Piotr Tchaikovsky , 1840 – 1893
تصنیف فندق شکن
والتر دامروش (Walter Damrosch) بنيانگذار و رهبر ارکستر سنفونیک نیویورک در سال 1891 از چایکوفسکی برای انجام یک سفر هنری دعوت می کند. او پس از عبور از مرز روسیه خیلی زود دچار دلتنگی می شود بطوری که حتی توقف چند روزه ای که که در فرانسه برای استراحت انجام داد نتوانست مشکلات روحی او را بهبود بخشد.
بخصوص آنکه روز قبل از حرکت از پاریس به سمت آمریکا خبر مرگ خواهرش را در روزنامه قرائت کرد. این خبر برای او چنان ناراحت کننده بود که چیزی نمانده بود از رفتن به آمریکا بکلی صرفنظر کند. در نهایت پس از گذراندن روزهایی سخت در بیست و هفتم آوریل وارد نیویورک شد.
او نخستین شب را در اتاق مهمانخانه ای که در آن اقامت داشت با گریه به صبح رساند. اما حضورش در مراسم افتتاحیه تالار کنسرت شهر (Concert Hall) او را بی اندازه خوشحال نمود. او با مبالغه قابل اغماض را جع به صمیمیت مردم آمریکا در باره خودش می نویسد :
"بنظر می رسد که من در اینجا ده برابر بیشتر از اروپا شهرت دارم."
او آمریکا را از جان و دل دوست داشت و به استثنای اوقاتی که از غم دوری وطن ناراحت بود، از اقامت در آمریکا بی اندازه خوشنود و راضی بود. پس از رهبری چهار کنسرت در نیویورک، یکی در فیلادلفیا و یکی دیگر در بالتیمور و نیز یک سفر عالی میان واشنگتن و آبشار نیاگارا به روسیه بازگشت.
او در فوریه سال 1892 به پاریس بازگشت و آنچنان دستخوش دلتنگی وطن و بی عاطفگی مردم اروپا شده بود که از ادامه سفر هنری و ماندن در شهرهای اروپایی صرف نظر کرد و فورآ به روسیه بازگشت.
او به انجمن موسیقی روسیه وعده داده بود که اثر جدیدی برای کنسرتی که قرار بود در نوزدهم ماه مارس در سن پیترزبورگ اجرا شود تصنیف کند ولی چون چیزی در دست نداشت، باسرعت قطعاتی از رقص باله ای که در دست تصنیف داشت را برگزید و آنها را برای ارکستر تنظیم کرد و به این ترتیب بود که قطعه معروف "فندوق شکن" (Nutcracker) تهیه شد
در شبهای اجرای این کنسرت، مردم تقاضای تکرارآن را می کردند و از آن پس شد که این سوئیت بعنوان یکی از مشهورترین و مورد پسندترین تصنیفات غیر سنفونیک چایکوفسکی برای ارکستر، تاریخ موجودیت خود را آغاز کرد.
نکته جالب در مورد این قطعه آن است که "فندق شکن" هرگز بعنوان یک موسیقی برای باله مورد توجه قرار نگرفت و از همان ابتدا نتوانست برای باله همانند سایر کارهایش قابل استفاده باشد.
چایکوفسکی در باره خود می گوید :
"در جنگل های دور افتاده بزرگ شده ام و از همان کودکی درونم را از زیبایی توصیف ناپذیر و خاص موسیقی بومی روسیه می انباشتم ... عاشق سودا زده عنصر روس در تمام جلوه هایش هستم ... هنگام آهنگسازی شور و احساس چنان مرا می گدازد و در ذهنم شعله می کشد که تمام کسانی که موسیقی ام را می شنوند بازتابی از آنچه بر من گذشته است را تجربه خواهند کرد."
بوگارت با نگاهي اسطوره ايي
پيشكش به هم نشينان شب بيداركه ديشب را با فيلم گذرانديم
همفري بوگارت را ميتوان از سرآمدترين هنرپيشه هاي تاريخ سينما برشمرد. بوگارت از آندسته هنرپيشه هايي است كه با ديدن فيلم هايش، شخصيت خود را در ذهن بيننده ماندگار مي كند. چهره آرام و نگاه عميق او بخش زيادي از بار بازيگري را بر دوش دارد.
