
ميتوانيم يك روز را بدون قضاوت سپري كنيم؟
آيا پاسخ مثبت ما در حد يك ادعا باقي خواهد ماند؟
يادداشت كيارش:
براي
همه ي ما پيش آمده كه در طول يك روز از روزهاي زندهگيمان بيش از ديگر لحظات به
خود و رفتارهامان توجه كرده باشيم. گاهي آنقدر غرق فكر كردن به خود ميشويم كه
ظريفترين رفتارهاي خود را نيز به ياد ميآوريم. پيشتر كتابي از يك سالك هندي به
نام پرفسور"ديپاك چوپرا" را مطالعه نموده بودم كه "هفت قانون
موفقيت" نام داشت.در اين كتاب هفت روز هفته را به انجام يك تمرين روحي اختصاص
داده بود كه فرد تمرين كننده ملزم به رعايت آن روشها بود.
يكي
از اين تمرينها به مسئله مهمي چون" عدم قضاوت " اختصاص داشت. در نگاه
اول فرد با خود ميگويد: عدم قضاوت؟ منظور از عدم قضاوت ديگر چيست؟ شايد در ابتدا
رعايت چنين دستوري راحت به نطر آيد، اما اگر خود را درگير انجام آن نمائيم آنوقت
است كه متوجه ميشويم كه به اين سادگيها هم نيست ! تصور بكنيد كه يك روز صبح كه
از خواب برميخيزيد در رابطه با هيچ رويداد و موردي قضاوت نكنيد. نه از وضع
هوا،رفتار همكار،گراني خدمات، صداي بوق ماشين همسايه و ...
حتي
از حال شخصي خود نبايد هيچ قضاوتي داشته باشيد. آيا چنين كاري از شما برميآيد؟
به
نظر من اين تمرين يكي از بهترين روشها براي آزمايش اراده و نفس هر فردي
ميباشد.وقتي درگير چنين تمريني ميشويم به واقعيت پيرامون خود پي ميبريم كه ما هر
روزه چقدر از وقت و تمركز خود را صرف قضاوت ديگران مي نمائيم!! بجاي اينكه
انرژيمان را صرف خود كنيم، آن را با قضاوت ديگران به هدر ميدهيم!
هر
كدام از ما چقدر به خود حق ميدهيم كه اينچنين به قضاوت ديگران بپردازيم؟ آيا
قضاوت ما از ديگران مبناي حقيقي دارد يا احساسي و شخصي؟ با پرداختن به اين تمرين
متوجه ميگرديم كه چه بيرحمانه ديگران را با ترازوي نامتوازن خود ميسنجيم. همه
كس و همه چيز را سبك و سنگين ميكنيم و در يك حكم قطعي ،خوب يا بد ميپنداريم. اگر
هر كدام از افرادي كه مورد قضاوت ما قرار گرفتهاند قضاوتشان را در خصوص ما عنوان
نمايند، آيا بازهم به خود حق ميدهيم به راحتي ديگران را در دادگاهي يكطرفه به
قضاوت بنشينيم؟
يكي
از بهترين روشها براي پي بردن به واقعيت چنين تمريني، دست زدن به آن است.ممكن است
كه بسياري از شما دوستان قبلن چنين تمريني را انجام داده باشيد، اما به دوستاني كه
اين تمرين را انجام ندادهاند پيشنهاد مينمايم كه يك روز صبح و تنها براي يك روز
(با توجه به تحمل و علاقه خود) اين تمرين را انجام دهند تا ضمن پي بردن به سختي
جلوگيري از درخواست نفس ،به تعداد مواردي كه هر روزه به قضاوت ميپردازند واقف شوند.
