تبليغاتX
سرزمین پنج خورشید
سرزمین پنج خورشید
نگارش در تاريخ توسط کیارش

 

داستانک

کودک بدون خاطره                           uxnyacreltwat5jy3ak7.jpg 

 

سرماي استخوان شكن همه چيز را در غباري از بخار سرد پوشانده بود. بوي آتش سحرگاه كه از سوختن هيزم و پشكل به مشام مي رسيد، دلها را گرم مي كرد. دانه هاي پشكلي كه در حال سوختن بودند، برای سرما زده ها مانند الماسهاي قرمز چشم را به خيرگي وا مي داشت.

مادر چون هميشه بدون هيچ شكايتي ،پيش از همه از خواب برخاسته بود و روز را برسفره ي زندگي پهن مي كرد.بچه ها در زير لحاف هاي ضخيم محلي ،امن ترين جا را براي دوري از سرما برگزيده بودند. با هر بار باز شدن در توسط مادر كه  پي چيزي وارد اتاق مي شد، سوزِ سرماي وارده ، آنها را بيش از پيش به زير لحاف فرو مي برد.

 

 

 

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ توسط کیارش

 

 

مشكلي به نام شناخت فروغ فرخزاد

 

 شرحي متفاوت تر از همه ي آن نوشته هايي كه در مورد فروغ خوانده ايم.

 

موضوع و مسأله زن يكي از مصاديق بارز تجدد و تجددستيزي در ايران است.

به اين اعتبار كه براي اولين بار زن به عنوان زن به شعر راه يافته است.

به عبارتي ديگر، زيبايي شناسي مدرن با ذهن اين جامعه ناهمزمان است.

ما شيفته چهره مغشوشيم. شاهكار انسان ايراني مغشوش كردن تاريخ است.

يكي ديگر از ويژگي فروغ فرار از آه و ناله و احساساتي گري هاي روزمره در شعر است.

فروغ در شعر خود به چالشي بزرگ بر عليه مناسبات اجتماعي جنسيت گرا برخاست.

انديشه بر جسم هنوز هم در فرهنگ ما تابوست. 

 

بهنام باوندپور ديباچه اي كوتاه و خواندني نوشته است كه در آن ارزش شعر و شخصيت فرهنگي فروغ را مختصر، ولي پرمحتوا، شرح داده است.
اين نوشته برداشتي است از مشكلي به نام "شناخت فروغ فرخزاد" در رابطه با جامعه ايران، كه مي توان آن را به ديگر آثار و ميراث ادبي ايران نيز بسط داد. 

                                                 ***
از انقلاب مشروطه تا كنون كشور ما عرصه زورآزمايي سنت و مدرنيته با يكديگر بوده است. حاصل اين چالش اما در انقلاب به نفع سنت بود. از آنجا كه روند شكل گيري مدرنيته در ايران هنوز نامعلوم و نامشخص است، غور و بررسي موضوع، چگونگي انديشه بر آن و عملكرد تاكنوني آن همچنان براي جامعه ما موضوع روز است.
تجدد كالا نيست كه بتوان آن را به آني خريد و صاحب شد. محورهايي از تجدد، از جمله در عرصه سياست، فرهنگ، ادبيات، زن، اقتصاد و دين بحث هايي را براي جامعه ما پيش آورده كه موضوعاتي كليدي در فرارويي جامعه سنتي ايران به مدرنيته است. تجدد را بايد آموخت، فرهنگ آن را كسب كرد، آن را زندگي كرد و در زندگي و رفتار اجتماعي به كار بست. فرديت مايه مشترك تماني اين عرصه هاست. و اينكه فرد و حقوق او را به رسميت بشناسيم.
فرديت از جمله رسم و رسوم تازه اي بود كه شعر نو، همچون داستان و رمان، در خلق و دريافت هنر به عنوان يك شكل ادبي جديد با خود به همراه آورد.
موضوع و مسأله زن يكي از مصاديق بارز تجدد و تجددستيزي در ايران است. اگر چه دخالت مذهب در زندگي خصوصي افراد، در جامعه مدرن از بين مي رود، ولي فرهنگ مذهبي مشكلي ست كه سال هاي سال با ماست. اينكه مي توانيم اخلاقي را كه سال ها آموخته و به كار بسته ايم، به راحتي واگذاريم، خود موضوعي ست قابل بحث.
در بحث از ادبيات نوين ايران، معمولا از هدايت و جمال زاده در داستان نويسي و نيما در شعر، به عنوان آغازگران اين راه نام برده مي شود.

