
بزرگداري ديگر از بزرگي
(براي جاودانگي استاد آ بهمن علاءلدين)
سالي ديگر و سالگردي ديگر، دگر سالي نخواهيم داشت كه با لبخند و آواز
از آباناش گذر كنيم.
به جستجو نميپردازم، بلكه دست دراز ميكنم به سوي صدها صدا اثري كه
در گنجهاي قديمي چون خاطرات من با تكيه بر هم صف بستهاند. با دست پر دست پس مي
كشم.
و به فشار دكمهاي نواي دلنشيني از سالهاي قد كشيدن در خويش شناسيام
بر گوشهام منت ميگذارد.
تو ميخواني و ميافشاني همه آن عشق بهانهها و كلماتي كه سالها در
پيش رويمان گم كرده
مي پنداشتيم.
تو ميخواني چون معلمي حروف الفباء را و مي آموزي ،تا بدانيم چگونه
خويش را تلفظ كنيم.
همه آن سالها تو كاويدي و بيرون كشيدي تكههاي دورمانده از زبانمان
را- و ما چون كندترين محصلان كلاس در گاه نوشتن ،از تو مي خواستيم تا باز تكرار
كني كلمات ازياد رفتهمان را.
اي نقاش كلمات كهنه در نو آوازي و اي بزرگ لحظات خويش گذر،آنقدر
گذاشتهاي،تا نسلي با خود زمزمه كند زباني را كه عاشقانهاش نمودي. در گذر بيعشقي
و جراحي لهجهها، زبان را به تيغ خوشخوان تو ميسپاريم تا گاه اشك ريختن آباني
،بختياري باقي مانده باشيم.
حال براي كه ميخواني آخرين نت هاي بازگو نكردهات را؟ بر ميداني كه
آن دلبران در پيشواز تو گرفتهاند اينك قدم بر جائي گذاشتهاي كه شيران بيتكرار
زاگرس سالها به انتظار شنيدن تو چشم بر زمين دوخته بودند.
اينك نوبت ماست تا چشم به
آسمان بدوزيم.
و تا هميشه زمين و آسمان بختياري چشم به راه توست.