انتقاد
را هم ميتوان در كنار قضاوت مورد توجه قرار داد.ما كه به طور مرتب از همه كس و
همه چيز انتقاد ميكنيم چقدر ظرفيت انتقاد پذيري را داريم؟ آيا كساني كه از ما
انتقاد مينمايند بدون بغض و از روي حقيقت ما را مورد نقد قرار ميدهند؟ ويا نه
بطور طبيعي از سر عادتهايي كه سالها شكلي از رفتارهايي ما شده است مرتكب چنين قضاوت و انتقادي ميشود؟
ظرفيت
ما در پذيرفتن انتقاد چقدر است؟ آيا ما همان تحملي را در پذيرفتن انتقاد ديگران به
خرج ميدهيم كه انتظار داريم تا آنها در برابر انتقاد ما واكنشي منطقي از خود نشان
دهند؟ براي نمونه از دوستي ميخواهيم تا در مورد لباس جديدي كه خريدهايم نظر خود
را ابراز دارد، آن دوست هم از سر حقيقت و مطابق با سليقه خود از زيبا نبودن لباس
ما ميگويد! واكنش ما چيست؟ حقيقتن واكنش ما چيست؟ اين همان ظرفيتيست كه بايد به
دنبالش بود.همچنين ممكن است اين پاسخ ناشي از قضاوت دوستي باشد كه بدون درخواست
قبلي،در مورد لباس جديد و سليقه ما قضاوت كرده باشد. (كه باز خواهيم گشت به موضوع عدم قضاوت)
بنابراين
در اين چرخه كه به طور فراگيري وقت و تمركز ما را در بر گرفته است، بهترين روش اين
است كه از خود شروع كنيم و قابليتهاي روحي رواني خويش را ضمن سنجش، با تمرين و
ممارست تقويت نمائيم. ما براي تقويت روان خود لازم نيست به دنبال راه و روشهاي
عجيب باشيم، كافي است از همين آيتمهاي به ظاهر ساده آغاز كنيم .
بدون
شك دست زدن به چنين تمرينهايي، روح و روان ما را پالايش نموده و درك تازهاي از
زندهگي به ما خواهد داد. با گسترش چنين مواردي كه قدرت روح را باعث ميگردد، همه
چيز براي فرد دست يافتني خواهد شد.

راحت طلبي در پذيرش آثار تحميلي، بجاي تامل در انتخاب شخصي
يادداشت كيارش:
يكي از نگران كننده ترين ارتباطات با نسل جوان و حتي برخي
بزرگترها (جوانهاي قديم) برداشت و سليقه ي سينمايي و موسيقايي آنهاست كه به شكل
فزاينده اي به سمت سطحي نگري سوق يافته است.با گسترش امكانات امروزي و در اختيار
بودن منابع مختلف، بسيار عجيب است كه چرا استفاده درستي از اين امكانات نمي شود؟
فكر مي كنم برخورداري جوانها از هنرهاي
ناب ديداري و شنيداري در دهه ي قبل (علي رقم كمبود محسوس امكانات )نسبت به امروزه
بسيار بهتر بود و نسل جوان در آن دهه اهميت بيشتري براي ديدن و شنيدن قائل بود. امروزه
با ورود به بسياري فضاها و برخورد با اغلب جوانها و تعداد زيادي بزرگترها شاهد يك تشابه سليقه در هنرعامه پسند ( تجاري/
بازاري) هستيم.فرقي ندارد به يك جشن تولد برويد يا سواراتوموبيل شويد يا قدم به
خانه اي بگذاريد (و حتي كانال ماهواره را عوض كنيد) در همه ي اين فضاها يك مويسقي
شبيه به هم را خواهيد شنيد.
وضع فيلم هم از موسيقي بهتر نيست ! از سي دي فروشهاي كنار
خيابان گرفته تا كلوبها و پرده ي اغلب سينماها. يا فيلم هاي اكشن هاليوودي است يا
فيلم هاي عاشقانه/ اسلامي ايراني يا عاشقانه اكشن هاي باليوودي است.معلوم نيست
تكليف يك نسل كه دنبال فيلم و موسيقي متفاوت با دنياي بالا هستند چيست؟؟ چگونه
بايد سليقه ي هنري همه ي افراد جامعه به طور منصفانه اي شكل بگيرد؟؟
هر كدام از ما مطابق با سليقه و دانش هنري خود به نوعي از سينما ، موسيقي و يا ساير هنرها
توجه نشان مي دهيم و به سبك خاصي از آن هنرها علاقه مند هستيم. اما آن چيزي كه
انسان را به سمت نوع خاصي از فيلم و يا موسيقي جلب مي نمايد سابقه ي پرداخت و در
دسترس بودن آنها براي هر شخص مي باشد كه بر اثر تكرار در ديدن يا شنيدن به صورت
سليقه در خواهد آمد.
