
یه روزی یه بارونی میاد و این کثیفی رو از اینجا پاک می کنه
حتمن شما هم اين گفته "رابرت دنيرو"
را در فيلم راننده تاكسي به ياد داريد؟ او شب در حال رانندگي وقتي كه خيابان هاي
كثيف نيويورك و مردم مست اطرف را نگاه مي
كند با آن حالت خاص خودش مي گويد:
« یه
روزی یه بارونی میاد و این کثیفی رو از اینجا پاک می کنه »
اين جمله تكهاي از گفتگوي "
پينكاري " خداي خدايان با " آناهيتا " الهه آبهاي روان را به ياد
من آورد.
آناهيتا به سوي باديهها بنگر، بدانجا كه نيمروز گرم
نفس را ميپژمراند.
نگاهي به آستانه كوهستانها بينداز كه سبوهاي لبريز از
شراب،
تاكستانها را بر گرده خويش ميكشند.
و به سواحل نيلگون كه چشمان دوربين دريازدگان از پرتو
مرواريدهاي درخشان منور گشته است.
هان اي شوش دروازههاي گرانسنگ خويش را بگشا...
آنك بايد هلهلهي لوليان را پذيرا باشي
وقتست كه باران زمردين آناهيتا غبار از ديوارهايت
بزدايد تا شادابي خويش را بازيابي كه در طالع تو بسيار چيزها ميبينم.
با خود ميانديشم كه: چه باران سيلآسايي لازمه
تا دور و بر ما را پاك كنه از اين همه لودگي و آلودگي.
انسان انسانيت را از كف داده؟!!
در كنارديگران زيستن يا براي
ديگران زيستن؟
رفتارهاي به ظاهر بزرگانه كه
ناشي از زندهگي شرطيست!!
چندي پيش براي يك نشست كاري به
مركز رفته بودم و در آن مراسم با همكاراني كه فقط بوسيله تماس تلفني و مكتوبات با آنها
در ارتباط بودم آشنا شدم. اين مراسم سه روز به طول انجاميد و همه ي حضار ميبايست مانند
اردوي تيمهاي ملي، تمام وقت را به همراه گروه در هتل ميماندند و مطابق برنامه تنظيم
شده رفتار مينمودند. من از ابتداي حضور خود در آن فضاء تا اجراي مراسم اصلي شاهد
حركات و رفتارهايي بودم كه بشكل فزايندهاي همه گير شده بود! متاسفانه حركاتي كه
صرفن براي خوشايند ديگران (بخصوص مديران ارشد) سر ميزد از سوي كساني بود كه خود دست
كم دهها مهندس ،كارمند و تكنسين را مديريت مينمودند!! اشخاص بالغي كه احتمالن
نزد برخي افراد به عنوان الگو پذيرفته شده بودند!! ايشان سادهترين حركات خود را
بر مبناي اين اصل تنظيم كرده بودند كه :آيا مورد تائيد مديران قرار خواهد گرفت يا
نه؟! از نظر برخي از آقايان گردش رفتن، خوابيدن (شايد هم خواب ديدن)،غذا
خوردن،حمام رفتن،فيلم تماشا كردن با دوستان گپ زدن و هر آنچه يك انسان در مراوده
با ديگران ملزم به رعايت آنهاست در صورتي مثبت ارزيابي ميشدكه مورد تائيد مديران
ارشد واقع شده باشند. باقي قضايا براي ايشان اهميت چنداني نداشتند. چنين حركاتي از
كساني سر مي زد كه هر كدام پدر يك خانواده لقب گرفته بودند!!!
