
رویای من آب
آيا مسجدسلیمان شهر نافـِرِنگهاست؟
(تقديم به
كساني كه حتي يك دم تشنگي را از شهر ما به رويا دارند)
چقدر
دل سوزاندن و حسرت به دل ماندن. اگر این دیار ، نحسی هزار سیزده را هم می داشت ،
باز شایسته ی بیش از اینها بود.این عقوبت کدامین گناه نابخشوده است که تنشنگی را
عبرت آن می دانند.چشم هیز این دیار، اندام کدام قدیس را در گردش هوس انگیز خود
مرور کرده که اینچنین نقاب تیرگی بر چهره اش فروافکنده اند.ما که مهر را برای همه
می خواستیم و همه را شایسته ی مهرورزي، با ترکه ی کدام انتقام بر چوب فلکِ عقب
ماندگی مان می کوبند . کودک این دیار جام کدام صومعه را به سنگی شکسته است که
والدینش را کافر می خوانند.
چقدر
به دوردست نگاه کردن / چقدر سر به زیر افکندن و گفتن این که هیچ راهی نمانده است.
ودر دنبال این پرسش: واقعن هیچ راهی نمانده است؟ به سادگی رها کردن روستایی بی
سکنه رهایش کردند.نه آن یله شدن در سرخوشی، بل یک حبس در رهایی. کالبدی رها شده با
روحی محبوس.
چقدر
ماندیم تا بلکه اتفاقی حادث شود. نه از آن اتفاقات مهم ! از معمولیترینهایش. از
همان هایی که صدها برابرش در دیگر دیار پوزخندی را به دنبال خواهد داشت. چه شبهایی
که تا صبح بر پاس آب جیره بندی شده چشم بر هم نگذاشتیم و در هراس بی آبی بی تاب شدیم بی آنکه هراس شبی
دیگر رهایمان کند.
چقدر
ماندیم پا برجا و دهه ها را قربانی " بلکه درست شود نمودیم" .آنگاه که
به خود آمدیم دیدیم ما مانده ایم برجا ودیگران دیری ست رفته بودند بر راه. برای ما
جدول رنگ می کردند، برای دیگران بر سر احداث بزرگراه جنگ می کردند. چند پیک به شورا فرستادیم؟ بی
آنکه بخواهند ازتشنگی ما بدانند و پیک های بی مرکب ما هم همان را انجام ندادند که دیگرانشان گفتند.
گوئی برای ما هیچ راهی به آن خانه که خانه ی ملت می خوانندش ختم نمی شد. شاید صاحب
آن ما را اهل این خانه نمی داند.آنها حتا فریاد بلند تشنگی ما را هم دست برگوش مي شنیدند،
اگر مي خواستند
چقدر
گفتیم مگر ما را نمی شناسید؟ ما هم آنهائی هستیم که تا پیش از این خزانه دولتها و ملتها
را پر وخالی می کردیم. هنوز هم بوی خون و عرق پدران ما از عطر اسکناسهایی که رنگشان
را هم نمی دانیم به مشام می رسد.
گفتند: شما مجاز به دیدن تنها رنگی که هستید رنگ
جدولهای خیابان " آزادی " است ! آن هم تا قبل از "فلکه شش نخل
"که دیگر" فلکه زندانش" باید خواند.
چقدر
شبا نه از شرم نگاه همسایه ها - همدردان ِ تشنه مان، بار بستیم در تیرگی هجرت نمودیم. در
آن تاریکی تا چشممان کار می کرد به پشت سر نگریستیم تا شاید در این فاصله اتفاقی
حادث شود. . نه از آن اتفاقات مهم ! از معمولیترینهایش. بعد دیدیم – آری در همان
تاریکی دیدیم، که سالهاست به پشت سر می نگریم برای همان اتفاقی که صدها برابرش در
دیگر دیار پوزخندی را به دنبال خواهد داشت.