هر چند عوامل زيادي در شكل گرفتن سليقه ي ديداري و شنيداري ما نقش دارند اما ابتدايي ترين آنها
همان پيشينه ي صوتي و تصويري است كه در دوران نوجواني و جواني ما را به سوي خود
كشانده اند. اگر نخواهيم كه تحصيلات آكادميك و تجربه هنري كه در مقاطع زماني
ديدگاه هاي جديدي در ما ايجاد مي نمايند را در نظر بگيريم ، چهارچوب شكل يافته در ما ناشي از همان تجربه پيشين است.
محيط زندگي ما شامل :خانواده،محله، مدرسه و گاهي شهر ،
اولين معرفي كنندگان دنياي هنر به ما مي باشند. ما با نگاه به سليقه بزرگترها در
خانه يا محله و ... و توجه به آن چيزي كه براي آنها مهم است قدم هاي اول را در راه
شناخت و ايجاد ارتباط با نوع خاصي از هنر برمي داريم. با گذشت زمان و رشد جسمي و
عقلي، اين نوع توجه و پرداخت در ما اشكال تاره تري يافته و گاه از بزرگترهاي خود
نيز پيشي گرفته و نقش بارزتري را در گسترش
و نشر هنر از خود نشان مي دهيم.
عامي گري و عدم
سختگيري در سليقه ي هنري باعث جذب انسان به سمت هنرهايي مي شود كه از ساختاري ضعيف
و اصطلاحن بازاري تشكيل شده اند.نوعي از آثار ديداري و شنيداري كه از لايه هاي
سطحي هنر هم كمترين بهره را نبرده اند.
اگر كمي با خود فكر كنيم و سليقه ي فيلم ديدن و موسيقي
شنيدن خود را با نمونه هاي هنري قابل قبول مقايسه نمائيم، بهتر به ضعف و قوت خود
در انتخاب پي خواهيم برد. واقعن تا كي بايد فيلم اكشن و يا فيلم هندي ديد و از
اينكه به هنر هفتم پرداخته ايم به خود بباليم؟! تا چه زماني موزيك كاباره اي و يا
دِلي دِلي به خورد گوشهايمان بدهيم و از داشتن صدها سي دي هايي از اين دست مفتخر
باشيم؟!
هر چند نبايد از آنور ديوار به پائين پرت شد، اما لازم است
كه تفاوت ها را دريابيم و با كمك كردن و يا كمك خواستن از دوستان و يا اهل فن نگاه
تازه اي را در شناخت هنر ِ بهتر بدست آوريم.با عرض تاسف بايد اذعان داشت كه يكي از
بزرگترين موانع رشد هنري در بخش فيلم ، تلويزيون مي باشد كه با توليد و پخش سريالهاي بي
محتوا و سطحي موجي از بد سليقهگي را در بين اقشار جامعه رواج مي دهد .تكرار ديدن
و شنيدن آثاري كه از كانالهاي تلويزيوني و يا ماهواره اي پخش مي گردند آرام آرام
انتخاب را از بيننده و يا شنونده سلب نموده و آن چيزي كه مورد نظر پخش كنندگان
كانالها مي باشد را به مخاطب تحميل مي نمايد- و اين يعني عدم انتخاب و به عبارتي هيچ
اراده اي باقي نمانده تا مخاطب خود اثر مورد نظرش را گزينش نمايد .علاوه بر هنر
هفتم از موسيقي نيز در تلويزيون هيچ نشاني وجود ندارد، يك سردرگمي محض كه با
انتشار اصواتي نامفهوم اسم موسيقي را بر آن نهادهاند. بنابراين نتيجه مي گيريم كه
بايد قيد فراگيرترين رسانه ديداري و شنيداري را زد و راههاي ديگري براي شناخت
برگزيد. خوشبختانه وضع مطبوعات و كتاب بهتر است و با تهيه كتب و مجلات مورد نظر مي
توان با آثار هنرمندان بزرگ گيتي آشنا شد.