 فروغ فرخ زاد از جمله شاعران ايران است كه .......

 

 

باقی نوشته در ادامه ی مطلب

 

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ توسط کیارش
 

 

8712uruzko585wfoo6as.jpg 

 

 

 کتاب باید تبری باشد برای دریای یخ‌زده در درونمان  

 

یادداشت:

همه ی ما کم یا بیش کافکا را می شناسیم و از طرز تفکر او شناخت نسبی داریم. اما موردی که باعث تقدیم متن ذیل به شما دوستان دانا شده است، برداشت و نقطه نظرات کافکا در خصوص کتاب می باشد. همواره از هنر مندان سئوال می شود تا در مورد هنرشان ، تعریفی درخور ارائه دهند، و یا بارها شنیده ایم که این پرسش از شاعران میشود: شعر چیست؟

ویا از تصویر گران و  نویسندگان و ... !!  حال در این  نامه  کافکا  بعنوان یک  نویسنده و روشنفکر ، در چند خط کتاب و ارزش خواندن آن را شرح می دهد، که تا چه حد مفهوم درونی کتاب و تاثیرات بجا مانده از آن بر انسان ، اهمیت دارد.

(کیارش- 16/10/86 )

 

 

نامه‌ای از فرانتس کافکا به اسکار پلاک

 

(یکی از همکلاسی‌های دوران دبیرستانش ۱۹۰۴)

 

اگر به زندگی‌ای نظر افکنده شود که بی‌وقفه و پیاپی غنی ‌تر و انباشته ‌تر می‌شود، و آن‌قدر بالا می‌رود که با دوربین ِ نجومی هم نمی‌توان به‌آن دست یافت، آن‌وقت است که وجدان دیگر روی ‌آرامش را به‌خود نخواهد دید. اما این خوب است که وجدان دچار زخم‌های بزرگ شود، زیرا که از این راه نسبت به‌ هر گزشی حساس می‌شود. به‌گمان من اصولآ تنها کتاب‌هایی باید خوانده شوند که خواننده را گاز می‌گیرند و نیش می‌زنند. اگر کتابی که می‌خوانیم ما را با ضربه‌ی مشت بر جمجمه بیدار نکند، پس چرا آن‌ را می‌خوانیم؟ برای آن‌که ما را خوشحال کند، آن‌گونه که تو می‌نویسی؟ خدای من، ما بدونِ کتاب هم خوش‌حال می‌بودیم، و خودمان هم می‌توانستیم در صورتِ نیاز کتاب‌هایی بنویسیم که ما را خوش‌حال کنند. ولی ما به‌کتاب‌هایی نیازمندیم که مانندِ مصیبتی که برایمان بسیار دردناک است، بر ما اثر کنند، یا همچون مرگِ کسی که او را حتی از خود نیز بیشتر دوست داریم، یا همچون زمانی ‌که به دور از همه‌ی انسان‌ها به‌درونِ جنگل‌ها رانده می‌شویم، یا همچون یک خودکشی. کتاب باید تبری باشد برای دریای یخ‌زده در درونمان.

 

نگارش در تاريخ توسط کیارش

 

 

    

    750xn6psf5mqargxwgxg.jpg

       ltmaaucq5stvqegit4id.jpg

 

 فيلم هفته يا صداي سالها 

 

ناصر طهماسب

 

ميشود به فيلم گوش داد

 

من و دو نفر از دوستانم دريك برنامه هفتگي كه هر چهار شنبه ها براي فيلم ديدن ( نه نگاه كردن) برگزار ميشود دور هم جمع مي شويم ،انتخاب فيلم هم با سه روش انجام  مي شود، اول: بر اساس انتخاب كارگردان دوم: بر اساس انتخاب بازيگر و سوم : نام  فيلم .