نگاه هاي بي نظير بوگارت در القاي مفهوم و ايجاد حس در بيننده ، گاهي از چند جمله تاثير بيشتري دارد. فزيكي مردانه به همراه حركاتي موزون كه غالبن با متانت همراه است ، او را براي جلب بيننده ، چه مرد و يا زن، جذاب نموده است. حسي از مردان تنها، كه در ابراز عشق خود تا حد سكوت مقاومت مي كـنند. عاشقي كه از بدي روزگار عشق خود را در جايي باقي گذاشته ولي تا ابد در دل با او مي ماند. او شخصيت مردي را به نمايش مي گذارد كه براحتي مي توان به او تكيه كرد. مردي ثابت قدم و جدي ، با دلي كه پي بردن به درونش كار هر كسي نيست. مردي كه عاشق كساني مي شود كه چون خودش كم نظير هستند.
ادامه مطلب را مطالعه فرمائيد
ادامه مطلب...
يادداشتي بر جهان داستايفسکي
از نگاه ادوارد هلت کار
جهان داستايفسکي جهاني بسيار ابتداييتر و بسيار بسيط تر از جهاني است که ما در آن زندگي ميکنيم. جهان او جهان باير و تصنعي رمانتيکها نيست، و هيچ ربطي به جهان آراسته و پيراسته و تزييني دوره کلاسيک فرانسوي يا دوره آوگوستوسي انگليس ندارد. ظاهراً اين جهان در جايي ميان قرون وسطا و رنسانس محصور است. اين جهان فضاي باز کوچکي در جنگل نيروهاي تيرهاي است که انسان نه بر آنها تسلطي دارد و نه قدرت درکش را. داستايفسکي با نگاهي نافذ اما نيمترس خورده به اين جنگل ناشناختهها خيره ميشود. اگر فرهنگ لغاتي از رمانهاي او تهيه کنيم خواهيم ديد که واژههاي «عجيب»، «خيالي»، و «نامفهوم» صفتهاي مورد علاقه او هستند. در رمانهاي او فضاي غالب قضا و قدر تيره به گونهاي عجيب با آموزه اراده آزاد بشري و مسووليت، که موضوع اصلي فلسفه اوست، تلاقي پيدا ميکند. «تقدير چنين بود» يا «قسمت اين بود» جملهاي که دائماً بر زبان شخصيتهاي او جاري ميشود. در آثار بعدي او آنچه جايگزين عنصر آشکارا جادويي داستانهاي اوليه او ميشود، استفاده مکرر از اتفاق و تصادف و پيش آگاهي است که همان احساس درماندگي انسان در برابر جهاني تيره و مبهم و غيرقابل نفوذ را القا ميکند. در ابله، ناستاسيافيليپوونا نه تنها از پيش ميداند که راگوژين او را خواهد کشت، بلکه ميداند که جسدش را با يک پارچه شمعي خواهد پوشاند و دورش بطريهاي مواد ضدعفونيکننده خواهد چيد. پدر زوسيما وقتي که ديميتري کارامازوف را ميبيند در برابر «رنج آتي» او سر تعظيم فرود ميآورد؛ و براي آنکه مبادا اين عمل او به علم غيب قديسين ربط داده شود (چنانکه بسياري از مفسران چنين کردهاند) بايد بلافاصله اضافه کنيم که عين همين پيش آگاهي به روزنامهنگار نهيليست، راکيتين، نيز نسبت داده ميشود. کاري بيهوده و بيربط است که به دنبال اين باشيم که آيا خود داستايفسکي به چنيني پيش آگاهيهايي باور داشت يا نه. چنين کاري مانند اين است که بپرسيم آيا شکسپير خود به ارواح و جادوگران باور داشت يا نه. اعتقادات شخصي او هر چه بود، روح زمانه او آنقدر خردباور و منطقي نبود که اين نيمنگاه او به جهان نامرئي در نظر معاصرانش به ترفندهاي سبکي يا قراردادهاي تصنعي يا خرافات پوسيده ربط داده شود.