به ياد آوردم كه: " اي انسان با خود چه كردي "
شرطي شدن زندهگي و دنبال كردن
پارهاي از اخلاقهاي ديگرانپسند( و اغلب نيازمند انقراض )، در بسياري مواقع انسان
را از دست زدن به رفتارهاي محبت آميز و درست كه از درون نيز به آنها اعتقاد
دارد،باز ميدارد. شايد براي برخي از ما پيش آمده باشد كه فرزندمان در پارك يا خيابان
از ما ميخواهد تا او را دنبال كنيم و در شادخوئي او مشاركت كنيم. او با چنان
هيجاني درخواست خود را مطرح ميكند كه نه گفتن به آن (به نظر من) از غيرممكنها به
نظر ميرسد. اما پدر با يك مكث و تفكر بزرگ معابانه و اين استدلال كه من با اين سن
و سال اگر اين بچه را دنبال كنم ،مردم چه ميگويند؟ به راحتي فرضيات زندهگي شرطي
را به درخواست كودك عزيزش ترجيح ميدهد!! يا اينكه به دفعات ديده يا شنيدهايم كه
افراد در ابراز علاقه و نثارعشق نسبت به همسر خود نزد جمع ابا دارند و آن را كسر
شان دانسته و از اينكه نكند مورد تمسخر و يا سرزنش خاله زنكانه قرار گيرند، از اين
كار خودداري مي نمايند!!. واقعن اين نگرش از كجا ناشي ميشود؟
چرا در پارهاي اوقات كه رفتارهاي
مثبتي را در فيلم و يا بطور واقعي ميبينيم، در درون احساس خوشايندي به ما دست
ميدهد، ولي آنگاه كه پاي عمل خودمان به ميان ميآيد با ترديد و مكث زياد تصميم
ميگيريم؟ اين كلمهي بزرگسال و خرد سال براي چيست؟ چرا با كمي تعمق كودكي خود و
احساسمان را از آن همه نه شنيدن به ياد نميآوريم ؟اين چه حسي است كه بيش از عواطف
درون، خارج از اراده ما نقش بازدارندهاي را به ما تحميل مينمايد؟ چگونه است كه
در دوران پيش از ازدواج (دوران عاشقي) خيلي راحت در حالي كه بستني ميخوريم با يار
خود در خيابان قدم زنان زيباترين كلمات را نثار يكديگر مينمائيم، اما همين كه
ازدواج نموديم، حاضر نيستيم ظرف بستني را هم در خيابان به دست بگيريم؟
اين ناشي از شرطي شدن زندهگي
است. ما براي اينكه در باور خود مورد احترام و توجه مردم باشيم، سعي ميكنيم دست
به رفتارهائي بزنيم كه مبادا از نظر آنها فردي بدون رعايت فاكتورهاي اجتماعي فرض
شويم!! در صورتي كه در اطراف ما هستند افرادي كه ضمن رعايت اخلاق و ادب اجتماعي،
راحت زندهگي ميكنند و نگاهشان به دهان ديگران نيست تا مطابق خوي آنها رفتار
كنند.
ما آموختهايم كه به عنوان
بزرگتر ، مرد خانه ، مادر بچه ها و يا رئيس اداره وقتي وارد محيطي خاص شديم همه به
احترام ما از جا برخيزند و به ما سلام دهند، اگر يك بار اين اتفاق نيافتد، چه حالي
به ما دست ميدهد. آيا احساس بياحترامي ميكنيم ، آيا فكر ميكنيم كه خطائي از ما
سر زده كه ديگران نسبت به ما چنين واكنشي
را نشان دادهاند و ... اين افكار ناشي از شرطي شدن انسان است كه با قرار دادن خود
در چهارچوبي محدود، تمام رفتارهايش را جهت خوشايند ديگران كنترل نمايد. چنين
انتخابي چگونه ملكه ذهن بشر ميشود؟ از چه زماني ما دربرابر پذيرش اين شرطها خود
را تسليم ميكنيم؟
با سعي نمودن در مرمت
ضعـفهامان ميتوانيم خود را اصلاح كنيم، اما بايد به ياد داشته باشيم كه با تظاهر
راه به جائي نخواهيم برد. اگر حقيقتِ شخصيت خود را ارائه دهيم بهتر از زدن ماسك
دروغين بر شخصيت خود است. تا چه زماني ميتوان نقش غير حقيقي خود را نزد ديگران به
بازي گرفت؟ اين كه به نظر ديگران اهميت دهيم و فاكتورهاي خوب و بد را نزد آنها مهم
برشماريم بد نيست- اما بايد بين احترام به نظرات ديگران و پذيرش بي چون و چراي
نظراتشان تفاوت قائل شويم. با ديگران زندهگي كردن جدا از براي ديگران زندهگي
كردن است. اهميت بيش از حد به انتظارات ديگران ما را تا جائي پيش خواهد برد كه هيچ
ارادهاي براي پاسخ به نيازهاي شخصيمان باقي نميگذاريم و اين معضل باعث ميگردد
زماني كه به خود ميآئيم (اگر دير نشده باشد) متوجه شويم با اهميت ترين بخشهاي زندهگيمان،
مانند ارتباط خانوادگي تا شخصي ترين آنها چون لباس پوشيدن مطابق سليقه ديگران شكل
يافته است.