اين هفته قرار شد تا فيلمي از جك نيكلسون را ببينيم. دليل آن هم اين بود كه اخيرن فيلم قلع و قمع شده ي جدا افتاده (مارتين اسكورسيزي 2006)  از تلويزيون پخش شده بود. هنر نمايي نيكلسون در دوراني كه ديگر  پا به سن گذاشته است،با لایه های حسی مختص به خودش ، هنوز هم ديدني است. يك پختگي ، كه ناشي از سالها تجربه در بالاترين سطح هنر هفتم است.

همه ما بخوبي از جك نيكلسون و قابليتهاي هنري او آگاه هستيم و نوشتن از توانايهاي او چيز جديدي نخواهد بود. منظورمن از اين مطلب،پرداختن به شناسنامه ايراني نيكلسون است!! آن هم نه درهنرهفتم بلكه از منظر هنر هشتم (دوبله).  شايد كمتر كسي را بتوان پيدا كرد كه به جك نيكلسون علاقه داشته باشد و دوبلور سرشناس او-"ناصر طهماسب" را نشناسد. كسي كه به واقع با هنر نيكلسون گره خرده است. و تجربه ي ديدن كارهاي نيكلسون با صداي كسي غير از صداي طهماسب ، مانند  ديدن فيلمي صامت است. ما دوبلورهاي ماهري داريم ، و هر كدام از آنها بهترين صدا را براي هنر پيشه ي ثابتشان دارند، اما طهماسب بدليل آميختگي با تكنيكهاي بازي جك نيكلسون ، از پَس او بهتر از هر كسي بر مي آيد. مانند چنگیزجليل وند و براندو........

دنباله ی متن در ادامه ی مطلب

 

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ توسط کیارش
                                           

                           k8izg8a2du3urr5ha5bl.jpg              yitucljgx7n61ff72ers.jpg

 

گفت وگوی برناردو برتولوچي با فروغ فرخ‌زاد

 

فروغ فرخزاد اگر زنده بود اکنون سنِ برنادو برتولوچي کارگردانِ نام‌آورِ سينماي ايتاليا را داشت و شايد آوازه‌اش از او بلندتر بود. برتولولوچي در نيمه اولِ سال 1345 چند ماه قبل از حادثه مرگ  فروغ به  ايران آمد. آن  دو علايق  کمابيش مشترکي داشتند:  شعر مي‌سرودند  و فيلم مي‌ساختند. برتولوچي به ايران آمده بود تا فيلم مستندي براي شرکت‌هاي نفتي بسازد، و به واسطه آشنايي‌اش با ابراهيم گلستان و فروغ فرخزاد در جشنواره سينماي مولف - پزارو، بار ديگر، با فروغ  ديدار و گفت‌و‌گو کرد.  گفته مي‌شود که  فيلمبردارِ  برتولوچي از گفت‌و‌گوي آن‌ها  در «سازمانِ فيلم گلستان» فيلمبرداري کرده است، که اثري از آن، تا اين زمان، به دست نيامده است. اما نواري از اين گفتوگو موجود است، که برتولوچي به فرانسه از فروغ سه سوال مي‌کند، و فروغ به فارسي پاسخ مي‌دهد. متن اين گفت‌وگو، عينن، از روي نوار وانويس شده و اصالتِ بافتِ جمله‌ها و لحنِ فروغ حفظ شده است.

 