ايجاد تنوع و ظرفيت هنري در هر شخص باعث مي گردد تا طيف
گسترده اي از آثار را شناخت و در راه اعتلاي هنر موثر بود. محدود نمودن خود به يك
نوع خاص از ژانر سينمائي و يا سبك موسيقايي مانع از جريان داشتن هنرهاي ناب ديگر
نزد انسان خواهد شد.
من به هيچ عنوان اعتقاد ندارم كه هنر ر ابايد در يك چهاچوب
مشخص قرار داد. خلاصه كردن خود در شكل خاصي از هنر بيشتر به خودسانسوري شبيه است
تا تعهد هنري. مي توان فيلمي از ترفو يا برگمان را ديد و فرداي آن هم فيلمي از
نادري يا شهيد ثالث را. چه ايرادي دارد از موتسارت يا باب ديلان گوش كرد و در وقتي
ديگر فرهاد يا نوري و موسيقي بختياري را شنيد. اما مهم اين است كه خوب ديد و خوب
شنيد. خوب بودن براي ديدن و شنيدن رمز كار است و تميز دادن فيلم و موسيقي خوب از فيلم
و موسيقي معمولي و سطحي با كمي پرسش و جستجو قابل حصول است.
بايد از جايي شروع كرد و از جا كنده شد، مگر چقدر وقت باقي
مانده كه انرژي خود را صرف هنر سطحي نمائيم؟ تفاوت آنگاه احساس خواهد شد كه چندين
فيلم خوب ببينيم و موسيقي ناب بشنويم، آنوقت است كه حتي در اتاقي كه تلويزيون وجود
دارد نخواهيم نشست.
واقعن
كه اين مسائل نگران كننده است و لازم است جهت آشنايي نسل جوان با هنر محتواگرا
ازهركس كاري برميآيد در انجام آن كوتاهي ننمايد.
T.S ELIOT

آوازِ عاشقانهی جی. آلفرد پروفراک، برگرفته از کتاب « سرزمین ویران» ، مجموعهای از شعرهای تی. اس . الیوت است که توسط نشر «سی و دو حرف» در استکهلم منتشر شده است. کار ترجمه را محمود داوودی شاعر ساکن سوئد و خلیل پاک نیا به عهده داشتهاند.
سه شعر «سرزمین ویران»، «آوازِ عاشقانهی جی. آلفرد پروفراک» و «مردان پوک» از این مجموعه شعر است.
آوازِ عاشقانهی جی. آلفرد پروفراک
تی. اس. الیوت
پس بیا برویم، تو و من،
وقتی غروب افتاده در افق
بیهوش چون بیماری روی تخت
بیا برویم، از این خیابانهای تاریک و پرت
از کنج بگو مگویِِ شبهای بیخوابی
در هتلهای ارزانِ یک شبه
و رستورانهایی که زمیناش،
پوشیده از خاکاره و پوست صدفهاست:
از خیابانهایی که کشدارند مثل بحثهای ملالآور
که با لحنی موذیانه
تو را به سوی پرسشی عظیم میبرند...
نه، نپرس، که چیست؟
بیا به قرارمان برسیم
زنان میآیند و میروند در اتاق
حرف میزنند در بارهی میکلآنژ
این زردْ مه که پشت به شیشههای پنجره میمالد
این زردْ دود که پوزه به شیشههای پنجره میمالد
گوش و کنار شب را لیسید
بر چالههای آب درنگید
تا دودهی دودکشهای فضا را بر پشت گرفت
لغزید به مهتابی و ناگهان شتاب گرفت
اما شبِ آرام اکتبر را که دید
گشتی به دور خانه زد و خوابید
وقت هست ٱری وقت هست
تا زردْ دود در خیابان پایین و بالا رود
و پشت به شیشههای پنجره بمالد؛
وقت هست، آری وقت هست
تا چهرهای بسازی برای دیدن چهرههایی که خواهی دید
وقت هست برای کشتن و آفریدن،
برای همهی کارها و برای روزها، دستها
تا بالا روند و پرسشی دربشقاب تو بگذارند؛
وقت برای تو و وقت برای من،
وقت برای صدها طرح و صدها تجدیدنظر در طرح
پیش از صرفِ چای و نان
زنان میآیند و میروند در اتاق
حرف میزنند در بارهی میکلآنژ
وقت هست آری هست
تا بپرسم، جرئت میکنم؟ و جرئت میکنم؟
وقت هست که برگردم و از پلهها پایین بروم،
با لکهی روشن بر فرقِ سرم
(میگویند: چه ریخته موهایش!)