اگر نويسنده هستيم،شرطي شدن ما
را به آن سمتي ميكشاند كه براي ديگران قلم بزنيم ! اگر نوازنده هستيم براي دل
ديگران بنوازيم و ... اين يعني سردرگمي
شخصيتي. همواره بايد سعي نمود اخلاقها و سنتهاي غلطي كه در پيرامونمان باب
شدهاند را اصلاح نمائيم. فاكتورهاي مثبت آنها را گلچين كرده و موارد منفي را به
دست فراموشي بسپاريم. بايد خود را از قفس اگرها و چه ميگويندها رها كنيم و ضمن
رعايت آداب اجتماعي ،آنگونه كه ميانديشيم زندهگي كنيم نه آنگونه كه ديگران ميانديشيند
و ميخواهند. همان ديگراني كه گاه براي مهم ترين احساسات ما و حتي مشتركات ما با خانوادهمان
كمترين ارزشي قائل نيستند.

بزرگداري ديگر از بزرگي
(براي جاودانگي استاد آ بهمن علاءلدين)
سالي ديگر و سالگردي ديگر، دگر سالي نخواهيم داشت كه با لبخند و آواز
از آباناش گذر كنيم.
به جستجو نميپردازم، بلكه دست دراز ميكنم به سوي صدها صدا اثري كه
در گنجهاي قديمي چون خاطرات من با تكيه بر هم صف بستهاند. با دست پر دست پس مي
كشم.
و به فشار دكمهاي نواي دلنشيني از سالهاي قد كشيدن در خويش شناسيام
بر گوشهام منت ميگذارد.
تو ميخواني و ميافشاني همه آن عشق بهانهها و كلماتي كه سالها در
پيش رويمان گم كرده
مي پنداشتيم.
تو ميخواني چون معلمي حروف الفباء را و مي آموزي ،تا بدانيم چگونه
خويش را تلفظ كنيم.
همه آن سالها تو كاويدي و بيرون كشيدي تكههاي دورمانده از زبانمان
را- و ما چون كندترين محصلان كلاس در گاه نوشتن ،از تو مي خواستيم تا باز تكرار
كني كلمات ازياد رفتهمان را.
اي نقاش كلمات كهنه در نو آوازي و اي بزرگ لحظات خويش گذر،آنقدر
گذاشتهاي،تا نسلي با خود زمزمه كند زباني را كه عاشقانهاش نمودي. در گذر بيعشقي
و جراحي لهجهها، زبان را به تيغ خوشخوان تو ميسپاريم تا گاه اشك ريختن آباني
،بختياري باقي مانده باشيم.
حال براي كه ميخواني آخرين نت هاي بازگو نكردهات را؟ بر ميداني كه
آن دلبران در پيشواز تو گرفتهاند اينك قدم بر جائي گذاشتهاي كه شيران بيتكرار
زاگرس سالها به انتظار شنيدن تو چشم بر زمين دوخته بودند.
اينك نوبت ماست تا چشم به
آسمان بدوزيم.
و تا هميشه زمين و آسمان بختياري چشم به راه توست.