 س. برناردو برتولوچي: چه رابطه‌اي ميان روشنفکرانِ ايراني با مکتب‌هاي ادبي و هم‌چنين با مردم‌شان وجود دارد؟
ج. اصولا رابطه ميان افراد يک جامعه موقعي مي‌تواند ايجاد بشود - يک رابطه معنوي - که يک مقدار ايده‌آل‌هاي معنوي، ايده‌آل‌هاي مشترکِ معنوي، توي جامعه وجود داشته باشد، و در جامعه ما فعلا يک همچون حالتي اصلا نمي‌تواند باشد، براي اين‌که ما در يک دوره تحول زندگي مي‌کنيم؛ يک دوره‌اي که مقدار زيادي از مسايل اخلاقي، تمام مفاهيم اخلاقي، هرچيزي که به اصطلاح پيش از اين سازنده جامعه، سازنده روحيات جامعه ما بوده، اين‌ها، همه‌اش درهم ريخته و حالا چيزهايي مختلفي جاي آن‌ها هست. حتي ميان خود روشنفکران مملکت ما هم باز رابطه وجود ندارد، به خاطر اين‌که، گفتم، آن چيزي که مي‌تواند اين رابطه را ايجاد کند، يک هماهنگي است در يک سلسله افکار، ايده‌آل‌ها، آرزوها، خواست‌ها و هدف‌ها که وقتي اين هماهنگي وجد نداشته باشد، طبيعي است که اين رابطه هم نمي‌تواند به وجود بيايد، و بنابراين اصلا رابطه‌اي نيست. يک روشنفکر ايراني تماشاچي جامعه‌اش است، يک جامعه‌اي که تقريبا بهش پشت کرده. روشنفکر آدمي است که در درجه اول يک فعاليت‌هايي مي‌کند براي يک مقدار پيشرفت‌هاي معنوي. به اين آدم‌ها بيشتر مي‌شود گفت روشنفکر تا آدم‌هايي که يک سلسله فعاليت‌هاي مثلا تکنيکي مي‌کنند، مثلا فعاليت‌هاي اقتصادي مي‌کنند، فعاليت‌ مي‌کنند براي مثلا بالارفتن يک سلسله ساختمان، به‌وجود آوردن يک سلسله کارخانه، به‌وجود آوردن يک سلسله چيزهايي که يک مقدار رفاه اقتصادي تو زندگي مردم ايجاد مي‌کند. روشنفکر، به نظر من، آدمي است که فکر مي‌کند براي حل مسايل معنوي زندگي...ما گفتيم روشنفکر ايراني -پس مسئله محلي شد، مربوط مي‌شود به ايران- من دربارة آن‌جايي که دارم زندگي مي‌کنم، و راجع به آدم‌هايي که اطرافم هستند صحبت مي‌کنم و اين مسئله را قضاوت مي‌کنم.

 

س. برناردو برتولوچي: به نظر مي‌رسد که فيلم شما درباره جذام و جذامي‌ها است، اما شما قصد بيانِ موضوع و مفهومي عميق‌تر از مسئله جذام داشته‌ايد.
ج. بله، اين طبيعي است که اگر من فقط مي‌خواستم يک فيلمي راجع به جذام درست کنم، خُب، يک فيلمِ محدود به مسئله جذام و جذام‌خانه مي‌شد، يک فيلم جدي مي‌شد، ولي اين محل براي من يک نمونه‌اي بود، يک الگويي بود از يک چيز کوچک و فشرده شده‌اي از يک دنياي وسيع‌تر با تمام بيماري‌ها، ناراحتي‌ها و گرفتاري‌هايي که در آن وجود دارد، و من وقتي که مي‌خواستم اين فيلم را بسازم سعي کردم که به اين محيط با يک همچو ديدي نگاه کنم.

 

س. برناردو برتولوچي: آيا در ايران با مسايل زيادي روبرو هستيد؟
ج. طبيعي است. اگر که اسم اين دوره را بشود گذاشت دوره شلوغ خُب، پس بايد گفت که ما به انتظار نتيجه بالارفتنِ اين ساختمان‌هايي هستيم که به اصطلاح براي ايجاد يک مقدار پيشرفت مملکت لازم است، و منتظر نتيجه اين بالا رفتن‌ها، و اين ساختن‌ها هستيم.

 

ازکتاب شناخت نامه فروغ - شهناز مرادي کوچي- نشر قطره

نگارش در تاريخ توسط کیارش
 

   7ekiiljo55pn55n38z8d.jpg

 

آشنایی با مشاهير ايران زمين (قسمت اول)

منصور حلاج 

( تقديم به دوستان جواني كه در بهترين جای براي جوان  با آنها اشنا شدم)

یکی از مهمترین دلایل به سرقت رفتن نام دانشمندان ایران زمین ، توسط بیگانگان ،عدم شناخت کافی و کوتاهی در تکثیر شرح حال آنها در جامعه و بخصوص بین جوانان است. اهميت دانستن از اين دانشمندان و عالمان بر هر انساني كه تاريخ ادب و هنر را دوست مي دارد ، واجب است. بويژه مردم ايران زمين و خاص جوانان اين ديار. بسياري از ما، اين بزرگان را مي شناسيم و سرنوشت آنان را بخوبي مي دانيم ، اما هستند كساني كه بدلايل گوناگون امكان شناخت گوهرهاي علم و ادب سرزمين خود را نداشته اند. اواخر هفته با چند جوان دريك كتابفروشي روبرو شدم. آنها به دنبال كتابهاي « كارلوس كاستاندا » بودند. وقتي از آنها سئوال كردم كه چرا سراغ عرفان و اخلاق ايران كه از قدمت و عظمت بالاتری برخوردار است نمي روند ؟ در پاسخ گفتند كه ما نه شناخت كافي از آنها داريم  و نه كتابي را مي شناسيم كه  آنها را در یک مجموعه معرفي كرده باشد !!

