تبليغاتX
سرزمین پنج خورشید - شعری از نیچه / شرحی بر نیچه
سرزمین پنج خورشید
نگارش در تاريخ توسط کیارش
 

در هوای تاریک – روشن

آن گاه که آرام بخشی شبنم

نادیده و ناشنیده

بر زمین فرو می بارد

زیرا شبنم آرام بخش

چون همه ی آرام بخشان مهربان

کفش هایی نرم به پا دارد.

به یاد داری، به یاد داری، ای دل تفته،

که روزگاری چه سان تشنه بودی،

تشنه ی سرشک های آسمانی و چکه های شبنم

سوخته و تشنه و خسته

آن زمان که بر گذرگاههای زرد مرغزار

نگاه شرارت بار خورشید شامگاهی

از خلال درختان تاریک گرد تو می دوید

نگاه های کورکننده ، شعله ور، آزارگر خورشید

آنان ، پوزخند زنان، چنین گفتن: ((تو؟ خواستگار حقیقت؟

نه! تنها یک شاعر!

یک جانور، جانوری مکار، شکارگر، کمین گر

که باید دروغ بگوید

که باید خواسته و دانسته دروغ بگوید:

آزمند شکار

با نقابی رنگارنگ

خود نقاب خویش

خود شکار خویش!

 

این-خواستگار حقیقت؟

نه! تنها یک دیوانه!یک شاعر!

تنها رنگین گفتاری

که از درون نقاب های یک دیوانه فریادهای رنگارنگ پر می کشد،

سوار بر پل های دروغین واژه ها

بر رنگین کمان ها

در میان آسمان های دروغین

و زمین های دروغین

ولگرد، پرسه زن

تنها یک دیوانه! یک شاعر!

 

این – خواستگار حقیقت؟

نه ساکت؛ صامت، صاف، سرد

تندیسی می شوی

نه همچون ستون خدا

ایستاده بر آستان پرستشگاه ها

سرشار از بازیگوشی گربه

جهنده از میان هر پنجره

تند! در هر حادثه

بوی کش برای هر جنگل

مشتاقانه، پرشور-و-شوق بی کش.

زیرا که در جنگل ها

در میان جانوران شکاری خوش خط و خال

گناهکارانه تندرست و رنگارنگ و زیبا می دوی

با لبان شهوت بار،

شادمانه سخره گر، شادمانه دوزخی، شادمانه خون آشام

شکارگر، کمین گر، دروغزن!

 

و یا چون عقابی که از دور

از دور بر مغاک ها چشم دوخته است

بر مغاک های خویش:

وای که عقابان چه سان چرخ زنان فرود می آیند

فرو و فروتر

و به ژرفنای هر چه ژرف تر!

آنگاه،

ناگهان ، یکراست

با پرشی برق آسا

بر برَه ها می جهند

برق آسا ،در گرما گرم گرسنگی

آزمند برای بره ها

بیزار از تمام روان های بره وار

ترسناکانه بیزار از هر آن چه

گوسپند نماست و بره – چشم و تابدار – پشم

خاکستری، با خیرخواهی برگان و گوسپندگان!

این چنین

عقاب وار اند و پلنگ وار

اشتیاق های تو در پس هزار نقاب!

تو دیوانه! تو شاعر!

تویی که انسان را چندان چون خدا دیده ای که چون گوسپند

و خدا را در انسان آن سان از هم می دری

که گوسپند را در انسان

و به هنگام دریدن، خنده زنان!

آری، این است، این، شادکامی تو!

شادکامی پلنگ و عقاب!

شادکامی یک شاعر، یک دیوانه!

  در هوای تاریک – روشن

آن گاه که داس ماه

زنگارگون

در میان سرخی ارغوانی

رشکوَرانه فرا می خزد؛

بیزار از روز

و با هر گام نهانی

چمن های باژگونف گل سرخ را

می دفرَوَد تا آن که غرقه شوند

تا آن که رنگ باخته در شب غرقه شوند.

 من نیز خود روزی این چنین غرقه گشته ام

از جنون حقیت جوئی خویش

از اشتیاق های روزینه ی خویش

خسته از روز، بیمار از روشنایی،

غرقه گشتم در فروسوی، شامگاه سوی، سایه سوی

سوخته و تشنه

از یک حقیقت

به یاد داری، به یاد داری، ای دل تفته

که آن گاه چه تشنه بودی؟

دور بادا من

از تمامی حقیقت

تنها یک دیوانه!

تنها یک شاعر!

 

