يادداشتي بر جهان داستايفسکي
از نگاه ادوارد هلت کار
جهان داستايفسکي جهاني بسيار ابتداييتر و بسيار بسيط تر از جهاني است که ما در آن زندگي ميکنيم. جهان او جهان باير و تصنعي رمانتيکها نيست، و هيچ ربطي به جهان آراسته و پيراسته و تزييني دوره کلاسيک فرانسوي يا دوره آوگوستوسي انگليس ندارد. ظاهراً اين جهان در جايي ميان قرون وسطا و رنسانس محصور است. اين جهان فضاي باز کوچکي در جنگل نيروهاي تيرهاي است که انسان نه بر آنها تسلطي دارد و نه قدرت درکش را. داستايفسکي با نگاهي نافذ اما نيمترس خورده به اين جنگل ناشناختهها خيره ميشود. اگر فرهنگ لغاتي از رمانهاي او تهيه کنيم خواهيم ديد که واژههاي «عجيب»، «خيالي»، و «نامفهوم» صفتهاي مورد علاقه او هستند. در رمانهاي او فضاي غالب قضا و قدر تيره به گونهاي عجيب با آموزه اراده آزاد بشري و مسووليت، که موضوع اصلي فلسفه اوست، تلاقي پيدا ميکند. «تقدير چنين بود» يا «قسمت اين بود» جملهاي که دائماً بر زبان شخصيتهاي او جاري ميشود. در آثار بعدي او آنچه جايگزين عنصر آشکارا جادويي داستانهاي اوليه او ميشود، استفاده مکرر از اتفاق و تصادف و پيش آگاهي است که همان احساس درماندگي انسان در برابر جهاني تيره و مبهم و غيرقابل نفوذ را القا ميکند. در ابله، ناستاسيافيليپوونا نه تنها از پيش ميداند که راگوژين او را خواهد کشت، بلکه ميداند که جسدش را با يک پارچه شمعي خواهد پوشاند و دورش بطريهاي مواد ضدعفونيکننده خواهد چيد. پدر زوسيما وقتي که ديميتري کارامازوف را ميبيند در برابر «رنج آتي» او سر تعظيم فرود ميآورد؛ و براي آنکه مبادا اين عمل او به علم غيب قديسين ربط داده شود (چنانکه بسياري از مفسران چنين کردهاند) بايد بلافاصله اضافه کنيم که عين همين پيش آگاهي به روزنامهنگار نهيليست، راکيتين، نيز نسبت داده ميشود. کاري بيهوده و بيربط است که به دنبال اين باشيم که آيا خود داستايفسکي به چنيني پيش آگاهيهايي باور داشت يا نه. چنين کاري مانند اين است که بپرسيم آيا شکسپير خود به ارواح و جادوگران باور داشت يا نه. اعتقادات شخصي او هر چه بود، روح زمانه او آنقدر خردباور و منطقي نبود که اين نيمنگاه او به جهان نامرئي در نظر معاصرانش به ترفندهاي سبکي يا قراردادهاي تصنعي يا خرافات پوسيده ربط داده شود.
روياهاي ما پرتو نوري بر اين جنگل ناشناختهها ميافکند. ظاهراً نخستين کسي که به تجزيه و تحليل روياها پرداخت آن شخصيت عجيب و غريب قرن هجدهمي، مسمر1 بود که نيمي دانشمند و نيمي حقهباز بود. در1816،استادي پروسي به نام شوبرت2 کتابي با عنوان نمادگرايي روياها منتشر ساخت که نيمقرني مشهور و محبوب بود. شوبرت پيشگام کشفياتي بود که بعدها فرويد انجام داد. شوبرت محتواي روياهاي ما را با ضمير ناخودآگاهمان يکي ميدانست، اما او «مذهب» يا «امر الاهي» (و نه مسئله جنسي) را واقعيت پنهان و نهفته وجود ما ميدانست. اين آموزه از شوبرت به هوفمان و از هوفمان به داستايفسکي رسيد. آن آموزهاي که اسويدريگايلوف در جنايت و مکافات تشريح ميکند -و ميگويد علت آنکه اشخاص بيمار بينشهاي شهودي دارند اين است که ضعف جسماني فعاليت قواي روحي را دوچندان ميکند- مستقيماً برگرفته از شوبرت يا هوفمان است. «رويا» يا «وهم» يا «هذيان» -حالتي ما بين خواب و بيداري- حالتي است که معمولاً به بسياري از شخصيتهاي مهم آثار داستايفسکي، از نيتوچکا نيژوانووا گرفته تا ايوان کارامازوف، دست ميدهد و غالبا منبع کشف و شهود خاص آنها و پيشآگاهيهاي مرموزشان است. دنياي روياهاي ما براي داستايفسکي بخشي از جهان نامعقول و غيرمنطقي و غيرقابل درکي است که پشت پديدههاي بيروني زندگي روزمره نهفته است.
اين آگاهي عميق و هميشگي از نيروهاي تيره و ناشناخته سبب ميشود داستايفسکي اعتناي زيادي به جزئيات زندگي در دنياي کوچک مشهود و مرئي که حوزه زندگي عملي ماست نداشته باشد. او هيچ علاقهاي به مشاهده موشکافانه و ثبت عيني آنچه ما را احاطه کرده است نشان نميدهد. ابزار کار او مشاهده نيست، بلکه خيال و دروننگري است. او گاه درنگ ميکند تا وضعيت جسماني و ظاهري شخصيتهايش و حتي لباسي را که ميپوشند وصف کند –چون هرچه باشد اين از قراردادهاي رمان است. اما اين توصيفات به سرعت به دست فراموشي سپرده ميشوند، زيرا نه براي نويسنده مهم هستند نه براي خواننده. از اين جنبه، داستايفسکي درست نقطه مقابل تولستوي است که در وهله نخست هنرمند دنياي مشهود و مرئي است. هيچ خوانندهاي از خوانندگان جنگ و صلح و آناکارنينا نميتواند لب کرکي پرنسس ماريا يا گوشهاي کارنين را فراموش کند؛ اما به استثناي تک مورد سيب آدم کارامازوف پير، که نماد شهوتراني اوست، هيچ کدام از ويژگيهاي جسماني و ظاهري هيچيک از شخصيتهاي داستايفسکي در ذهن خواننده حک نميشود. در ميان شخصيتهاي داستاني تصور و تجسم هيچ شخصيتي به دشواري تصور و تجسم شخصيتهاي داستايفسکي به صورت آدمهاي ساخته از گوشت و پوست و خون نيست. آفريننده اين شخصيتها علاقهاي به جسم آنها ندارد، تمام توجه او معطوف روح آنها و روابطشان با نوع بشر واقعيت تيره و ناشناخته ماوراست.
برگرفته از کتاب: داستايفسکي جدال شک و ايمان
ادوارد هلت کار
برگردان: خشايار ديهيمي

