تبليغاتX
سرزمین پنج خورشید
سرزمین پنج خورشید
نگارش در تاريخ توسط کیارش

 

داستانک

کودک بدون خاطره                           uxnyacreltwat5jy3ak7.jpg 

 

سرماي استخوان شكن همه چيز را در غباري از بخار سرد پوشانده بود. بوي آتش سحرگاه كه از سوختن هيزم و پشكل به مشام مي رسيد، دلها را گرم مي كرد. دانه هاي پشكلي كه در حال سوختن بودند، برای سرما زده ها مانند الماسهاي قرمز چشم را به خيرگي وا مي داشت.

مادر چون هميشه بدون هيچ شكايتي ،پيش از همه از خواب برخاسته بود و روز را برسفره ي زندگي پهن مي كرد.بچه ها در زير لحاف هاي ضخيم محلي ،امن ترين جا را براي دوري از سرما برگزيده بودند. با هر بار باز شدن در توسط مادر كه  پي چيزي وارد اتاق مي شد، سوزِ سرماي وارده ، آنها را بيش از پيش به زير لحاف فرو مي برد.

 

 

 

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ توسط کیارش

 

قصه های کوتاه بختیاری  

 

*دختری با لباسی به رنگ بهار*

 يادداشت:

قصه ها و دست نوشته هايي مانند ذيل فقط براي مرور خاطرات و يا ارائه گوشه كوچكي از زندگي پر افتخار ايل بزرگ بختياري می باشد.نه قصه نويسي است ونه ادعايي وجود دارد(نبايد هم وجود داشته باشد)..اما ميتوان آن را بعنوان يك نوشته گفتاري پذيرفت و تحمل كرد.با توجه به لهجه هاي مختلف در زبان زيباي بختياري ممكن است بعضي (ويا بسياري) از گفتارهاي مكتوب (کلمات) متفاوت با تلفظ و يا دانسته هاي شما عزيزان خواننده  باشند،كه آنرا هم به نويسنده مبتدي آن خواهيد بخشيد. خلاصه هدف ارتباط بوده و مرور بعضي از نشانه هاي مشترك كه ممكن است سالها سراغي از آنها نگرفته باشيم.مهمتر آنکه خودم نیز فراموش نکنم که خداوند افتخار بختیاری بودن  را به من اعطاء کرده است به هر جای این ایل بزرگ می نگرم، باعث فخر است و مباهات.

با احترام -کیارش

*دختری با لباسی به رنگ بهار* 

دو نفر از خادمان قلعه ، با انداختن هيزم هاي بلوط ، شومينه را روشن كردند و وقتي آتش به حد لازم فراهم شد.با كسب اجازه از اتاق خارج شدند. نصيرخان با پالتوي پشم باف سفيد خود كه بر روي دوش انداخته بود كنار بخاري نشست. ابتدا چند كاغذ براي سرحدات نوشت و پس از ممهور كردن كاغذها به مهر سرداري جنگ ، به پيك دستور داد تا آنها را به دست سرداران سپاه بختياري برساند. با رفتن پيك نصير خان شـاهـنامه را باز كرده و با صدايي كه براحتي از اتاق نشيمن قابل شنيدن بود شروع به خواندن كرد.  

نـه ديـو و نه شـير و نه اژدهـا             ز شـمشـير تيـزم نيا بـد رهـا

برون شد به نخجـير چون نره شير    كمـندي بدـست ، اژدهـايـي به زيـر

و ....

كوكب دختركي كوچك با موهاي سياه بافته ، كه از دو سمت كتـفـش آويزان شده بود، تا صداي پدر را شنيد، دوان دوان خود را به او رساند و طبق عادت هميشگي اش روي پاي پدر نشست. نصير خان صداي دلنشيني داشت و اين دلنشيني در زماني كه شاهنامه يا اشعار حافظ را مي خواند ، دو چندان مي شد. كوكب سرش را آنقدر جلو آورده بود كه مانع از ديدِ  پدر شده بود. نصير خان كه قطع كردن شاهنامه خواني را بد مي دانست ، براي اينكه كوكب  سرش را كمي عقب تر نگاه دارد ، با آواي بلندترو همراه با لحنی جدی چنين ادامه داد: 

بينداخت رستم كياني كمند     همي خواست كـآرد سرش را به بند 

مادر كوكب كه از اندروني صداي شوهرش را شنيد ، به يكي از خادمان خود گفت كه برود و كوكب را از اتاق نصيرخان خارج كند. با وارد شدن زن براي بردن كوكب، نصير خان نگاهي به او انداخت و با نگاهش به او فهماند كه دنبال كارش برود.

