
رویای من آب
آيا مسجدسلیمان شهر نافـِرِنگهاست؟
(تقديم به
كساني كه حتي يك دم تشنگي را از شهر ما به رويا دارند)
چقدر
دل سوزاندن و حسرت به دل ماندن. اگر این دیار ، نحسی هزار سیزده را هم می داشت ،
باز شایسته ی بیش از اینها بود.این عقوبت کدامین گناه نابخشوده است که تنشنگی را
عبرت آن می دانند.چشم هیز این دیار، اندام کدام قدیس را در گردش هوس انگیز خود
مرور کرده که اینچنین نقاب تیرگی بر چهره اش فروافکنده اند.ما که مهر را برای همه
می خواستیم و همه را شایسته ی مهرورزي، با ترکه ی کدام انتقام بر چوب فلکِ عقب
ماندگی مان می کوبند . کودک این دیار جام کدام صومعه را به سنگی شکسته است که
والدینش را کافر می خوانند.
چقدر
به دوردست نگاه کردن / چقدر سر به زیر افکندن و گفتن این که هیچ راهی نمانده است.
ودر دنبال این پرسش: واقعن هیچ راهی نمانده است؟ به سادگی رها کردن روستایی بی
سکنه رهایش کردند.نه آن یله شدن در سرخوشی، بل یک حبس در رهایی. کالبدی رها شده با
روحی محبوس.
چقدر
ماندیم تا بلکه اتفاقی حادث شود. نه از آن اتفاقات مهم ! از معمولیترینهایش. از
همان هایی که صدها برابرش در دیگر دیار پوزخندی را به دنبال خواهد داشت. چه شبهایی
که تا صبح بر پاس آب جیره بندی شده چشم بر هم نگذاشتیم و در هراس بی آبی بی تاب شدیم بی آنکه هراس شبی
دیگر رهایمان کند.
چقدر
ماندیم پا برجا و دهه ها را قربانی " بلکه درست شود نمودیم" .آنگاه که
به خود آمدیم دیدیم ما مانده ایم برجا ودیگران دیری ست رفته بودند بر راه. برای ما
جدول رنگ می کردند، برای دیگران بر سر احداث بزرگراه جنگ می کردند. چند پیک به شورا فرستادیم؟ بی
آنکه بخواهند ازتشنگی ما بدانند و پیک های بی مرکب ما هم همان را انجام ندادند که دیگرانشان گفتند.
گوئی برای ما هیچ راهی به آن خانه که خانه ی ملت می خوانندش ختم نمی شد. شاید صاحب
آن ما را اهل این خانه نمی داند.آنها حتا فریاد بلند تشنگی ما را هم دست برگوش مي شنیدند،
اگر مي خواستند
چقدر
گفتیم مگر ما را نمی شناسید؟ ما هم آنهائی هستیم که تا پیش از این خزانه دولتها و ملتها
را پر وخالی می کردیم. هنوز هم بوی خون و عرق پدران ما از عطر اسکناسهایی که رنگشان
را هم نمی دانیم به مشام می رسد.
گفتند: شما مجاز به دیدن تنها رنگی که هستید رنگ
جدولهای خیابان " آزادی " است ! آن هم تا قبل از "فلکه شش نخل
"که دیگر" فلکه زندانش" باید خواند.
چقدر
شبا نه از شرم نگاه همسایه ها - همدردان ِ تشنه مان، بار بستیم در تیرگی هجرت نمودیم. در
آن تاریکی تا چشممان کار می کرد به پشت سر نگریستیم تا شاید در این فاصله اتفاقی
حادث شود. . نه از آن اتفاقات مهم ! از معمولیترینهایش. بعد دیدیم – آری در همان
تاریکی دیدیم، که سالهاست به پشت سر می نگریم برای همان اتفاقی که صدها برابرش در
دیگر دیار پوزخندی را به دنبال خواهد داشت.
چقدر
رفتیم و رفتیم ، بی جا – آنجا و هرجا. ماه ها در ساعت جیریه شبانه از هراس آب از
جا پریدیم، در این غربت خاک نیز به یاد همدردان ِ تشنه مان از خوابی می پریم که لالائی راوی اش
پیش از هرکسی پیکهامان را به خواب غفلت برده است. هم آنهایی که گاه ِ قسمت کردن
از روی نام ما پریدند، بی آنکه شرم نگاه همدردان ِ تشنه مان در ظلمت قیرگون شب جیره بندی آب را
حس کرده باشند- کجا ؟ در پیش چشم پیک های تشنگی که حالا هرکدامشان بطری آب معدنی
را سر می کشند و پشت بچه هایشان را با آب سد کرج می شویند.