کتِ صبحهایم،
یقهی سفیدِ بالازده تا چانهام،
کراوات خوشرنگ ِِ مُد ِ روزم با سنجاق سادهاش،
(میگویند: چه لاغرند پاها و بازوهایش!)
جرئت میکنم
جهان بیاشوبم؟
در یک دقیقه وقت زیادی هست.
وقت برای رفتن و برگشتن تصمیمها و تجدیدنظرها
زیرا همه را میشناسم من، از پیش میشناسم-
همهی شبها، صبحها، غروبها
من با قاشقهای قهوه، زندگیام را پیمانه کردهام
میشناسم من صدای محتضران را که به مرگ میافتند
در پس زمینهی آهنگی که از اتاقهای دور میآید
چگونه شروع کنم؟
و میشناسم من همهی نگاهها را، از پیش میشناسم-
نگاهی که در عبارتی میپردازدت
و ٱنگاه که پرداخته به سنجاق ٱویخته بر دیوار دست و پا میزنم
چگونه شروع کنم
خاکستر ِ روزها را بالا بیاورم
و چگونه شروع کنم؟
و میشناسم من همهی دستها را، از پیش میشناسم-
دستها با دستبندها، سفید و برهنه
(که درنور چراغ، کُرکها بورند)
عطر لباس است این
که پرتکرده حواسم را؟
بازوها آرمیده روی میز، یا پنهان زیرِ شال
و باید شروع کنم؟
و چگونه شروع کنم؟
. . . . . .
بگویم، در غروب از کوچههای تنگ گذر کردهام
و مردانِ تنهایی را دیدهام با پیراهنهای آستین بلندشان
خمشده از پنجره، در دودِ آبی پیپهایشان؟...
شاید میبایست چنگکی عظیم میبودم
خراشنده بر زمین دریای ِ خاموش
. . . . . .
غروب و شب چه به ناز خوابیدهاند!
انگار، زیرِ نوازش انگشتهای ظریف
خوابیده... خسته...یا شاید چشمها را بسته
به بازی خوابند بر کف اتاق، کنارِ تو و من.
خیال میکنی که من بعد از صرفِ چای و کیک و بستنی
توانش را دارم لحظه را به لحظهی بحرانش بکشانم؟
گرچه روزهدار بودهام، زار زدهام و دعا کردهام
گرچه دیدهام سرم را- کم پشت - آوردهاند بر سینی
اما پیامبر نیستم--- و مهم هم نیست؛
من لحظهی دودشدنِ بزرگیام را دیدهام
و پادویِ ابدی که کُتم را با پوزخند میآورد
سخن کوتاه، ترسیده بودم
نه، واقعا فکر میکنی ارزشش را داشت
که بعد از فنجانها و بعد از چای و مزهی مرباها
و میان بشقابها و در لا به لای حرفهای پرتی که در بارهی
تو و من میزنند
ارزشش را داشت
که با تلخخندی بر لب
گوی ِجهان را گوی ِکوچکی کنی
و بغلتانیش به سوی پرسشی عظیم
و بگویی:
" من العاذرم، از گور برخاستهام و ٱمدهام با تو
سخن بگویم همه چیز را بگویم--
شاید وقتی کسی کنار زنی بالشی را مرتب کرد
باید بگوید:" نه، چنین قصدی نداشتم.
نه، اصلا قصدی چنین نداشتم. "
واقعا ارزشش را داشت
ارزشش را داشت
بعد ازغروبها، آستانهی درها، خیابانهای بارانخورده
بعد از رمانها، فنجانهای چای
دامنهای غبار روبِ مجلسها--
اینها و خیلی چیزهای دیگر؟
نمیتوانم بگویم آنچه را که قصد گفتناش را دارم!
اما انگار فانوسِ خیال نقش عصبهایم را انداخت
بر پرده:
ارزشش را داشت
که کسی، بعد از مرتبکردن بالشی، شالی بر شانهای
به سوی پنجره بچرخد
و بگوید:"اصلاً اینطوری نبود،
من چنین قصدی نداشتم، اصلاً "
. . . . . .