روياهاي ما پرتو نوري بر اين جنگل ناشناختهها ميافکند. ظاهراً نخستين کسي که به تجزيه و تحليل روياها پرداخت آن شخصيت عجيب و غريب قرن هجدهمي، مسمر1 بود که نيمي دانشمند و نيمي حقهباز بود. در1816،استادي پروسي به نام شوبرت2 کتابي با عنوان نمادگرايي روياها منتشر ساخت که نيمقرني مشهور و محبوب بود. شوبرت پيشگام کشفياتي بود که بعدها فرويد انجام داد. شوبرت محتواي روياهاي ما را با ضمير ناخودآگاهمان يکي ميدانست، اما او «مذهب» يا «امر الاهي» (و نه مسئله جنسي) را واقعيت پنهان و نهفته وجود ما ميدانست. اين آموزه از شوبرت به هوفمان و از هوفمان به داستايفسکي رسيد. آن آموزهاي که اسويدريگايلوف در جنايت و مکافات تشريح ميکند -و ميگويد علت آنکه اشخاص بيمار بينشهاي شهودي دارند اين است که ضعف جسماني فعاليت قواي روحي را دوچندان ميکند- مستقيماً برگرفته از شوبرت يا هوفمان است. «رويا» يا «وهم» يا «هذيان» -حالتي ما بين خواب و بيداري- حالتي است که معمولاً به بسياري از شخصيتهاي مهم آثار داستايفسکي، از نيتوچکا نيژوانووا گرفته تا ايوان کارامازوف، دست ميدهد و غالبا منبع کشف و شهود خاص آنها و پيشآگاهيهاي مرموزشان است. دنياي روياهاي ما براي داستايفسکي بخشي از جهان نامعقول و غيرمنطقي و غيرقابل درکي است که پشت پديدههاي بيروني زندگي روزمره نهفته است.
اين آگاهي عميق و هميشگي از نيروهاي تيره و ناشناخته سبب ميشود داستايفسکي اعتناي زيادي به جزئيات زندگي در دنياي کوچک مشهود و مرئي که حوزه زندگي عملي ماست نداشته باشد. او هيچ علاقهاي به مشاهده موشکافانه و ثبت عيني آنچه ما را احاطه کرده است نشان نميدهد. ابزار کار او مشاهده نيست، بلکه خيال و دروننگري است. او گاه درنگ ميکند تا وضعيت جسماني و ظاهري شخصيتهايش و حتي لباسي را که ميپوشند وصف کند –چون هرچه باشد اين از قراردادهاي رمان است. اما اين توصيفات به سرعت به دست فراموشي سپرده ميشوند، زيرا نه براي نويسنده مهم هستند نه براي خواننده. از اين جنبه، داستايفسکي درست نقطه مقابل تولستوي است که در وهله نخست هنرمند دنياي مشهود و مرئي است. هيچ خوانندهاي از خوانندگان جنگ و صلح و آناکارنينا نميتواند لب کرکي پرنسس ماريا يا گوشهاي کارنين را فراموش کند؛ اما به استثناي تک مورد سيب آدم کارامازوف پير، که نماد شهوتراني اوست، هيچ کدام از ويژگيهاي جسماني و ظاهري هيچيک از شخصيتهاي داستايفسکي در ذهن خواننده حک نميشود. در ميان شخصيتهاي داستاني تصور و تجسم هيچ شخصيتي به دشواري تصور و تجسم شخصيتهاي داستايفسکي به صورت آدمهاي ساخته از گوشت و پوست و خون نيست. آفريننده اين شخصيتها علاقهاي به جسم آنها ندارد، تمام توجه او معطوف روح آنها و روابطشان با نوع بشر واقعيت تيره و ناشناخته ماوراست.
برگرفته از کتاب: داستايفسکي جدال شک و ايمان
ادوارد هلت کار
برگردان: خشايار ديهيمي
متناقض نمايي در شعر فارسي
متناقض نمایی ترجمه فارسی پارادوکس(Paradoxon) است.
ريشه لاتيني آن Paradoxum ومنشاء یونانی آن Paradoxon میباشد.
عبارتی که متناقض با عقیدهء عموم باشد
- عبارتی که ظاهراً باور نکردنی است اما ممکن است درست باشد.
- شخص، موقعیت وعمل
شپلی متناقض نما را چنین تعریف می کند:
" بیانی ظاهراً متناقض با خود يا مهمل كه پس از بررسی مشخص شود که براساسي درست استوار است."
(متناقض نمایی در شعر فارسی/ امیر چیناری/ ص 15)
هر گز حدیث حاضر غایب شنیده ای؟
من خود میان جمع ودلم جای دیگر است
(سعدي)
ادامه مطلب را مطالعه فرمائيد
ادامه مطلب...