چقدر
ساده هستیم ما در این پیچیدگی حریفان. بیدار نمودن خواب رفته چه سهل است ولی بیدار
نمودن کسی که خود را به خواب زده چه غیر ممکن. دور نگاه مان داشتند با ظرفهای
خشکیده از بی چیزی هر چیزی.
کافرمان
خواندند آنوقت نوادگان تازی که هلهله کنان به پیشواز خصم این خاک روان بودند ، شدند
دین دار. ما که نام دیارمان را هم از دینداری به عاریه گرفته بودیم !!
چقدر
مادران و همسران فرزند دور و شوی تنها را دیدیم که عزیزشان برای لقمه نانی جلای
خاک کرده بودند و آنها از غصه دوری مردان جوانشان ،شبهای "آب جیره
" اشک بر جوی خشک روان می کردند.به یاد آور روزگارانی را که ملتی
نان سفره شان از همین دیار فرزند گریز بدست می آورد و می آورد.حال نان مردمانش از
بی آبی و بی کاری خشک بر گلو مانده.
چقدر
نوشتیم ،گفتیم، بانگ برآوردیم و ناله کردیم و زجه زدیم تا بلکه به توقعات بی شمارمان !!! جامه ی عمل پوشانده
شود.ما را در برابر دیگران قرار دادند و دیگران را در بالای سر ما. سینهی سرزمین
ما دیگر از آن همه زر تهی شده که اینچنین چون تفاله ای بی چیز به دورش افکندهاند؟
دیگر از کالبد خشکیده این دیار قطره ای زر فوران نمی کند تا باز ما شویم عزیزان
خزانه ی پُرو پیمان دولت. ای خاک حسرت خیز، اکنون نیز آنقدر می دهی که توان شانه
ای بر زلف خویش را داشته باشی.کجاست سهم ما از این انبوه نفت و گاز؟. کجاست سهم ما ازاین خاک ناب که هر
شب و روز راهی سرزمین "کفر" می شود؟ کجاست سهم ما از آن همه آبی که پشت
سدهای چندگانه، كه برق اش کولر شیوخ جنوبی را باد وزان نموده است.
چقدر
بگوئیم ،چقدر بنالیم . ما که از دیرباز فرزندان صالح این دیار بودیم. ما که از هر
ایرانی ،ایرانی تر بودیم. شاید چون ما نترسیدیم! شاید چون ما زیاد می خواندیم و
زیاد می دانستیم. ما که در حداقلها هستیم ،روزی آب را نذر تشنگی دیگران خواهیم
کرد. نان را قسمت خواهیم کرد. و خدا را به شهادت خواهیم گرفت تا از تشنگی تاکی بگوید
که با رویای صدای آب خشکید.همان تاك خشكي كه در روياي سايه ساران تابستانهاش به
تانكيهاي خالي سر برج خيره مانده بود.
آه
اي گدار نگذاشتند براي كوهرنگ امانت دار خوبي باشي، تا بلكه امانت جارياش را به
لبان خشك نوادگان شيران زاگرس برساني. ما كه تو را پاس ميداشتيم و پاك و تنها
سهممان اين بود كه در گرماي امردادي بي گدار تن به سياليت تو بسپاريم ، پس چرا از
ما دريغ كردي قطره قطره زلالي خود را ؟ از اين خاك كه گذشتي نامي ديگر بر تو
نهادند و تو را آلودند به انواع آلودگي، رنگ نيليات را كدر يافتي بي آنكه در گذر
قرنها تشنهاي را جا گذاشته باشي.
باید قدر
یکدیگر را دانست.
حمايت از
مسئولان بومي با لياقت، راهيست براي پيشرفت شهرمان.