{البته من کتاب(گنجینه ی سخن) از استاد ذبیح ا... صفا را به آنها معرفی کردم.}

جوانی گفت: وقتی از دبير رياضي ام شنيدم خيام اول رياضيدان بود بعد شاعر تعجب كردم!! آن جوان از فقر اطلاعات کتابهای درسی در معرفی بزرگان علم و ادب ایران اذعان داشت.پس از گفتگو با آن دوستان جوان و علاقه مند به كتاب ، به آنها قول دادم كه در وبلاگ به صورت فشرده ، شرح حال برخي از ادبا ، شعرا و عرفاي كشورمان را براي آن دوستان و دیگرانی که علاقه مند هستند ، ارائه خواهم داد . بعضي از اين مطالب خلاصه اي از متن اصلي  مي باشند و در صورت نياز دوستان، متن كامل  را براي ايشان  ارسال خواهم كرد.(بخصوص براي آقا شاهين جوان که برای روشنی راهش کتاب را چراغ نموده است)علاوه برفیلسوفان، شعرا، عرفا،مبارزین و ادباي كلاسيك ، شامل : منصور حلاج- خيام - رودكي - مولانا- ملاصدرا- ابوعلي سينا- ابوريحان بيروني- زكرياي رازي-خواجه نصير طوسي - بيهقي - كمال املك -امیر کبیر- - باقرخان و ستار خان- شیخ بهایی و ....

از مشاهير معاصر شامل :احمد شاملو، صادق هدايت- بزرگ علوي- علامه دهخدا – محمد معين- نيما يوشيج ،صادق چوبک ، مهدی اخوان ثالث، جلال آل احمد، و..... نيز ، مطالب ديگري  که منبع برخی از آنها مقالات علمی ومشاهیرجهان است ، براي استفاده وجود دارد. لذا ، اگر دوستاني  بد نبال شرح حال و یا آشنایی بیشتر با این بزرگان هستند ، درخواست نمايند  تا زودتر تقديم شود.

                                                                   *با احترام – كيارش*

حسين منصور حلاج
( خلاصه ي متن)
ابومغيت عبدالله بن احمد بن ابي طاهر مشهور به حسين بن منصور حلاج از عارفان نامي ايران در قرن سوم و دهه اول قرن چهارم هجري است. حلاج اهـل بيضاي فارس بود. او در در سال 244 هجري متولد شده است.
حلاج علوم مقدماتي را در دارالحفاظ واسط آموخت ودر سن دوازده سالگي حافظ كل قرآن شد و سپس در پي فهم قرآن ترک خانواده كرد و مريد« سهل بن عبدالله تستري» شده است و سهل تستري به او اربعين کليم الله (چله نشستن بر طريق موسي پيغمبر) را آموخته است
 

دنباله ی معرفی مشاهیر در ادامه ی مطلب

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ توسط کیارش

 

تکه های نوشتاری

نيمه  ي گمشده ي زندگي 

جماعت زيادي براي تحويل اعانه ي قبل از سال نو در ساختمان قديمي مركز كمكهاي مردمي/ دولتي گرد آمده بودند. شلوغي و هياهوي مردم براي رساندن نامه بدست مسئول مركز ، زن جوان و كودكش را به هر سو ميراند. آن دو مانند قايقي بي سرنشين بين امواج نيازمندان و تلاطم زندگي به هر سو كشيده مي شدند. زن جوان  به هر زحمتي كه بود بار زندگي اش را بر دوش كشانده و با تمام كمبودها و سختي ها كنار آمده بود.ا و براي اولين بار قِصه ي غُصه هايش را كاغذ بدست، بدست كسي مي داد كه حتي يك ثانيه از زندگي پرمشقتش خبري نداشت.

