گفتگوي با جلال آل احمد
آن چه ميخوانيد، قسمتهايي است از گفتوگوي مفصلي با جلالآلاحمد که در روز چهارشنبه نوزدهم فروردين هزاروسيصد و چهل و سه، روي نوار ضبط شده و هم پس از آوردن روي کاغذ، بار ديگر از نظر جلالآلاحمد گذشته. طرفهاي اين گفتگو عبارتند از دکتر ناصر وثوقي و آيدين آغداشلو و شميم بهار. و تبويب مطالب از همين حضرات است که « انديشه و هنر» را اداره ميکردند.
داستانها
1
آل احمد: « خواهش ميکنم.»
بهار: « چيزي که به چشم ميآد اينه که تقريباً توي تمام داستانهاي کوتاه شما، ريشه قضيه، هميشه بيگانگييه. ميتونم توضيح بدم. مثلاً توي «ديد و بازديد عيد»: ناقل کاملاً بيگانه است با اتفاقهايي که دور و برش ميافته؛ چه در منزل «استاد» و چه منزل «خانم بزرگ». يا مثلاً توي «از رنجي که ميبريم»: اولين داستان- «درّه خزان زده»- مهندس باز با وقايعي که داره اتفاق ميافته بيگانه است. يا حتي توي داستاني مثل «زيارت» که کسي به زيارت ميره. آدم متوقّع نيست اين جا بيگانگي ببينه. همچنان که هست. جملهاي حتي هست که من يادداشت کردهام: «هر کس حالي دارد و جز من هيچ کس در اينجا تماشاچي نيست.» اين بيگانگي همه جا هست. حتي توي «مدير مدرسه»، يعني بخصوص توي «مدير مدرسه»... نظر خود شما راجع به اين بيگانگي چيه؟»
آل احمد:« سرکار حضرت، يک مقدار داريد بيش از حدّ اين مملکت باهوشي به خرج ميديد. اين مسأله...»
ادامه مطلب در پی
ادامه مطلب...
موش و خار پشت ها
موش کوچکی بود،که هیچوقت خانه اش را ترک نمی کرد.چون والدین اش به او اجازه نمی دادند.
هر بار موش کوچک می خواست به بهانه ای از خانه خارج شود پدرش می دوید ،در را می بست و می گفت: بیرون این در به جزبدبختی و فقر و گرسنگی چیزی در انتظار تو نیست. و هر بار موش کوچک میخواست از پنجره بیرون را نگاه کند،مادرش با اضطراب پرده ها را سنجاق میکرد و می گفت:مرگ در باغچه قدم می زند و جهنم از کوچه آغاز می شود.بیرون این در دنیای کوچکی است که فقط برای لاشه ها جا دارد.(مادرش کمی فلسفه خوانده بود)
موش کوچک مجبور بود از صبح تا شب در خانه بماند،کتابهایش را ورق بزند،برنج کهنه بخورد،وسر خودش را با آتاری و بازیهای کامپیوتری گرم کند.
اما بالاخره یک روز صبرش تمام شد و در ساعتی که پدر و مادر به بهانه دیدار از همسایه ها در زیر زمین خلوت کرده بودند از خانه خارج شد.
او ابتدا با وحشت از پله ها بالا رفت و از یک در بزرگ گذشت تا به یک اتاق عجیب رسید که بوی بسیار خوبی ازآن می آمد.بعد از ستون عظیمی که در واقع پایه یک میز بود،بالا رفت و به انواع خوراکیهایی رسید که فقط عکس آنها را در برنامه های تلویزیونی دیده بود،ولی هرگز طعمشان را نچشیده بود.
موش کوچک از تمام غذاها خورد و وقتی سیر شد خودش را به پنجره رساند و باغچه را دید.جاییکه قرار بود مرگ در آن قدم بزند،پر از گلهای رنگارنگ و زیبایی بود که فقط عکس آنها را در کلکسیون شخصی برادر مرحومش دیده بود.
موش خوشحال از پنجره خودش را به باغچه رساند و از عطر گلها چنان سرخوش شد که بی پروا شروع به جست وخیز کردو طول باغچه را طی کرد تا به کوچه رسید.
در کوچه هم خبری نبود و جهنم مطمئنا از آنجا آغاز نمی شد. به محض اینکه وارد جوب شد سفرش را از آنجا آغاز کرد و آنقدر از خانه دور شد که دیگر نمی توانست بازگردد.
موش رفت و رفت تا به پارک بزرگی رسید و صدای پرنده ها از هر سویش شنیده می شد
کم کم هوا رو به تاریکی می رفت که چشم موش به دو خارپشت افتاد .آنها سر میزی شطرنج بازی می کردند.موش جلو رفت روبه رویشان ایستاد و گفت:هی دوستان!آیا می دانید پدرها و مادرها همگی دروغگویانی هستند که فقط می خواهند فرزندانشان را از موهبت های الهی محروم.....
هنوز کلمه آخر از دهان موش خارج نشده بود که جغدی از آسمان فرود آمد و او را یک لقمه چپ کرد.
خار پشت ها به هم نگاهی انداختند،سری تکان دادند . ودوباره بازیشان را از سر گرفتند.آنها حتی یک کلمه از حرفهای موش را نفهمیده بودند زیرا خارجی بودند و فارسی نمی فهمیدند!
از کتاب مد ازما و سم سلطان نوشته ی علیرضا میر اسدا...