برای راهبری امور اقتصادی و اجتماعی یک شهر ، اخذ تصمیمات درست توسط مسئولین امر،
نکتهای است که همه به آن اذعان دارند و لازمه تصميمات درست دلسوزی فرد تصمیم
گیرنده نسبت به مردم و سرنوشت آنهاست.اگر بخواهیم بصورت کلی به این توجه و دغدغه
نزد هر مسئولی بپردازیم به این نتیجه می
رسیم که درک درست از شرایط اجتماعی و اقلیمی هر دیار مهمترین فاکتوریست که می
توان به آن اشاره نمود. اگر مسئولی از میان آحاد مردم برخاسته باشد و تصدی پستی به
او تفویض شده باشد بدون شک عاقلانهترین و تاثیرگذارترین تصمیمات را در حوزی کاری
خویش خواهد گرفت.
این مقدمه توجهی ما را به این نکته جلب می کند که بهترین گزینه
برای راهبری درست و دلسوزانه ی امور یک شهر انتخاب افراد بومی در تصدی مشاغل شهری
خواهد بود.(البته نباید منکر این موضوع شد که ممکن است پوشش برخی از تخصص ها خارج
از توان علمی افراد یک شهرباشد)
یکی از معظلات مدیریتی در سالهای اخیر مسئلهی مدیران پروازی و
همچنین انتخاب افراد غیر بومی برای سرپرستی ادرات و سازمانهای کلیدی شهرستانها می
باشد. شرح مشکلات حاصل از این گونه انتخابها بارها توسط کارشناسان و همچنین مردم گوشزد شده است و من نمی خواهم در اینجا به تبعات
آن اشاره نمایم. آن چیزی که در این مقطع برای ما اهمیت دارد تغییر روند در انتصاب
چنین مدیرانی است که در برخی موارد افراد بومی جایگزین آنها شده اند.
شهر ما مسجدسلیمان سرنوشتِ خاص خود را دارد. این شهر میتواند
بهترین الگوی چند وجهای باشد برای شناسائی افراد بیکفایت ، تصمیم گیریهای غلط (در
واقع عدم تصمیم گیری) در حوزه ی دولتی،عقب نگاه داشته شده در عین پویایی در درآمد
زائی و ... صدها مورد دیگر.
در سالهای نه چندان دور شاهد بوده ایم که بودجه استانی تخصیص داده
شده به شهرمان ،توسط فلان مدیر غیر بومی و تنها به صرف خودشیرینی نزد مدیران ارشد،
به استان عودت داده شده و با تظاهر به عدم نیاز در بکارگیری بودجه آن را از دستان
خالی مردم شهر خارج می کردند.در حالی که برخی از تیمهای ورزشی علی رقم شایستگی به
علت عدم تخصیص هـزینه ی سفـر از رفتن به مسابقات استانی یا کشوری باز می ماندند ،
مسئولان با بی شرمی دو سوم از بودجه ی ورزش شهر را به دیگر شهرها هدیه می دادند!! علي
رقم اينكه مدارس و محيطهاي آموزشي ما از حداقل امكانات برخوردار نبودند، بودجهها
براي صرف شدن در مركز استان اختصاص مييافت. در اين بين وضع عمراني و خدماتي شهر
هم بهتر از ديگر بخشها نبود. اصولن كسي
نبود تا فرياد اين مردم را به گوش مركزنشينان برساند و براي آباداني شهر طلب
بودجه بيشتر نمايد.
این جریانات سالها ادامه داشت تا اینکه با تلاش مردم و پیگیری برخی
از مسئولان متنفذ بومی ، روزنههای امیدی برای بکارگیری افراد بومی در تصدی ادرات
و سازمانها نمایان شد. ذکر این نکته هم مهم می باشد که اگر تحصیل کرده ها و
متخصصین مسجدسلیمانی نیز چون متخصصین دیگر
شهرها برای خدمت به شهر خود علاقه نشان می دادند شاید وضع فعلی بسیار امید بخش تر
بود.در دهه ی شصت آن دسته از افرادی هم که به عشق خدمت به همشهریان خود اعلام
آماده گی کرده بودند به بهانه های گوناگون و انگ های سیاسی از شهر رانده شدند.(تعداد
از همین افراد رانده شده در دیگر شهرها به کار گمارده شدند و ضمن لیاقت بهترین
بازدهی را از خود نشان دادند ).
