قرمز بود. ماه پري همانطور كه بلوزش را جلوي سينه گرفته بود گفت:يونه ني پوشوم تا عروسي البرز كُر عاموم الياس، اوسو ايكُنُمِس وَرم-دَمپويامه اينوم سي هروخت رَدُم ميسليمون تِي كاكام لهراس وا خوم ايبَرُمِسون (13)بهروز كه ديد سهم خواهرش از او بيشتر است براي اينكه مطمئن شود كه بازهم چيزي به او مي رسد يانه، دائمن جابجا ميشد وبا سر كشيدن از پشت اين وآن محتويات ساك را كنترل ميكرد. لهراسب كه متوجه موضوع شده بود گفت: چته جور گرگراك هي سرت بالا و پويين ايكني؟ديه خَوَري ني.(14) وبا اين حرف آب پاكي را روي دست بهروز ريخت.نفر بعد مادر خانواده بودكه سوغات خود را تحويل مي گرفت، يك مِيناي هفت رنگ (روسري) زيبا كه نو بودن آن باعث انعكاس بيشتر رنگهاي زيباي آن مي شد ودر مقايسه با ميناي كهنه اي كه روي سرش بود بيشتر خودنمايي ميكرد و همچنين يك پارچه چادري و دو قالب صابون نخل زيتون كه ميان پارچه چادری هم بويش به مشام مي رسيد .

سهم سنجر چوپان گله با بقيه فرق ميكرد چون خريد براي او در قالب قرارداد طرفين بود و او هر ساله ميبايست در دو نوبت مايحتاج خود را تحويل ميگرقت.يك جفت كفش لاستيكي نمره44 و يك دولچه فرنگي.

باقي اعضاء خانواده هم بترتيب هداياي خود را تحويل گرفتند.

همه با هداياي خود سرگرم  بودند و آنها را بيكديگر نشان ميدادند و براي نحوه استفاده از آنها نقشه ميكشيدند. در آن شرايط هيچ كدام از حاضرين  متوجه اين موضوع نبودند كه، پس سهم ستاره از هدایای اين ساك چيست؟ لهراسب با نگاه به ستاره و باز و بسته كردن هر دو چشم به او فهماند كه سهمش محفوظ است.

مادر لهراسب كه متوجه شد،براي راحت گذاشتن پسر وعروسش، به بچه ها گفت: دي وريسين چياتونه بنين منه دولاب.كاكاتون عاجزه (15)

با فرمان مادر هركسي دنبال كار خود رفت. كوچكترها براي نشان دادن سوغاتي هايشان به ديگر بچه هاي ده كه بي صبرانه بيرون دروازه انتظار ميكشيدند از حانه خارج شدند. لهراسب و ستاره پس از خلوت شدن خانه به اتاق خودشان رفتند.بعد از چندين روز دوري حالا بدون هيچ مزاحمي رودررو ، بيكديگر چشم دوخته بودند.هر دو با هم شروع به خنديدن كردند.خنده اي كه ميتوانست معني و پاسخ خيلي از دلتنگي ها و خواسته هايشان باشد .لهراسب دست در ساك كرد،ويك پارچه اطلسي كه گلهاي لادن رويش نقش بسته بودبا يك جفت صندل كرم رنگ و يك روسري نارنجي با حاشيه هاي زر بافي شده بيرون آورد و در حالي كه آنها را بطرف ستاره گرفته بود به او گفت :اينو سي بار اولن- دفعه بعد سيت شيشتا النگو اياروم.(16)

ستاره نه بخاطرهدايا بلكه بخاطر توجه و مهرباني هاي لهراسب نسبت به خودش غرق شادي بود و با مهرباني تمام گفت: لهراس مو خوته ايخام ،حاضرم پاپتي بگردوم- گوسنه و توُشنه بوم  اما تو وُسي تي خوم.(17) و اشکهایش چون مرواریدی غلطان، روی دستان لهراسب که بطرفش کشیده شده بود غلطید.

لهراسب دستهای ستاره را بنرمی در دست گرفت وبا لحنی دلگرم کننده گفت: خیالت راحت بوو یا نی رووم یا وا یَک ایریم- پُشتت به اوسموری زیده- مَر لهراس زنده نبو که آستاره ش غصه و دل داشته بو.(18)

چک چکه تفنگ منه تنگ شمولی

اسبته زین بکنی ايچو نمنی

آستاره پل ایبوره سی دیری لهراس

یه سوار نوهاس اییا چی شلگ پیاس(19)

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                       

آرام آرام هوا رو به تاریکی میرفت وشب فرا میرسید.لهراسب در حال روشن کردن چراغ توری بود.ستاره با دقت مشغول باز كردن چادر شب رختخواب ها بود ويك لحاف بزرگ لري را كه روكش آن از جنس مخمل زرد رنگ و ملحفه سفيد گلداري بود را جدا كرد تا براي خواب پهن كند هنوز ستاره لحاف را از زمين بلند نكرده بود كه صدايي مادر لهراسب كه با نگراني بطرف آنها مي آمد بلند شد: اي خدا ز دسه آستاره كويه فرار كنم- باوام سيت خوب ني زور بزني، صوبا ار يه بلايي سره خوت يا بَچَت بيا مو وا چِكُنُم(20)..... لهراسب كه ديگر ادامه حرفهاي مادرش را نمي شنيد رو به ستاره كرد و چشم به او دوخت.ستاره هم با تبسمي همراه با عشق سرش را پايين گرفته و بدون كلمه اي هديه اش به لهراسب را پيشكش كرد.

 مگر شب ازآن ستاره نیست؟ آن هم ستاره ای زميني با دلي آسمانی.و آنگاه به زیبایی جاری گشت، سکوت،آرامش وعشق.

شب عشاق بی انتها باد.                       7/7/84

 

درباره وبلاگ

با هم بودن را تجربه کنیم،آنگونه که از یکدیگر بیاموزیم و در تبادل داشته هامان بی پروا باشیم، چون باران.
آنگاه که تفاوت انتقاد و انتقام را آموختیم-به شناخت خود و درک دیگران رسیده ایم.

موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