با اينكه كوكب دختري كوچك بود، ولي هوش و ذكاوت بالايي داشت، و به كتاب خواني علاقه نشان مي داد.او هر وقت پدرش مشغول خواندن مي شد كنارش مي نشست و بدون حركت گوش فرا مي داد.پدر هم از حضور دختركش لذت مي برد ، و در واقع او را با كتابخواني و سواد دار شدن آشنا مي كرد.گاهي نيز با روايت یکي از داستانهاي شاهنامه ،  سر به سر دخترش مي گذاشت. وقتي نصيرخان ديو سپيد را براي كوكب وصف مي كرد ، كوكب با هيجان دستان كوچكش را بر دست شيردل بختياري محكم نگاه مي داشت ، و براي اينكه به پدر ثابت كند كه موضوع را درك كرده است ، به او مي گفت: «ديو چي الا زنگيه»؟

 

 ادامه ی داستان صفحه ی بعد


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ توسط کیارش

 

قصه ی کوتاه بختیاری

 

يادداشت:

قصه ها و دست نوشته هايي مانند ذيل فقط براي مرور خاطرات و يا ارائه گوشه كوچكي از زندگي پر افتخار ايل بزرگ بختياري می باشد.نه قصه نويسي است ونه ادعايي وجود دارد(نبايد هم وجود داشته باشد)..اما ميتوان آن را بعنوان يك نوشته گفتاري پذيرفت و تحمل كرد.با توجه به لهجه هاي مختلف در زبان زيباي بختياري ممكن است بعضي (ويا بسياري) از گفتارهاي مكتوب (کلمات) متفاوت با تلفظ و يا دانسته هاي شما عزيزان خواننده  باشند،كه آنرا هم به نويسنده مبتدي آن خواهيد بخشيد. خلاصه هدف ارتباط بوده و مرور بعضي از نشانه هاي مشترك كه ممكن است سالها سراغي از آنها نگرفته باشيم.مهمتر آنکه خودم نیز فراموش نکنم که خداوند افتخار بختیاری بودن  را به من اعطاء کرده است به هر جای این ایل بزرگ می نگرم، باعث فخر است و مباهات.

 

ستاره زميني

لهراسب ساك و وسايل همراهش را روي زمين گذاشت، و هنوز كمر راست نكرده بود كه ميني بوس OM كه  او را از مسجدسليمان تا سر راه ده آورده بود با غرش صداي موتورش به راه خود ادامه داد. چنان سكوتي در اطراف حاكم بود كه لهراسب ميتوانست صداي ميني بوس دور شده را از فرسنگها آنطرف تر نيز بشنود.

البته زماني كه مقصد شهر بود وضع فرق ميكرد.بعلت كمبود وسايل نقليه گوشها تيز تر ميشد ومردم روستا براحتي صداي ميني بوس OM(*آقای يزدي) را با ميني بوس بنز (*آقای كاظمي) تشخيص ميدادند و صداي آن دو را با لاري شركت نفت، و ديگر وسائط نقليه كم تعدادي كه گاهن از آن مسير عبور ميكردند تميز مي دادند.

مشكل رفت آمد زماني شروع ميشد كه اهالي از سرويس جا مي ماندند وتنها فرصتشان از دست ميرفت، فرصتي كه براي ايجاد مجددش گاهي چندین ساعت وقت صرف میکردندوبا سرسختي انتظار می كشيدند، تا بلكه ماشيني براني(متفرقه) آنها را سوار كند.

آنها برای رسیدن ماشینی، میباسست ساعتها به جاده پيچ در پيچ كه همچون رودي سیاه تپه ماهورها را  پشت سر ميگذاشت  چشم بدوزند. به همین خاطر سنگهايي كنار جاده گذاشته بودند تا بتوانند روي آنها بنشينند.اگر هم آفتاب اذيت ميكرد آنوقت نوبت تابلوي نسبتن كوچك (نام) روستا بود كه بكار آيد وسايه خود را بر سر جا ماندگان بياندازد.از نوشته روی تابلو دیگر چیزی باقی نمانده بود، و مانند صورت آبله ای پر از لکه های زنگی بود که احتمالن بر اثر یادگاری
ادامه مطلب...
درباره وبلاگ

با هم بودن را تجربه کنیم،آنگونه که از یکدیگر بیاموزیم و در تبادل داشته هامان بی پروا باشیم، چون باران.
آنگاه که تفاوت انتقاد و انتقام را آموختیم-به شناخت خود و درک دیگران رسیده ایم.

موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