به دنبال اثبات بهره وری نیروهای بومی درمسندهای اداری هرشهر،که
باعث تغییر دیدگاه مدیران ارشد شده بود، آرام آرام جايگزيني افراد بومي آغاز گرديد
. اين تغييرات بهبودی اوضاع را در پی داشت و در حال حاضر که اشتغال مسئولین بومی
نسبت به سالهای قبل رشد چشمگیری دارد ، خبر ازمشکلات جدیدی به گوش می رسد !!!.
قبل از شرح شنیده ها که امیدوارم در حد همان حرفها بوده باشد، می
خواهم به طور فشرده بخشی از بافت اجتماعی حاکم بر مسجدسلیمان را (طبق داشته های
خودِ من) شرح دهم. با توجه به اینکه مسجدسلیمان بختیاری نشین از نظر تعدد اقوام از
یک دست ترین شهرهای ایران می باشد، همواره ارتباطهای اجتماعی در آن برپایه ی آداب
و رسوم متاثر از فرهنگ بختیاری تنظیم شده بود. این شهر در مقایسه با دیگر شهرها
وضعیت خاص خود را دارا می باشد و شاید هر تازه واردی (در سالهای پیش) با ورود به
شهر و برخورد با مردم و دیدن مناسبات آنان با يكديگر از یکدستی و احترام متقابل
لذت می برد.(هر چند در این سالها متعجب و شاید هم نگران شود) .
تنها چیزی که بین طوایف مسجدسلیمان هیچ جایگاهی نداشت تفکیک و
تبعیض بر اساس نوع طایفه ها بود.شاید در الفاظ و شوخی ها با برخی از طوایف با
نگاهی شوخ طبعانه برخورد می شد، اما هرگز
این موارد جدی نبوده و کسی نیز نسبت به آنها واکنشی منفی نشان نمی داد. بنابراین
به وضوع پی می بریم در اجتماعی که روابط آن نشات گرفته از فرهنگ قوم کهن بختیاریست
هیچ اختلاف طایفه ای جدی که منجر به شکلی دشمنانه شود وجود نداشته و ندارد.
ربط شرح حال اجتماعی مسجدسلیمان
به موضوع مسئولان بومی از اینجا آغاز می گردد که برخی شنیده ها حاکی از این است که بعضی از مردم عدم
رفع مشکلات اداری خود را به این صورت بازتاب می دهند که چون فلان مسئول از فلان
طایفه است کمک نمی کند تا مشکل اداری من
حل شود !!! از آنجائی که نمی توان یک طرفه به داوری نشست و همچنین تائید و تکذیب
این مورد خاص نیازمند شناخت از طرفین دعوی می باشد، من شخصن اعتقاد دارم که چنین
برخوردهایی علاوه بر آسیب رساندن به موقعیت اداری شهرمان باعث تضعیف مسئولین بومی
نیز می شود.
یک پارچگی اجتماعی بهترین دست آوردی است که یک شهر را به سوی پیش
رفت رهنمون می شود.اگر هم پیش رفتی در پی نداشته باشد، حداقل از عقب گرد آن جامعه
ی شهری جلوگیری می نماید. ما باید با بزرگ جلوه دادن یکدیگر و همچنین بارزنمودن
محسنات هم ،که موفقیت همه مان را به دنبال خواهد داشت، راه های ترقی اجتماعی را طی
نمائیم. وجود اختلاف سلیقه امری اجتناب ناپذیر دریک جامعه ی مدنی می باشد اما اختلافات
بی اساس و جدائی افکن در هر اجتماعی غیر از تخریب بنیادهای آن جامعه هیچ نویدی را
نخواهد داد.
لذا من بعنوان یک شهروند مسجدسلیمانی از تمامی مردم و مسئولان بومی
درخواست می نمایم: بیائید همچون روزگاری که شهرمان سرشار از محبت و رفاقت بود به
یکدیگر عشق بورزیم تا هر تازه واردی با دیدن ما و روابط و یکدستیمان لذت ببرد نه
اینکه متعجب و یا نگران شود.
گسترش اين چنين راهكارهاي در وحلهي اول به عهدهي قشر تحصيل كرده
و اهل كتاب ميباشد كه با توانائيهاي اجتماعي خود بيشترين تاثير را در اطرافيان
خواهند داشت. اگر هر فرد از اجتماع ما از خانواده و نزديكان خود بخواهد تا جهت
بهبودي اوضاع اجتماعي شهرمان تلاش نمايند، ديري نخواهدپاييد كه گامهاي بلند به
سوي توسعه برداشته خواهد شد. به اميد آن روز.