نه، من شاهزاده هاملت نیستم، چنین بودنی در کار هم نبود.
من سیاهی لشکرم، آماده در رکاب، یکی دو صحنهی کوتاه
وقتی نمایش پیش نمیرود، وارد میشوم تا رایزن شاهزاده باشم
واسطه باشم، بیهیچ ارادهای، شاد، که محرم راز باشم
سیاَس و با احتیاط ، پُروسواس
سخنپرداز اما ابله
پُر از شکلک، گاهی دلقک
پیر میشوم... پیر میشوم...
میخواهم پایینِ شلوارم را تا بزنم.
جرئتاش را دارم هلویی بخورم؟
طاسیام را مثل دیگران بپوشانم؟
میخواهم با شلوارِ سفید کتانی، تنها در ساحل قدم بزنم.
شنیدم که دخترانِ دریا، برای هم آواز میخوانند
گمان نمیکنم برای من دیگر آواز بخوانند.
دیدم سوار بر موجها رو به دریا میتازند
موی سفیدِ موجها را به وقت برگشتن شانه میکردند
وقتی که آبهای سیاه و سفید را باد میبرد
بیتوته کردیم در تالارهای آب
در حلقهی تاجهای خزهیِ دختران دریا
سرخ و قهوهای
تا صدای آدمی بیدارمان کند و غرق شویم.

آرسنی تارکوفسکی
برگردان: مسعود تارنتاش
انسان تنی دارد
بسیار تنها
روح از این غلاف منجمد
ناخوش است.
تن با گوش
و چشم هایی اندازه ی دکمه ها
پوست و توده ی زخم ها
ردایی از استخوان.
نگاه
برفراز بهار بهشت گون
پر می کشد
به چرخ زنه ی یخی
به آواز پرنده ها
آنسوی میله های زندان.
در گوش ها...
غوغای جنگل و علفزارها
کرنای دریا.
مثل تن است بدون پیراهن.
نه در زندگی یا مرگ
نه در سطرها یا مفاهیم
این معما را پاسخی نیست :
چه کسی دوباره خواهد رقصید
جایی که کسی نمی رقصد...؟
ملبس به ردایی دگر:
از شک به یقین،
سوزان،
بی هیچ ردپایی،
مانند الکل.
بی هیچ اشتباهی.
تمام دیروز
از صبح چشم به راه تو بودم،
آن ها گمان می کردند نمی آیی،
به یاد داری هوا چقدر دلپذیر بود؟مثل تعطیلات!
من بیرون رفته بودم،
بدون کت به تن.
و آن ها
روز تقریبا ملال انگیزی برایمان رقم زدند،
دیر هنگام بود، و باران می بارید،
قطره ها از شاخه های سرد شره می کردند.
حرفی برای تسلی نبود، اشک ها پاک نشد...
زندگي
نامه و آثار تاركوفسكي در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد .
این جهانی که همش مضحکه و تکراره
تکه تکه شدن دل چه تماشا داره!
چه میهمانان بی دردسری هستند مردگان
به شمعی و سکوتی قانعند .
من می خوام برگردم به کودکی
نمی شه . کفش برگشت به پامون کوچیکه
پل برگشت توان وزن ما رو نداره
براي حسين
پناهي دژكوه
با روحي پاك
به پاكي چشمه هاي زاگرس و مردمانش
يادداشت كيارش:
چه كودكانه زيست اين به واقع "بزرگ
مرد كوچك" در كوههاي سبز و بكر زادگاهش كهگلويه ( و بقول خودش با خاطراتي از
ميدانهاي خاكي روستاهاي مسجدسليمان) تا آن پايتخت بي تخت و پايه كه ازدحام
رنگارنگي روح آدمهاي رنگارنگ اش بيش از همه ي آلْودگيهاي رنگي و بي رنگ آزارش
ميداد. او نمادي سترگ از شوريدهگي و خلوص بود و در كودكانه زيستن خويش بالغهاي
به ظاهر عاقل صفت را چه خرد مينماياند. در برابر هنر و شخصيتاش كه تا كنون بي
بديل مانده هيچ مشابه و هم تايي رويت نشده است. او چنان نشاني از فراست هنري و
اخلافي داشت كه سادهترين موضوعات را در قالبي پرمحتوا و عميق به آثاري ماندگار
بدل مي نمود.شايد هيچگاه حق واقعي هنر وي ادا نشده باشد، اما مهمترين فاكتور كه
همانا پذيرش او و هنرش نزد مردم باشد به بهترين شكل پاسخ داده شد.
