به احترام تمام مردانی که مرد ماندند و می مانند تا آنگاه که بگویند : مَـرد مـُرد
پیشتر این داستانک را به نظر شما دوستان رسانده بودم، اما امروز با مردی روبرو شدم – کوه مرد.
مردی که توشه ی فرزندانش را با پینه های دستانش می شناخت و ترحم را توهین می دانست نه تنگ دستی را. چنان سرگذشتی داشت که بسختی تا دور شدنش تاب آوردم.
او که رفت من ماندم و حجمی از تاسف – نه به حال او، به حال خودم و خودمان. او که بود؟ او چه بود؟
گریستم و می گریم (هنوز هم ) و باید سخت گریست. به حال خودم و خودمان.
ای انسان با خود چه کردی؟
حتی بر دستان خالی پدر بوسه باید زد
تا کی نه بگويم ؟
نویسنده: کیارش
سومين روزي بود كه مرد براي يافتن كاري همچون تعدادي ديگراز نان آوران شانسي ، دور ميدان شهر منتظر مانده بود و رسيدن غروب را نظاره مي كرد. امروز هم كسي او را نخواست ، همچون تعدادي ديگر كه نخواستنشان. فكر اينكه دوباره بايد دست خالي به خانه باز گردد ،او را از زنده بودنش متنفر مي كرد. او مانند تمام روزهايي كه كاري براي پول درآوردن نمي يافت ، تا پاسي از شب به خانه نمي رفت و در سرماي استخوان خردكن در خيابان مي ماند تا مطمئن شود كه تا آن ساعت فرزندانش به خواب رفته اند.
تصور اينكه وارد خانه شود و كودكان دستهاي زبر و زمخت وخالي او را بدون كلامي به دورگردن بياندازند و در آغوشش بخواب روند،خردش مي كرد. شرمساري او بيشتر از همه ي دنيا از شرم و حياي دختر بزرگش بود. او كه حالا بعنوان سال سومي در دبيرستان درس مي خواند، طي دو سال گذشته با همكلاسيهاي فعلي اش در يك كلاس بودند و بين آنها صميميتي عميق شكل گرفته بود.اما دختر بخاطر شرايط مالي پدرش هرگز نتوانست براي خوش دوستي صميمي اختيار كند.او اغلب روزها زنگ تفريح را يا در كلاس مي ماند و تظاهر به درس خواندن مي كرد ، يا اينكه خود را گوشه اي از حياط دبيرستان مخفي مي كرد كه مبادا وقتي همكلاسيهايش از بوفه خوردني مي خرند به او هم تعارف كنند، او هم كه توان تلافي نداشت ، پس بهتر اين بود كه خود را مخفي كند. او فقط روزي دويست تومان پول با خود داشت كه آن هم براي رفت و آمدش بود. بيشتر روزها براي اينكه براي خواهر و برادر كوچكش چيزي بخرد، مسير خانه تا دبيرستان و بالعكس را پياده طي مي كرد. دختر براي اينكه كفشهاي مدرسه اش خراب نشوند يك جفت كفش كهنه را در كيفش مي گذاشت و هر وقت به حد كافي از دانش آموزان دور مي شد ،آنها را به پا مي كرد.
باقی داستانک در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب...
مروري بر نیچه و نیهیلیسم مورد نظر وي
یادداشت کیارش:
در خصوص نیهیلیسم و معانی کاربردی و لغوی که پیرامون آن وجود دارد به دفعات دیده و خوانده ایم. با توجه به اینکه همواره برداشتها ی ادبی و یا فلسفی به مرجع ای پایدار و در خور ارجاع نیاز دارد، برای تعریفی درست از واژه ی نیهیلیسم، می توان فریدریش نیچه را مناسب ترین آن در مقام مقایسه نام برد. فیلسوفی با دیدگاه های منحصر به فرد و تکرار نشدنی.
او که با معرفی خود به عنوان نیهیلیست کبیر، این واژه را در دنیای فلسفی و اجتماعی خود بارز نمود. بدون شک با خواندن متن پیش رو برای دستیابی و یا مقایسه با داشته های خود در رابطه با نیهیلیسم متضرر نخواهیم شد.
ادامه ی مطلب را مطالعه فرمایید.
ادامه مطلب...
ولادیمیر مایاکوفسکی
مایاکوفسکی شاعر درام نویس و فوتوریست انقلابی روسی، در سال 1894م. در روستای بغدادی استان کوتايیسی گرجستان در قفقاز به دنیا آمد.