يادداشت
كيارش:
بسياري
دوبله را هنر هشتم مي خوانند. نبايد اين عنوان را در حد ادعا دانست چون به واقع
يكي از ظريفترين و شاقترين هنرورزي با صدا مي باشد.دوبله در كشور ما از پيشينهي
درخشاني برخوردار است. هر چند در مقطعي با ركود مواجه شد اما بازهم خبرهاي خوشي از
اين هنر به گوش ميرسد. همه ما اذعان داريم كه خيلي از فيلمهاي بزرگ سينما را با
صداهاي گيراي دوبلورهاي پيشكسوت در خاطر ماندگار نمودهايم. در اين مطلب برخي از
فيلمهاي معروف و دوبلورهايي كه نقش هنرپيشگان معروف دنيا را گفتهاند براي شما
دوستان انتخاب نمودهام.
جنون
(آلفرد
هیچکاک، 1972)
آلک مک اون / بازرس آکسفورد(اصغر افضلی)
بری فاستر / رابرت راسک(ناصر طهماسب)
رفعت هاشم پور، شهروز ملک آرایی و
آذر دانشی
جدال در اوکی کرال
(جان
استرجس، 1957(
کرک داگلاس / داک
هالیدی(عطاءلله کاملی)
جو وان فلیپ / کت فیشر(رفعت هاشم پور)
روندا فلمینگ / لورا(ایران بزرگمهر)
جان آیرلند / جانی رینگو(ایرج رضائی)
مارتین میلز (عباس نباتی)
تردو کرشار (ایرج دوستدار) و آذر دانشی
جنگل آسفالت
(جان هیوستن، 1950(
لوییس کلهرن / آلونزو(خسرو شایگان)
جین هاگن / دال(ژاله علو)
جیمز ویتمور / گان(عباس همایونی)
سام جافی / داک اروین(محمود نوربخش)
ادامه مطلب را مطالعه فرمائيد/
ادامه مطلب...

ياد و خاطره ای از شاعر شيلی پابلو نرودا
پابلو نرودا
پابلو نرودا متولد 1904
با نام اصلی نفتالی ریکاردو ریس باسوالتو در پارال شیلی. در تموکو دوران جوانی و
نوجوانی را گذراند. از 1920 به بعد نام پابلو نرودا را به احترام یان نرودا شاعر
چک (1834 ـ 1891) برای خود برگزید. در 1921 اولین کتابش به نام «گرگ و میش سپیدهدم»
و یکسال بعد «بیست شعر عاشقانه» و «یک ترانه نومید» را منتشر کرد که برایش شهرت
به ارمغان آورد. در 1945 به سنای شیلی راه یافت در حالیکه پیش از آن به نهضتهای
مردمی اسپانیا و فرانسه پیوسته بود. در 1947 به علت سخنرانی اعتراضآمیز نسبت به
رئیسجمهور وقت شیلی ـ بیده لا ـ شیلی را مخفیانه ترک كرد و به اروپا رفت. در 1952
به کشورش بازگشت و در 1971 جایزه نوبل ادبیات را به خود اختصاص داد. از آثار
برجسته او میشود به: تلاش انسان بیپایان؛ اقامت در خاک، اسپانیا در قلب من،
خشمها و محنتها، آواز همگانی، شعرهای ناخدا، چکامههای بنیادین، انگورها و باد، صد
شعر عاشقانه، یادداشتهای ایسلانگرا، کتاب سؤالها، بودها و یادبودها و دهها اثر
دیگر اشاره کرد. «بودها و یادبودها» مجموعه خاطرات ادبی و سیاسی شاعر است که
اتفاقاً به فارسی نیز ترجمه شده است. نرودا در سال 1973 چند روز پس از کودتای
پینوشه به علت سرطان خون درچشم از جهان فرو بست.
« نه بیش »
من با راستی پیمان بستم
که روشنایی را به زمین باز گردانم.
می خواستم هم چون نان باشم
نبرد هرگز مرا ناتوان نیافت .
اما اینک منم
با آن چه دوست می داشتم ،
با تنهایی ای که از دست دادم.