پناهي منش روستائياش كه پشتوانه ي هنري
و ادبي پرباري داشت را فـُرمي نو بخشيد و
در باور پذيري آن تكنيك هاي خاصي را به كار گرفت. او كه از چند هنر بهره ميجست
بين آنها يك نوع يگانگي ايجاد نمود. طوري كه هرگاه شعر او را مي شنيديد و يا
نقاشياش را ميديديد يا نقشي را كه بازي ميكرد تماشا مي نموديد، در ذهن منش و
شخصيت خاص وي متجلي ميشد.يك نوع رهايي روحي و بي تعلقي به زيورآلات اين جهان ِ
جان سوز.چه فراغت نابي را در ذهن القاء مينمود .
او انساني فرهيخته بود كه در اين جهان
تهي از احساسات پاك و دستكاري نشده نميگنجيد. پناهي نمي توانست چون ديگران در
سناريو فيلمهايش شخصيتي متمايز با خودِ حقيقياش داشته باشد. او همان را بر صحنه و
پرده مينشاند كه در پس آنها ميزيست.اين مسئله تا به آنجا عمق يافته بود كه اغلب
كارگردانان بر اساس منش حقيقي وي نقشهايش را مينوشتند. چه زيباست اين چنين
هنرمندانه زيستن. هماني را نقش كني كه نقش داري، چه نقشي داشت اين نگار زاگرس زاد.
وقتي در شعرش از مرداد موعود ياد كرد كسي
نتوانست فروغ را به ياد آورد و آن دي ماه برف ريز را !! اما حال همه سخن از راز
شاعر مي رانند . آيا واقعن اين رازفقط ازآن شاعران است كه پرواز خويش را به سوي
ابديت حدس ميزنند ؟
در هر حال پناهي نيز جاودانه زيست و جاودانه پركشيد و دامنههاي دژكوه بهاران زيادي را از او در خاطر خواهد داشت . خلاء او در هنر نمايشي ايران پـُر ناشدني خواهد ماند. او نيز متعلق به نسلي بود كه با رفتنشان حسرت به جاي خواهد ماند و تكرار ناپذيريشان صد افسوس را در پي.
من زندگی را دوست دارمولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان می ترسم
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم
کودکان را دوست دارم
ولی از ائینه می ترسم
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم
من!!!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
وهم
كهكشان ها كو زمينم ؟
زمين كو وطنم
وطن كو خانه ام ؟
خانه كو مادرم ؟
مادر كو كبوترانم ؟
....معناي اين همه سكوت چيست ؟
من گم شدم در تو ؟
يا تو گم شدي در من اي زمان ؟
....كاش هرگز آن روز
از درخت انجير پائين نيامده بودم !!
كاش !
چند شعر
ديگر از حسين پناهي و حرفهاي اكبرعبدي و ... در ادامه ي مطلب
ادامه مطلب...
*اعتراض به قيمت بالا و سرعت كم اينترنت در ايران*
دوستان با مشاركت در اين اعتراض و همچنين گسترش اين اعتراض در سايت
و وبلاگهاي خود قدمي محكم در راه حل اين معضل برداريم.
با مراجعه به لينك زير اين اعتراض نامه را امضاء فرمائيد
http://www.petitiononline.com/hsiforus/petition-sign.html
***لطفن پيام خود را فينگليشي بنويسيد***

آرتور رمبو
.
يادداشت كيارش:
اولين باري كه من با اشعار آرتور رمبو آشنا شدم،مجموعه ي اشراقها،ترجمه ي بیژن الهی و از طريق كاست بود. بلي كاست- شايد تعجب نموديد و سئوال نمائيد كه مگر اشعار رمبو به روي كاست ظبط شده اند؟ خير، اين اشعار توسط يكي از شاعران خوب كشورمان به صورت خصوصي خوانده شده و بر روي كاست ظبط مغناطيسي گرديده بود.