آغاز تا پایان زنده گی وی سراسر مبارزه بود.زنده گی شخصی او تاثیر بسزایی در شعرش و بالندگی سبک فتوریسم در آثارش داشت.
او تا سن 20 سالگی سه بار بازداشت و بیش از یک سال زندانی سیاسی شده بود.
آشنایی او با مردان نامی روسیه همچون واسیلی کامنسکی و بورلیک،آغاز مرحله ای نو در زنده گی او بود.
بی شک گسترش و بالندگی سبک فوتوریسم روسیه مرهون ولادیمیر مایا کوفسکی است. توسعه حقیقی و پذیرفته شدن آن به عنوان سبکی مستقل و دارای شخصیتی منحصر به فرد،در پی تلاشها و سروده های منحصر به فرد اوست.
ابر شلوار پوش اولین شعر او دراین سبک پس از شکست عشقش به ماریا آلکساندوردنا دنیسووا،دختری جوان از مردم اودسا،در ژانویه 1904 سروده شد،بگونه ای مورد توجه طرفداران این سبک قرار گرفت که آنرا قله شعر روزگار لقب دادند.
اگرچه ترکیب نوین کلمات و جملات در این گونه شعر ممکن است عجیب به نظر آید،اما وضوح پیام و قدرت جنبه تصویر پردازی شعر،جذابیت زیادی دارد.
سرانجام در سال 1930 ولادیمیر مایاکوفسکی به زنده گی خود که دمادم آمیخته با رنج عشق،دردهای جامعه و مردم،مبارزه با ظلم حاکم و تعصبات ادبیات روسیه بود،پایان داد.چند بند زیر،بخشی از احتمالا آخرین شعر مایاکوفسکی است که پس از خودکشی در جیبش یافتند:
...
نگاه کن چه سکونی بر جهان فرومینشیند،
شب، آسمان را فرو میپوشاند به پاس ستارگان
در ساعاتی اینچنین، آدمی برمیخیزد تا خطاب کند
اعصار و تاریخ و تمامی خلقت را.
ابر شلوارپوش
فکرتان خواب می بیند
بر بستر مغزهای وارفته
خوابش
نوکران پروار را می ماند
بر بستر آلوده
باید برانگیزم جل خونین دلم را
باید بخندم به ریشها
باید
عنق و وقیح
ریشخند کنم
باید بخندم آنقدر
تا دل گیرد آرام
بر جان من نه هیچ تار موی سفید است
نه هیچ مهر پیرانه
من
زیبایم
بیست و دوساله
تندر صدایم
می درد
گوش دنیا پس می خرامم
ای شما
ظریف الظرفا
که عشق را
با کمانچه می خواهید
ای شما
خشن الخشنا
که عشق را
با طبل و تپانچه می خواهید
سوگند
حتی یک نفرتان
نمی تواند
پوستش را
چون من
شیار اندازد
دنباله ی شعر در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب...
چنانکه سيمون دوبووار گفته است، زن بت است، الهه است، مادر است، جادوگر است، پري است اما هرگز خودش نيست....
يادداشت كيارش:
اوكتياو پاز را اغلب ما به خوبي مي شناسيم. او نويسنده اي چيره دست و صاحب سبك، با آثاري ماندگار است.اولين كسي كه اكتياو پاز را به جامعه ي ادبي ايران معرفي كرد، زنده ياد احمد ميرعلايي بود.با اثري به نام « سنگ و آفتاب» . درپي ، پاز بيشتر شناخته شد و جايگاه خود را ميان هنر دوستان تثبيت نمود. متن پيش ِ رو نوشته اي از پاز است در خصوص تنهايي ، عشق و انسان شرطي شده و تحمیل شخصیت به زنها... كه خواندن آن خالي از لطف و بهره نخواهد بود.از شما دوستان اديب مي خواهم تا ضمن مرور اين متن و برداشتهاي اخلاقي ، با بخشي از تفكرات اكتاويو پاز بيشتر آشنا شويم.
تنهايي - احساس و علم براين که انسان تنهاست، بيگانه از جهان و از خويشتن- فقط ويژه مکزيکيها نيست. همه انسانها، در لحظاتي از زنده گيشان، خود را تنها احساس ميکنند. و تنها هم هستند. زيستن يعني جداشدن از آنچه بوديم براي رسيدن به آنچه در آينده مرموز خواهيم بود. تنهايي عميقترين واقعيت در وضع بشري است. انسان يگانه موجودي است که ميداند تنهاست و يگانه موجودي است که در پي يافتن ديگري است.
ادامه ی مطلب را مطالعه فرمایید
ادامه مطلب...