در سایه ی آن سنگ ، من نمی آسایم .
دریا خروشان است ،
خروشان در سکوت من .
*********
«بر
خيز با من»
بر خيز با من
هيچ كس بيش از من
نمي خواهد سر به بالشي بگذارد
كه پلكهاي تو در آن
در هاي دنيا را به روي من مي بندند
آنجا من نيز مي خواهم
خونم را در حلاوت تو
به دست خواب بسپارم اما بر خيز!
بر خيز با من
و بگذاربا هم برويم براي پيكار روياروي
از تارهاي عنكبوتي دشمن ،
بر ضد نظامي كه گرسنگي را تقسيم مي كند ،
بر ضد نگون بختي سازمان يافته برويم
و تو ، ستاره ي من ، در كنار من ،
سر بر آورده از گل و خاك من ،
تو بهار پنهان را خواهي يافت
و در ميان آتش
در كنار من ،
با چشمهاي وحشي خود ،
پرچم من را بر خواهي افروخت .
*********
ما اين را از گذشته به ارث مي بريم
و امروز چهره ي شيلي بزرگ شده است
پس از پشت سر نهادن آن همه رنج
به تو نيازمندم، برادر جوان، خواهر جوان !
به آن چه مي گويم گوش فرا دار :
نفرت غير انساني را باور ندارم
باور ندارم كه انسان دشمني كند،
من برآنم كه با دستان تو و من
با دشمن، روياروي توانيم شد
و در برابر مجازاتش خواهيم ايستاد
و اين سرزمين را سرشار خواهيم كرد از شادي
لذت بخش و زرين چون خوشه ي گندم

يادداشت كيارش:
از صدها فيلمي كه
انسان در زمانهاي گوناگون ميبيند،برخي از فيلمها جايگاه مخصوص به خود را مييابند و
خاطرهي ويژهاي را به جاي ميگذارند. فيلم آمادئوس يكي از اين فيلمهاست. من و سيروس
اين فيلم را در كرمانشاه تماشا نموديم. وقتي اين فيلم را چند بار مرور كرديم به ياد
دارم كه سيروس يك سرخوشي شبيه به جواني موتزارت پيدا نموده بود.پيشتر هم از ميلوش
فورمن فيلم ديده بوديم ،اما اين فيلم هنر در هنر بود.اينبار سينما دست به معرفي
رفيق جداناشدني خود يعني موسيقي زده بود،آن هم از نابهاي آن، و موتزارت.
نكتهي قابل توجه اين فيلم روايت دقيق و كامل سيروس بود بر داستان موتزارت و شرحي كه بر هر كدام از آثار استفاده شده در فيلم داشت.امشب هم به ياد او يكبار ديگر آمادئوس را خواهم ديد.
هنر رشك ورزيدن/آمادئوس موتزارت
بعد از فيلم به ياد ماندني «پرواز
بر فراز آشيانه فاخته» (اين فيلم در ايران با نام ديوانه از قفس پريد به نمايش در
آمد) كه فيلمساز اهل چكسلواكي بنام ميلوش فورمن آن را جلوي دوربين برد، «آمادئوس»
دومين قله كارنامه او به شمار ميرود. فيلمي روان با داستاني جذاب كه ده سال آخر
زندگي ولفگانگ آمادئوس موتزارت را به تصوير كشيده است. فيلمي كه برخلاف همپايههايش
در ژانر بيوگرافي خوشساخت از كار در آمد و عموم منتقدين و سينماروهاي غيرحرفهاي
را به تحسين واداشت. روايتي كه هرچند برچسب حكايت تاريخ را بر جبين زده بود مختص
همه قرون و اعصار است، فيلمي كه اگرچه تنها بر بال موسيقي سوار است به هنر خاصي
اختصاص نمييابد، داستاني كه اگر شرح زندگي هنرمندان دورهاي از تاريخ اتريش است
ويژه زندگينامه هنرمندان نيست و در انتها، فيلمي كه يك انسان را شرح ميدهد.
انساني كه قهرمان نيست و تنها مائده او استعداد درخشاني است كه تحسين و حسادت
اطرافيان را بر ميانگيزد. مائدهاي كه بستر ساخت فيلم و كانون توجه شخصي نكتهسنج
و حساس در پشت دوربين، به نام ميلوش فورمن ميگردد و چنان انسان را از كيفيت انسان
بودن آگاه ميكند كه بياختيار لب به بهت ميگشاييم و انگشت حيرت بر دهان ميگزيم.