تفاوت اشعار رمبو با شعرهاي معمول چه از لحاظ زبان شعر و همچنين سبك و ساختار متفاوت اش كنجكاوي مرا باعث شد.كم كم ارتباط ايجاد شده با اشعار وي مرا بيشتر به سمت تعقيب ديگر آثار ايشان ترغيب نمود. هر چند ضمن احترام به تمام مترجمان محترم، نظر شخصي من اين است كه هيچكدام از برگردانهاي فارسي اشعار رمبو، به قوت قلم بيژن الهي نبوده اند. نوشته هاي انتخابي شرحي است بر احوال شخصي و هنري آرتور رمبو.
ابدیت L'Eternite
بازیافتندش! چه را؟
ابدیت را
همان دریاست
که آمیخته با خورشید.
روح جاودان من،
به خواهش تو نظر میکند،
به رغم آنکه شب تنها ست
و روز شعلهور.
پس تو رها میشوی
از آرای بشر،
از شوق همهگان
و پرواز میکنی این سان...
خوب كردي رفتي آرتور رمبو !
Les hommes ne se séparent de rien sans regret
et même les lieux, les choses et les gens qui les
rendirent les plus malheureux, ils ne les abandonnent
point sans douleur . G.Apollinaire
رفتن شدن است ؟ رفتن مي تواند يك جور شدن باشد ؟ رفتن گريختن است ؟ رفتن نبودن است ؟ رفتن غياب است ؟
شايد همه ي اين ها باشد يا نباشد ! من فكر مي كنم تمامي اين ها بستگي دارد به اين كه مي روي و جا مي گذاري يا مي ماني و شاهد رفتن كسي يا چيزي هستي . در هر صورت رفتن به يك شاهد نياز دارد . اينكه شاهد رفتن كسي باشي با انكه كسي شاهد رفتن تو باشد خيلي فرق دارد ؛ در مورد اول خاطره اي از غياب ات را پيش خودت مي تواني مجسم كني و در مورد دوم شاهد امر واقع غياب هستي .
آدم وقتي ازجايي مي رود غياب خودش را فراموش مي كند ، فقط حسرت مكان يا زمان سپري شده اش از آن جا را دارد . نمي داند زمان و مكان همان اند كه بوده اند و هستند و اين حضور يا غياب اوست كه آن ها را با معنا كرده ، آن ها را سوژه ي حسرت كرده است . وقتي شاهد يك رفتن هستي، مكان و زمان برايت مي ماند انگار تكان نمي خورد .ايستاده اند و اين غياب است كه پر كرده فضا را زمان را . وقتي غياب ات جاي حضورت را مي گيرد و«ديگر تو نيستي» يعني همين. مي گويند تو فراموش شده اي كه نشده اي تو فقط غايبي ، عادت شده نبودن ات ، عادت شده نديدن ات ، هيچ بويي، هيچ صدايي، هيچ چيزديگر نيست و فقط ناي ِ سرد و تاريك غياب ات مانده؛ خالي ي بزرگ، هيچ بزرگ.
هم من رفتم هم تو ! كداممان شاهديم ؟ كداممان مشهود؟ من براي تو غايبم و تو براي من! شاهدمان كيست؟ زمان و مكان مانده اند كه كجائيم ما . غياب مان گرفته آنها را و ما نيستيم كه نيستمان و آنها هي بروند و هي انتظار بكشند ما نيستيم كه غايبيم از هم . نبوديم انگار هي كه نيستمان ديگر ! متن هايمان هستند؛ خاموش و دور .در حاكميت مطلق شان با رمزگان مكتوب تا خوانده شوند ما رفته ايم كه رفته ايم و دور و دورتر. خوب كردي رفتي آرتور رمبو .
: عنوان اين يادداشت برگرفته از عنوان شعري است كه رنه شار در مدح آرتور رمبو شاعر فرانسوي سروده است .
متني كه در آغاز نوشتار به فرانسه آمده از گيوم آپولينر است از كتاب le flâneur des deux rives
خواستم بگويم آپولينر! براي ما اين گونه نبود .
لطفن ادامه ي مطلب را مطالعه فرمائيد.
ادامه مطلب...