چقدر
رفتیم و رفتیم ، بی جا – آنجا و هرجا. ماه ها در ساعت جیریه شبانه از هراس آب از
جا پریدیم، در این غربت خاک نیز به یاد همدردان ِ تشنه مان از خوابی می پریم که لالائی راوی اش
پیش از هرکسی پیکهامان را به خواب غفلت برده است. هم آنهایی که گاه ِ قسمت کردن
از روی نام ما پریدند، بی آنکه شرم نگاه همدردان ِ تشنه مان در ظلمت قیرگون شب جیره بندی آب را
حس کرده باشند- کجا ؟ در پیش چشم پیک های تشنگی که حالا هرکدامشان بطری آب معدنی
را سر می کشند و پشت بچه هایشان را با آب سد کرج می شویند.
چقدر
ساده هستیم ما در این پیچیدگی حریفان. بیدار نمودن خواب رفته چه سهل است ولی بیدار
نمودن کسی که خود را به خواب زده چه غیر ممکن. دور نگاه مان داشتند با ظرفهای
خشکیده از بی چیزی هر چیزی.
کافرمان
خواندند آنوقت نوادگان تازی که هلهله کنان به پیشواز خصم این خاک روان بودند ، شدند
دین دار. ما که نام دیارمان را هم از دینداری به عاریه گرفته بودیم !!
چقدر
مادران و همسران فرزند دور و شوی تنها را دیدیم که عزیزشان برای لقمه نانی جلای
خاک کرده بودند و آنها از غصه دوری مردان جوانشان ،شبهای "آب جیره
" اشک بر جوی خشک روان می کردند.به یاد آور روزگارانی را که ملتی
نان سفره شان از همین دیار فرزند گریز بدست می آورد و می آورد.حال نان مردمانش از
بی آبی و بی کاری خشک بر گلو مانده.
چقدر
نوشتیم ،گفتیم، بانگ برآوردیم و ناله کردیم و زجه زدیم تا بلکه به توقعات بی شمارمان !!! جامه ی عمل پوشانده
شود.ما را در برابر دیگران قرار دادند و دیگران را در بالای سر ما. سینهی سرزمین
ما دیگر از آن همه زر تهی شده که اینچنین چون تفاله ای بی چیز به دورش افکندهاند؟
دیگر از کالبد خشکیده این دیار قطره ای زر فوران نمی کند تا باز ما شویم عزیزان
خزانه ی پُرو پیمان دولت. ای خاک حسرت خیز، اکنون نیز آنقدر می دهی که توان شانه
ای بر زلف خویش را داشته باشی.کجاست سهم ما از این انبوه نفت و گاز؟. کجاست سهم ما ازاین خاک ناب که هر
شب و روز راهی سرزمین "کفر" می شود؟ کجاست سهم ما از آن همه آبی که پشت
سدهای چندگانه، كه برق اش کولر شیوخ جنوبی را باد وزان نموده است.
چقدر
بگوئیم ،چقدر بنالیم . ما که از دیرباز فرزندان صالح این دیار بودیم. ما که از هر
ایرانی ،ایرانی تر بودیم. شاید چون ما نترسیدیم! شاید چون ما زیاد می خواندیم و
زیاد می دانستیم. ما که در حداقلها هستیم ،روزی آب را نذر تشنگی دیگران خواهیم
کرد. نان را قسمت خواهیم کرد. و خدا را به شهادت خواهیم گرفت تا از تشنگی تاکی بگوید
که با رویای صدای آب خشکید.همان تاك خشكي كه در روياي سايه ساران تابستانهاش به
تانكيهاي خالي سر برج خيره مانده بود.
آه
اي گدار نگذاشتند براي كوهرنگ امانت دار خوبي باشي، تا بلكه امانت جارياش را به
لبان خشك نوادگان شيران زاگرس برساني. ما كه تو را پاس ميداشتيم و پاك و تنها
سهممان اين بود كه در گرماي امردادي بي گدار تن به سياليت تو بسپاريم ، پس چرا از
ما دريغ كردي قطره قطره زلالي خود را ؟ از اين خاك كه گذشتي نامي ديگر بر تو
نهادند و تو را آلودند به انواع آلودگي، رنگ نيليات را كدر يافتي بي آنكه در گذر
قرنها تشنهاي را جا گذاشته باشي.