دنبالهي متن در ادامه مطلب
ادامه مطلب...

Leonard Cohen
لئونارد کوهن (1) به ياد سيروس عزيزم و آن روزها كه با كاست قرمز رنگ (سوني) فرهاد كه
چند اثر از كوهن را بازخواني نموده بود كوهن را به من شناساند.
براي مرور لحظات نابي كه
با سيروس مهربانم داشتم، تصميم
گرفتم تا علاقهمنديهاي مشتركمان را در قالب مطالبي چند در دفترچهي كوچك خود كه در
گوشهاي از اين دنياي بزرگ مجازي قرار گرفته است قرار دهم.
همهي آن چيزهايي كه طي ساليان از او آموختم و روزهاي زيادي را براي آن
خاطره نموديم. يكي از مشتركات ما موزيك بود، و سهم هميشگي خود را در نشستهاي ما
طلب ميكرد.تنوع آثار و سبكها بيش از ظرفيت يك مطلب ميباشد،بنابرهمين اصل در هر
نوبت يكي از مهمها را درج خواهم نمود. اميدوارم او از اين مرور خوشنود باشد. .اولين انتخاب من مصاحبهاي از
لئونارد کوهن است. کوهن تقریبا یک دهه
زودتر از بیتلز (Beatles) و رولینگ استونز (Rolling Stones) و یک دهه دیرتر از الویس پریسلی (elvis presley) متولد شد، اما زمینه زندگی خصوصی ، اجتماعی و عقلانی او با تمام
ستارگان راک در تمام نسلها، متفاوت بود. حتی نمیتوان اورا با خوانندگان فولک هم
عصرش مقایسه کرد.
در اين مصاحبه
لئونارد کوهن تفاوت ميان ترانه سرايي و شعر را بيان مي کند و توضيح مي دهد که چرا
در ميان هزاران ترانه سرا که مايلند شاعر خطابشان کنيم حتي يکي شان هم شاعر
واقعي نيست. جناب آقاي لئونارد کوهن يکي از آن هنرمنداني است که نيازي به معرفي
بيشتر در کشور ما ندارد. تقريبا همه کساني که موسيقي گوش مي دهند; چه آنها که
طرفدار گروه هاي جديد و پر سروصدا هستند و چه آنها که به بزرگان دهه هاي شصت و
هفتاد عشق مي ورزند، بالاخره يک دوره کوتاه هم که شده آثار لئونارد کوهن را دوره
کرده اند.
مصاحبه اي که درباره موسيقي و شاعري به تازگي
با او توسط جفري بران انجام گرفته است.
شايد
لئونارد کوهن نمي تواند مانند يک فرشته آواز بخواند، ولي خودش بهتر از هرکس مي
داند که چطور طي چندين دهه نوشته ها و ترانه هايش دست به دست گشته و چطور اکثر
خوانندگان معروف جهان مايلند آثارش را اجرا کنند.
اگر بدانم که ترانه هاي خوبم دقيقا از کجا آمده اند بيشتر به آنجا سر مي زنم.
تو واقعا خودت را شاعر نمي داني، چطور مي شود فرق شعر و ترانه را در آثار
تو تشخيص داد؟
من هرگز خودم را شاعر معرفي نکرده ام و مايل نيستم کسي اين کار را بکند. صادقانه
بگويم به نظر من کلمه شعر کلمه اي ساختگي است که عده اي منتقد ابله در طول تاريخ
به نوعي خاص از نويسندگي اطلاق کرده اند. پس اگر خودت را شاعر بداني، وارد منطقه
خطر شدي. اين کلمه اي است که ديگران مي توانند در مورد نوشته هاي تو به کار ببرند
و مسئوليتش را نيز به عهده بگيرند.
پس کاري که تو مي کني چيست؟
من چيزي را مي بينم يا خبري را مي خوانم، بعد با آن همذات پنداري مي کنم و مايلم
با کلمات تصويرش کنم. قالب ها برايم مهم نيست و آن چه که مي نويسم مي تواند تحت
عنوان ترانه، نثر يا شعر قرار بگيرد. اگر ديگران بخواهند عنوان برايش انتخاب کنند،
شخصا به اين گونه نوشتن تصويرگري با کلمات مي گويم.
