بوي نان " تيري " كه شروع به انتشار كرد ، بچه ها به ياد شكمها خالي ، زير لحاف به جنب و جوش افتادند.مـِه صبحگاه محيط را در پس غبار سفيد رازآلودش از نظرها پنهان كرده بود. از پس مه صداي گوسفنداني كه به چراگاه برده مي شدند، بخوبي بگوش مي رسيد.آنقدر غلظت مه زياد بود كه گويي گوسفندان از پشت پرچين ها عبور مي كردند كه فقط صدايشان شنيده مي شد. بر خلاف ديگر روزها از خروسها ، خبر رسانان روز ،هيچ صدايي در نمي آمد.
گلسحر كه براي بانوي خانه شدن هنوز خيلي كم سن بود، پس از غلط زدنهاي چند در رختخواب ، چشمهاي قهوه اي درشت خود را باز كرد، نگاهي به دور و برش انداخت .مانند هر روز مادر را در بستر نيافت. نگاهش بر روي قاب عكسي كه از نور وارد شده ي لاي در روشن شده بود ، متوقف شد. در آن قاب، عكسي كه يادگار اولين و آخرين سفر عمرشان تا آن موقع بود، دیده می شد. آن عكس را در مشهد انداخته بودند در پشت سرشان پرده اي زيبا بود كه بارگاه امام هشتم را نشان مي داد. مادر جوان تر از امروز در حالي كه گلزري را در بغل داشت ، و چادر خود را محكم نگاه داشته بود، در كنار پدر ايستاده بود. با نگاهي مستقيم كه انگار تا عمق ابديت پيش ميرفت. پدر هم دو دست خود را بر شانه هاي گلسحر گذاشته بود و سرش را بيش از حد مجاز بالا گرفته بود. پازلفي هاي چكمه اي اش بخوبي در عكس ديده مي شد. تنها عضو پنهان در عکس ، گلتاج بود که در آن زمان در شکم مادر و زیر چادر بود.
او بعدها فهميد كه آن سفر نه براي سياحت بلكه براي دخيل بستن بود تا بلكه مادرش پسرهاي گردن كلفتي بدنيا بياورد. اتفاقن امام هشتم هم رويشان را گرفت و بخاطر ناشكري شان دو تا دختر ديگر تقدیمشان کرد. واي بر زناني كه در روستا دختر زا باشند!! گلسحر به مادرش فكر مي كرد كه نشاني از آينده ي او بود. مادري از جنس مادراني كه بدون هيچ چشم داشتي از زندگي ، از صبحگاه تا شام ، پيوسته و گاه خسته و بي صدا ، تلاش مي كنند و سهمشان هم رنج است و دلشوره.در غم همه شريك و با غم خود غريب. مادراني اين چنين- از قداستي برخوردارند كه بايد براي زيارت به محضرشان زائر شد و دل بر درگاهشان پـُر مهر كرد.
گل سحر لحاف سنگين لري را از روي نيم تنه و پاهايش كنار زد و از رختخواب برخاست.
دست خود را ميان موه هاي سياه و انبوهش برد تا زلفهايي كه از دو طرف پيشاني اش آويزان شده بودند را كنار بزند. وقتي گيسهايس را مرتب كرد ،آنها را با كش ِ سبزرنگي در پشت سرش محكم بست و با چابكي از جا بلند شد.
گل سحر فرزند بزرگ خانواده بود و پس از او نيز مادرش سه دختر ديگر بدنيا آورده بود. اگر خانواده ي او نيز مانند اغلب هم ولايتي هايشان پسر بزرگي مي داشت، او مجبور نبود كه در كارهاي مردانه هم شريك شود و كمك حال پدرش باشد.در آن صورت مي توانست دختري كـُند و مانند ديگر دختران هم سن و سالش، درس هم بخواند. اما جبر روستا نشيني چنين سرنوشتي را برايش رقم زده بود. او بدون اعتراض خود را در در گذران زندگي به خانواده سپرده بود.
او هيچ نقشي در وضعيت كنوني اش نداشت و خارج از اراده اش پايش را بر اين كره ي خاكي باز كرده بودند. سرنوشتي كه باعث شده بود تا او نيمي زن و نيمي مرد باشد. دستهاي او چون مردان زبر و زمخت بود و هيچ تناسبي با چهره و دل ِ دخترانه اش نداشت.
گل سحر با شروع زندگي در سحرگاه ، نيمه ي مادري را بكار مي گرفت و در كارهاي خانه با مادرهمراه بود تا زماني كه براي كمك به پدر، خوی مردانه اش را فعال كند. او در انجام کارهای سخت از مردها هیچ چیز کم نداشت. اما هر چه می کرد و هر چقدر هم که بی نقص او دختر بود و همین دختری اش باعث شد که مادرش را « دی گلی» صدا کنند. نامی که زنان پسر زا با شنیدنش ،لب و لوچه جمع می کردند و نگاهشان را مایل به چیزی می دوختند.گویی که هر کدامشان رستم دستانی زاده اند.
در آن موقع نمی دانستند که چند سال بعد می بایست برای قبول غلامی رستم هایشان توسط گلسحر به « دی گلی » التماس کنند.
گلسحرقبل از اينكه از اتاق خارج شود، لحاف و جاجيمهايي كه از روي خواهران و برادرش كنار رفته بود را ، دوباره رويشان گذاشت.