مالنا بازتاب سقوط جامعه
مالنا از آن دست فیلمهایی است که باید در آرشیو خود داشت.
يادداشت كيارش:
هنر هفتم يكي از فراگيرترين هنرهای مورد علاقه اكثريت هنردوستان مي باشد.
من نيز خود را در زمره ي اين اكثريت علاقه مند مي دانم. من فيلمهاي زيادي ديده ام و سعي نموده ام فيلمهاي هنري و صاحب سبك را تا حد امكان بيننده باشم. اگر از مالنا به عنوان يكي از تاثيرگذارترين فيلمها ياد كنم، چيزي به گزاف نگفته ام. فيلمي سراسر معنا كه سقوط يك جامعه كوچك ( الگويي از كشوري بزرگ) را با روايتي هنري به نمايش مي گذارد. علي رقم تمام زواياي سياسي و طعنه هاي از اين دست كه داستان فيلم بهانه ي آن قرار گرفته است، برخورد اجتماع با نوع زن و ابزار نمودن زنان جهت دست يابي به مقاصد پليد ( مردان و سياست مداران) داستاني مستقل است كه برداشتها و مقاصد سياسي هم از آن كمك گرفته اند.
نسخه ي اصلي فيلم به زبان ايتاليا يي مي باشد، اما اخيرن زيرنويس فارسي آن نيز وارد بازار فيلم شده است. به شما عزيزان فيلم دوست پيشنهاد مي نمايم كه اين فيلم را ببينيد.
اگر بيننده اي از نظر محتوا و زيباشناختي سينما، استطاعت كمي داشته باشد، ممكن است نكات فرعي و جنسي آن را برجسته تر از محتواي هنري تصور نمايد.
با مطالعه ي متن ذيل، شناخت اوليه از اين فيلم و آشنايي با تفكرات كارگردان آن « تورناتوره» قابل حصول خواهد بود.
دنباله ی مطلب را بخوانید
ادامه مطلب...

در خصوص ترجمه «دنِ آرام»
یادداشت کیارش:
هگل جایی گفته است: من دارم به فلسفه زبان آلمانی یاد می دهم. سئوالی که پیش می آید این است که ما چقدر در این مهم کوشا بوده ایم؟ تا چه حد دستور زبان و استفاده صحیح از کلمات و حتی نگارش درست را در آثار خود به کار بسته ایم؟ تلاشی که جای خالی آن در بسیاری از اشعار ، داستان، ترجمه ، ... و کلن آثار ادبی ما احساس می شود. این دغدغه باعث شده بود که من در همین حوضه مقایسه ای داشته باشم از چندین ترجمه ی اشعار" گابریل کارسیا لورکا " که توسط بزرگانی چون آقایان احمد شاملو و بیژن الهی و همچنین چند جوان صورت گرفته بود. که آن مطلب در زمانی دیگر تقدیم خواهد شد. اما این بار بحث بر سر کاربرد صحیح زبان و کلمات در ترجمه ی یک رمان است که توسط یکی از هنرمندترین مترجمان انجام شده است.
همواره سخنان و نوشته های آقای احمد شاملو که از منظر نقد و یا نکوهش عنوان شده اند، خواندنی و شنیدنی (گاه جنجالی) بوده و هستند. اصولن دیدگاه های ادبی آقای شاملو ساختار مختص به خود را دارند و به ندرت نثری با سبک و سیا ق ایشان دیده ایم . وی خوب می داند چه می گوید و می نویسد و پیش از هر انتشار، محتوا را به خوبی درک کرده و نتیجه معمولن هم آنی می شد که می اندیشید. هر چند دیر زمانی از ترجمه و انتشار رمان" دن آرام" گذشته است ، اما از شما دوستان ادیب می خواهم که متن پیش رو را مطالعه فرمائید .
(توضیح اینکه نگارش متن مطابق نسخه ی اصلی می باشد)
ادامه ی مطلب را مطالعه فرمائید
ادامه مطلب...
منبع: وبلاگ اصلی سیروس رادمنش
http://syrusradmanesh.persianblog.ir
نبودن ظاهری ی روابط ،
دلیل بودن پنهان
آن هاست.
" کاندینسکی"
ماندالا
نشانه ی کوچکی
از نا هدایت
زیر سطح
در انحنای کف پوش ی
در نا پدید ِ رنگ و صدا
دور از تعادل ِ کلام.،
پیش از خط – خط
در فعالیت ِ سطح
(زمستان84 –اهواز- پاساژ) سیروس رادمنش
ادامه مطلب...