يک جور ديگر سوالم را مي پرسم، اگر نوشته هاي تو شعر نيست، نوشته هاي چه
کساني را مي تواني با آثار خودت مقايسه کني و در واقع در دسته کدام سري از اديبان
قرار داري؟
من دقيقا مي دانم در کدام کاتاگوري جا مي گيرم. من کنار دانته، شکسپير، کينگ ديويد
و هومر قرار دارم، مي دانم که ذهنيتم با آنها مشترک است.
در کتاب آخري که منتشر کردي، قطعه عجيبي داشتي با عنوان «هزار». مي شود
آن را دوباره بخواني.
ميان هزاران نفر، هزار کس که
مايلند شاعر خطابشان کنيم، شايد يکي يا دو نفر به راستي شاعرند. باقي جعلي اند و
توخالي، مي چرخند دور خودشان و دور ديگران و تلاش مي کنند واقعي به نظر برسند.
نيازي نيست که بگويم، من يکي از آن جعلي ها هستم که مثل باقي تلاش مي کنم واقعي
فرضم کنيد.
تو جعلي هستي؟!
بله!!
و شکسپير و دانته؟
من جعلي ام و در کنار آنها قرار مي گيرم!!
تفاوت شعر و ترانه از نظر تو چيست؟
شاعري تجربه اي بسيار شخصي است و در زمان و مکاني مشخص اتفاق مي افتد. شعر نيازي
به انرژي بيروني ندارد و لازم نيست ديگران را به حرکت درآورد. شعر بايد در عمق خود
معني پيدا کند. در حالي که ترانه بايد تکان دهنده و به حرکت درآورنده باشد. حتي
اگر معناي خاصي ندارد، ترانه براي اين طراحي شده که تاثير آني بگذارد و حرکت
هاي مشخصي را در ميان همه ايجاد کند. در حالي که شعر آن قدر شخصي است که مي تواند
روي هر شخصي تاثيري کاملا متفاوت داشته باشد.
جالب است ، چيزي که ما به عنوان شعر مي شناسيم، تقريبا برابر با هماني
است که با موسيقي ارتباط دارد. ولي تو تعريف ديگري داري؟
ابدا، شعر هم مي تواند وابسته به موسيقي باشد. فقط تمپوي آن با ترانه متفاوت است و
حالتي که در شنونده ايجاد مي کند با ترانه فرق دارد.
تو بعضي اوقات اول اشعارت را چاپ مي کني و بعد آنها را مي خواني. اين
قطعات شعرند که به ترانه بدل مي شوند يا برعکس؟
برخي قطعات روي صحنه نيز زنده مي مانند، يعني ترانه مي شوند. من با دقت آنها را
جدا مي کنم، قطعاتي که باز هم به تعريف تو شعرند، نه ترانه.
يکي از چيزهايي که در اشعار
تو به وضوح قابل رويت است، آميزش روح با احساس يا به عبارت بهتر بدن با روح است.
بله دقيقا، ما به عنوان انسان هر دو را داريم!
بله داريم ولي...
ما همه عمر از يکي فرار مي کنيم و به ديگري پناه مي بريم چون اين بيماري لاعلاج
يعني پيري از لحظه اي که به دنيا مي آييم پشت سرمان حرکت مي کند و ما سنگيني سايه
اش را هميشه حس مي کنيم.
آيا اين حرف تو نشانگر اين نيست که احساس پيري مي کني؟ تو اکنون هفتاد و
يک ساله هستي؟
بله دقيقا، من واقعا احساس پيري مي کنم.
تمام نوشته هاي تو به نوعي اتوبيوگرافي هستند. آيا اين شيوه نگارش
منصفانه است؟
بله منصفانه است. اتوبيوگرافي سخت ترين شيوه نويسندگي است، چون بيشترين ميزان تخيل
را مي طلبد! شايد تعجب کني ولي براي نوشتن درباره ديگران نيازي به تخيل قوي نيست;
به سادگي به آنها نگاه کن و بنويس. ولي وقتي درباره خودت مي نويسي بايد از قواي
ذهني ويژه اي بهره جويي کنيد.