با بلند كردن لحاف از روي بچه ها ، بوي شب مانده اي مشامش را آزرد. از تندي بو ، دماغش را جمع كرد و سرش را بسمت مخالف چرخاند و چيزي زير لب گفت. از اينكه روزش را با چنين رايحه اي آغاز مي نمود، خنده اش گرفت. پاهاي بچه ها را هم كه بعلت بد خوابي در شكم يكديگر فرو رفته بود صاف كرد، و ميناي بنفش رنگي را بر سر نهاد و پیراهن محلي قرمز رنگش را به تن كرد و از در بيرون زد. همينكه پايش را درون حياط گذاشت ، گويي سرماي دنيا را سيلي كردند و به صورتش كوبيدند. قدمهايش را تند كرد تا زودتر خود را به مادرش برساند كه در آن موقع مشغول نان پختن بود. وقتي كنار چاله ي آتش رسيد، گردش خون را در بدنش احساس كرد. رو به مادرش كرد و گفت: «گرگ نر ز سرما ايزايه » مادر كه بي وقفه نانها را يكي پس از ديگري پهن مي كرد، به گلسحر گفت:« َوري اوو بزن وَه ريت وا بـِري هيمه جـَم كني!» آنگاه نگاهي به آسمان انداخت و ادامه داد : اَر كـِر بـِهلِه وا فِرَصت. گلسحر شانه هايش را از سرما جمع كرده بود و پاي آتش چمپاته زده ، به آتش خيره شده بود و به روزهايي فكر مي كرد كه در عالم كودكي سرخوشانه براي كاري ( آن هم از سر تفنن ) ازپي مادرش به صحرا مي رفت. چه كودكي كوتاهي بود كه بي خاطره گذشت.
سرما چنان در مغز استخوانها نفوذ كرده بود ،كه او احساس مي كرد اگر انگشتانش را خم كند، خواهند شكست. گلسحر بدو معطلي بطرف " درام " آب رفت و با دو مشت آبي كه به صورت خود پاشيد، به ظاهر صورت خود را شست ، و زود خود را به مادر رساند.
مادر از كنار " چاله " كتري سياهي كه قوري روي آن قرار داشت ، با احتياط بطرف خود كشيد و آب جوشي براي گل سحر ريخت. گل سحر با سرعت قندي در آب جوش فرو برد و در دهان گذاشت ( او طمع قند را در آب جوش بسيار دوست مي داشت) يك مزه در بي مزه گي.
با شنيدن صداي خشك گيوه هاي ملكي و قدمهايي آرامي كه برداشته مي شد، گلسحر متوجه ي آمدن پدرش شد. با قرار گرفتن اندام بلند و تراشيده ي پدر در چهارچوب در، اندك نوري هم كه فضاي پر دود اتاق را روشن مي كرد، پشت كالبد مرد گم شد.
مادر گلسحر ظرف رويي را با فشار دادن و جابجا كردن آتش در ميان " اَنگِشتها " جا داد و دو قاشق روغـن «خـَش» درون آن ريخت. پدر به آرامي وارد شد و كنار گلسحر روي" آلتي" كه چهل تيكه اي رويش پهن شده بود نشست و استكان آب جوش را درون نلبكي ريخت و يك ضرب آن را سركشيد. بوي روغن محلي داغ شده بلند شده بود. گلسحر از درون دريچه ي كوچكي كه بالاي سرش بود چند تخم مرغ آورد و داخل روغـن داغ شكست. اولين ذرات تخم مرغ در برخورد با روغن داغ ، به اطراف پريد و بخاري از سطح ظرف بلند شد.گلسحر به تندي دستش را از بالاي طرف كنار كشيد. پدر تا جايي كه مي توانست پاهايش را به آتش نزديك كرده بود، " كـُردين " را روي دوشش جابجا كرد و خطاب به گلسحر گفت: دوش پَسين يادُم رَه زين ِ اسبـِنه ِبـنُم مِنه تـُو، تا چـُم بَتـَر خيسِس نكرد برُو وُردارِس بـنِس مِنه تـُو.
گلسحر بدون حرفي ، ظرف تخم مرغ و چند نان تازه را درون سيني نهاد و پس از اينكه صبحانه را جلوي پدرش گذاشت ، از در خارج شد.
طول حياط را طي كرد و بطرف طويله ي اسبها رفت . هر چه اطراف را نگاه كرد از زين خبري نبود. از همان جا صداي پدر زد و از او پرسيد كه زين را كجا گذاشته است. با پاسخ نه چندان قانع كننده ي پدر، متوجه شد كه احتمالن پدرش مي خواست به مادرش حرف مهمي را بزند كه او نبايد مي شنيد و در آن موقع مي بايست از اتاق خارج مي شد.
گلسحر با كنجكاوي و بدون ايجاد صدا خود را كنار اتاق رساند و شنيد كه پدرش خبر خواستگاري يكي از پسرهاي فاميل از او را به مادرش ميدهـد. با شنيدن حرفهاي پدر و بدون اهميت به نام خواستگار، دلهره ي عجيبي را در خودش احساس كرد.
او حتي لذت نوجواني را هم نچشيده بود و تنها سيزده سال سن داشت. چه تقديري براي گلسحر رقم خورده بود؟ كودكي را فداي بي پسري خانواده كرده بود و حال نوجواني اش را بايد فداي كسي مي كرد كه يا مي خواست مرد شدنش را اثبات كند و يا براي مادرش به دنبال كمك حالي ( كنيزي) مي گشت. در آن لحظات آنقدر درونش منقلب بود كه سرما را حس نمي كرد.
گلسحرهمانطور كه غرق تفكرات خود بود به سمت دروازه رفت و پس پوشیدن جلیقه ی ضخیمی و برداشتن طنابي كه مخصوص بستن هيزم بود در مه ناپديد شد.
(كيارش-زمستان – سال هشتادوشش)