دکتر علی اکبر خانجانی

 نیچه فیلسوفی عاشق موسیقی بود و اصلاً اندیشه اش موسیقیایی است و لذا اولین رساله فلسفی او در همین باب است که « زایش تراژدی از بطن موسیقی » نام دارد که اثری بدیع و حیرت آور است . علاوه بر این او خود نوازنده و موسیقی شناسی خارق العاده بود و سالها دوست نزدیک و مشاور و الهام بخش هنری ریچارد واگنر بنیان گذار موسیقی اپرا در آلمان بود . خود نیچه چند قطعه ایی کوتاه در موسیقی نوشت که برای یکی از موسیقی دانهای عصر خود که از دوستانش بود فرستاد تا نظر دهد و احیاناً برای اجرای سمفونیک آماده کند . دوستش در جواب نوشت « اثر تو جنایتی بر علیه موسیقی است » این عبارت عجیب که می تواند دارای دو معنا و قضاوت متضاد باشد شامل حال کل فلسفه و آثار نیچه است که براستی جنایتی بر علیه کل فلسفه و تمدن و اخلاق تاریخی بشر است و حتی جنایتی بر علیه اندیشه است و لذا کل فلسفه او مجموعاً نیهیلیزم را بعنوان فلسفه اصالت نیستی پدید می آورد و گویی فلسفه او جنایتی بر علیه هستی است و ازآن جا که نیچه با خود خدای تاریخی بشر هم در افتاده و او را هم به قتل رسانیده و مرگش را هم اعلان داشته پس بایستی آثارش را جنایتی بر علیه خدا هم تلقی نمود . بهرحال این جنایتکار بیگناه که در آثارش سیمایی قیصر وار و فرعون منش و چنگیزی و هیتلری دارد که تیغ بر حلقوم بشریت نهاده است یکی از رئوفترین و لطیفترین انسانهای تاریخ جدید اروپاست . وی هر چند که زندگانی قدیس واری داشت چه تلاشی می نمود تا از خودش ملحد ترین سیما را عرضه نماید . او در اخرین اثرش قبل از خموشی ده ساله اش تا مرگ ، حتی برای پیروان خودش هم آرزوی کمال بدبختی میکند . چنین افکار و روحیه ایی اینگونه دیالکتیکی تا سر حد مالیخولیا از هیچ متفکری در تاریخ جهان گزارش نشده است . این است که قضاوت درباره اثار و شخصیت او تا به امروز دریایی از آرای متناقض پدید اورده است : نابغه ایی بی نظیر ، دیوانه ایی سفلیسی ، قدیسی با نقاب کفر ، دجّال ، عاشقترین فیلسوف ، تنهاترین فیلسوف ، موسیقیدانی که با فلسفه می نوازد ، پیامبر آخرالزمان و...

بهرحال نیچه پر خواننده ترین فیلسوف عصر پسا مدرنیزم است و طبق پیشگویی خودش هم دوران او صد سال پس از مرگش آغاز شده است . نخستین احساسی که از آثارش به خواننده منتقل می شود قدرت عشق و شهامت اندیشیدن است او حامل هیچ اندیشه و آرمانی نیست بلکه آیینه اندیشیدن درباره اندیشه است و همین امر قلمرو پیدایش پوچی است که فرد را به جان خودش می اندازد تا خود را باطل کند . او جنایتی بر علیه خود پرستی بشر است جنایتی بر علیه شقاوت و حماقت و بزدلی روح است . او انسان را از عالم صفات خلع سلاح می کند و اماده ظهور ذات می سازد یعنی ظهور « ابر انسان » .

نیچه فقط از منظر عرفان امامیّه قابل درک و تصدیق است . و بیهوده نیست که شاهکار جاودانش زردتشت نام دارد که ناجی آخرالزمان است . نیچه بزرگترین فراهم کننده فلسفی ظهور انسان کامل است و از جمله برپاکنندگان قیامت می باشد . او بزرگترین فیلسوف مکتب ملامتیه است . و لذا نیچه در تمدن غرب منفورترین همه فلاسفه است . دریافت هایدگر به عنوان بزرگترین نیچه شناس اروپا نیز دریافتی یک بعدی است بهترین نیچه شناس جهان ما اقبال لاهوری می باشد که نیچه را همردیف مولوی قرار داده است و

« چنین گفت زردتشت» را بیان دیگری از مثنوی میداند همانطور که مثنوی مولانا نیز جنایتی بر علیه جهل بشریت است .

به لحاظی بایستی نیچه را متکبرترین فیلسوف تاریخ دانست که همه خدایان فلسفه را مورد نقد و نفی قرار داد و به سخره گرفت حتی سقراط را . و نیز همه قدیسین حتی مسیح را . بدین لحاظ گویی او همچون ابلیس هیچ انسانی را لایق پرستش نمی دانست . ولی از آنجا که او همواره در هر مبحثی خودش را نیز به زیر سوال می برد و به سخره می گرفت بایستی او را خود – براندازترین فیلسوف جهان دانست به معنای خداپرست ترین فلاسفه . که حتی خدای ذهن خودش را هم به قتل رسانید . او با هر کسی که دوست می داشت و بر قلبش راه می یافت به جنگ می پرداخت و به همین دلیل همۀ منتقدین نیچه او را عاشق سقراط و مسیح می دانند . گویی او قلبش را جز برای خدا نمی خواست منتهی نه خدای عاریه ایی و فلسفی . می دانیم که در حکمت و عرفان جهان کمال یک انسان رسیدن به وادی سکوت و خموشی محض است و نیچه ده سال آخر عمرش در چنین مقامی زیست که مقامی حقیقی و طبیعی بود و نه تصنعی . و هیچ متفکری در تاریخ جهان به چنین مقامی نائل نیامده است هر چند که بسیاری از روان شناسان احمق این دوران از زندگیش را غلبه جنون می دانند . و بقول مولانا :

آنکه را اسرار حق آموختند مفهر کردند و دهانش دوختند

نیچه جنایتی بر علیه خویشتن نیز بود .

 

درباره وبلاگ

با هم بودن را تجربه کنیم،آنگونه که از یکدیگر بیاموزیم و در تبادل داشته هامان بی پروا باشیم، چون باران.
آنگاه که تفاوت انتقاد و انتقام را آموختیم-به شناخت خود و درک دیگران رسیده ایم.

موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