چگونه مي توانست آنهمه غم را بر كاغذي جاي دهد؟ غم هجران بر جهاني جاي نشود.

زن تمام مدت با خود كلنجار مي رفت كه اين كار بكند يا نه؟ كمكها آنقدر ناچيز و توهين آميز بود ، كه اگر زن جوان اين موضوع را مي دانست، لحظه اي برای ماندن مكـث نمي كرد.در ميان آنهمه انسان كه مانند جوجه پرندها براي تكه اي غذا، سر و گردن خود را بطرف ترحم دراز کرده بودند، كساني بودند كه تا چند ماه پيش خوشبخترين خانواده را داشتند.

كودك كه تا كنون چنين جايي را نديده بود، از مادرش مي خواست تا زودتر آن محل را ترك كنند. زن در خود احساس شرم و بدختي مي كرد. او كه تا پيش از اين بانوي خانه بود چگونه مي توانست براي بدست آوردن ابتدايي ترين نيازمندي فرزندش ، همه را پس بزند و التماس كنان طلب چند كيلو برنج يا چند تومان پول را نمايد؟ او كه با آمدن هر نيازمندي بر در خانه اش معني  دستان خالي را از يادشان مي برد،حال در پي لقمه اي ، لگد خور نياز شده بود.

زن جوان تا آنجايي كه مي توانست چهره اش را در پَس روسري پنهان كرده بود تا كسي رنج سر شكستگي اش را نبيند. این پاسخ زندگی به او بود ؟ او که زندگی را به عشق ، معشوق بود.

كودك دستان كوچكش را بر گونه هاي مادر كشيد و اشكهايي را كه آرام بر آنها غلطيده بود پاك مي كرد. كودك سرش را بر شانه ي مادر گذارد و دور از چشم او گريه هايش را پنهان كرد. او مدتها بود كه ديگر خنده هاي مادرشاد و مهربانش را نمي ديد. زن گرمي اشكهاي كودك را بر شانه اش احساس كرد. زني ميانسال با فشار جمعيت را كنار مي زد و به سمت مادر و فرزند مي آمد. او با ديدن زن جوان ، چندين بار خود را تصدق اش كرد و از .....

 

 ادامه ی قصه ها در ادامه مطلب

 

 عناوین تکه های دیگردر ادامه ی مطلب:

 

حتی بر دستان خالی پدر هم بوسه باید زد

 

كودك و مهر/ مهر و مادر 

 

بانوی بلوط  و دشت

كودك و كفش دوزك 

شبـنم گـنـدمــزار

 ادامه صفحه ی بعد 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ توسط کیارش

 

قصه های کوتاه بختیاری  

 

*دختری با لباسی به رنگ بهار*

 يادداشت:

قصه ها و دست نوشته هايي مانند ذيل فقط براي مرور خاطرات و يا ارائه گوشه كوچكي از زندگي پر افتخار ايل بزرگ بختياري می باشد.نه قصه نويسي است ونه ادعايي وجود دارد(نبايد هم وجود داشته باشد)..اما ميتوان آن را بعنوان يك نوشته گفتاري پذيرفت و تحمل كرد.با توجه به لهجه هاي مختلف در زبان زيباي بختياري ممكن است بعضي (ويا بسياري) از گفتارهاي مكتوب (کلمات) متفاوت با تلفظ و يا دانسته هاي شما عزيزان خواننده  باشند،كه آنرا هم به نويسنده مبتدي آن خواهيد بخشيد. خلاصه هدف ارتباط بوده و مرور بعضي از نشانه هاي مشترك كه ممكن است سالها سراغي از آنها نگرفته باشيم.مهمتر آنکه خودم نیز فراموش نکنم که خداوند افتخار بختیاری بودن  را به من اعطاء کرده است به هر جای این ایل بزرگ می نگرم، باعث فخر است و مباهات.

با احترام -کیارش

*دختری با لباسی به رنگ بهار* 

دو نفر از خادمان قلعه ، با انداختن هيزم هاي بلوط ، شومينه را روشن كردند و وقتي آتش به حد لازم فراهم شد.با كسب اجازه از اتاق خارج شدند. نصيرخان با پالتوي پشم باف سفيد خود كه بر روي دوش انداخته بود كنار بخاري نشست. ابتدا چند كاغذ براي سرحدات نوشت و پس از ممهور كردن كاغذها به مهر سرداري جنگ ، به پيك دستور داد تا آنها را به دست سرداران سپاه بختياري برساند. با رفتن پيك نصير خان شـاهـنامه را باز كرده و با صدايي كه براحتي از اتاق نشيمن قابل شنيدن بود شروع به خواندن كرد.  

نـه ديـو و نه شـير و نه اژدهـا             ز شـمشـير تيـزم نيا بـد رهـا

برون شد به نخجـير چون نره شير    كمـندي بدـست ، اژدهـايـي به زيـر

و ....

كوكب دختركي كوچك با موهاي سياه بافته ، كه از دو سمت كتـفـش آويزان شده بود، تا صداي پدر را شنيد، دوان دوان خود را به او رساند و طبق عادت هميشگي اش روي پاي پدر نشست. نصير خان صداي دلنشيني داشت و اين دلنشيني در زماني كه شاهنامه يا اشعار حافظ را مي خواند ، دو چندان مي شد. كوكب سرش را آنقدر جلو آورده بود كه مانع از ديدِ  پدر شده بود. نصير خان كه قطع كردن شاهنامه خواني را بد مي دانست ، براي اينكه كوكب  سرش را كمي عقب تر نگاه دارد ، با آواي بلندترو همراه با لحنی جدی چنين ادامه داد: 

بينداخت رستم كياني كمند     همي خواست كـآرد سرش را به بند 

مادر كوكب كه از اندروني صداي شوهرش را شنيد ، به يكي از خادمان خود گفت كه برود و كوكب را از اتاق نصيرخان خارج كند. با وارد شدن زن براي بردن كوكب، نصير خان نگاهي به او انداخت و با نگاهش به او فهماند كه دنبال كارش برود.

با اينكه كوكب دختري كوچك بود، ولي هوش و ذكاوت بالايي داشت، و به كتاب خواني علاقه نشان مي داد.او هر وقت پدرش مشغول خواندن مي شد كنارش مي نشست و بدون حركت گوش فرا مي داد.پدر هم از حضور دختركش لذت مي برد ، و در واقع او را با كتابخواني و سواد دار شدن آشنا مي كرد.گاهي نيز با روايت یکي از داستانهاي شاهنامه ،  سر به سر دخترش مي گذاشت. وقتي نصيرخان ديو سپيد را براي كوكب وصف مي كرد ، كوكب با هيجان دستان كوچكش را بر دست شيردل بختياري محكم نگاه مي داشت ، و براي اينكه به پدر ثابت كند كه موضوع را درك كرده است ، به او مي گفت: «ديو چي الا زنگيه»؟

 

 ادامه ی داستان صفحه ی بعد


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ توسط کیارش

 

اشعاری از شاعران شعر ناب

شعرهای مندرج در ذیل  انتخابی از میان آثار شاعران شعر شعوری است که کم یا بیش با آنها آشنایی داریم.البته برای من خیلی سخت که بخواهم از خط شعری این بزرگان سخنی به قلم نقل نمایم. اما چیزی که نمی توانم از گفتش سر باز زنم ، توانایی تجسم و شیوه ی بکارگیری کلمات در آثار پیش رو می باشد. نگاهی که در این اشعار ما را به دنبال خویش  می کشاند ، نگاهی نو است که بسیاری از ناقدان کهن سن را به خلوت انکار کشانده ، و در عوض جوانان ساختار شکن را به میدان آورده است. شاعرانی که در سرزمین خورشیدی ما ،نور و گرمای شعرشان را به کالبد سالهای توقف و تکرار شعر نو تابانده اند.

 سیروس رادمنش

با همین علفها 

هیچ بارویی نمانده است

از سرودها 

خموشیده در گلبرگها

دیگر،عطر کدام پرچم

خلخال باد می شود

دیگر آسمان ژرف 

ماه کشته در بیشه

گوسپندی که با دهانی اهلی

نگاه کوتاه خود را می چرد

نذر بی گناهی کیستم

 با همین علفها

مانده در کنارم             1358 مسجد سلیمان

 

 

ادامه ی اشعار در صفحه ی بعد


ادامه مطلب...

 

 

نقش زنان در ارتقائ ادبيات و هنر ايران زمين

بي بي كوكب بختيار، كوكبي از ميان زنان فرهيخته ي بختياري

چندي پيش كتابي را در خصوص نقش زنان در پيشبرد ادبيات و هنر در زمان قاجار مطالعه مي نمودم  كه بخش مهمي از آن به شخصيت منحصر بفردي به نام« بي بي كوكب بختيار» پرداخته بود، پيشتر در كتب ايل بختياري از ايشان خوانده بودم ، اما اين بانوي فرهيخته از چنان تبحر و توانايي ادبي و اجتماعي برخورد است كه نتوانستم از انتقال فرزانگي و هنر اين بانوي انديشمند  به شما دوستان دريغ نمايم. متاسفانه در اسناد و كتابهاي موجود كمتر به معرفي زنان هنرمندي كه در دوران قدیم فعاليت مي كرده اند ، توجه شده است. !

بجز بانوان هنرمندان معاصر،ما پيشينه ي بانوان هنرمند ايران را بدرستي نمي شناسيم ، و شناخت فعلي هم محدود به نقل خاطرات و دست نويسيهاي ديگران مي باشد. شايد يكي از دلايلش محجوريت تاريخي و محجوبيت ذاتي خانمها باشد كه اگر اثري يا شرح حالي هم از آنها موجود باشد ، در صندوق خانه هاي اجدادي و اولادي بايگاني شده است.

لذا من در ذيل گزيده ي مطلب مربوط به « بي بي كوكب» را  جدا كرده و به نقل از كتاب (مقاله) تقديم مي نمايم.

شايان ذكر است كه در اين كتاب(مقاله) به ديگر زنان هنرمند در اقصي نقاط ايران زمين نيز پرداخته شده است، اما من با توجه به تعلقات ايلي مطلب « بي بي » خودمان را گلچين نمودم.

                                                                                                          

شرح حال بي بي كوكب بختيار،متولد 1271خورشيدي

 دخـتر  نصيرخـان ، سـردار جـنگِ  ايلخـاني  بخـتياري

 همسر فتحعلي خان، سردارمعظم. ( پسر لطفعلي خان اميرمفخم ايلخاني بختياري)

در عصر قاجار در بختياري زناني فرزانه و اديب و تاريخ دان ظهور كردند كه غالبن در كتابهاي تذكره و سفرنامه هاي سياحتگران اروپايي ذكري از آنها به ميان آمده است.ظهور زنان دانشمند و ادب ور در بختياري به سبب توجه بسيار بختياريها به آموختن علم و ادب و استعداد فوق العاده آنان در تحصيل علم است. چنانكه دكتر « اليزابت مكبن روز E.MACBEN ROSS » در اين باره مينويسد :« زنهاي بختياري استعداد فوق العاده اي در سواد آموزي دارند و تنها ترس من آن است كه اگر آنها به دنبال كسب دانش بروند از كار اصلي خود كه همان خانه داري و فراگيري حرفه هاي محلي است باز مانند ».از ميان بانوان فرهيخته و تاريخ دان بختياري ......

 

ادامه ی مطلب در صفحه ی بعد


ادامه مطلب...

 

 

چند نظر شخصي در مورد چند وبلاگ

مدتي است كه من با وبلاگ ايكاروس آشنا شده ام و از مطالب آن استفاده هاي خوبي نمودم.در مطالبي از وبلاگ ايكاروس كه به روابط و شرايط وبلاگ داري  مي پردازد، چند نكته ي مهم بچشم مي خورد ، كه اتفاقن بعضي از آنها شامل حال وبلاگ سرزمين پنج خورشيد نيز مي گردد. مثلن: در دفعات مختلفي كه من مطالب ديگر وبلاگها را مطالعه مي كردم از برخي مطالب بسيار خوشم آمده بود، و دوست داشتم كه از بخشهايي از آنها استفاده نمايم .

همانگونه كه در مطلب وبلاگ ايكاروس نيز آمده: ممكن است بعضي از خوانندگان بعلت عدم دسترسي به يك وبلاگ خاص ، موفق به خواندن يك مطلب با ارزش نشوند. ولي با استفاده از مطالب با ارزش ( نه هر مطلبي) در ديگر وبلاگها ، اين امكان براي ديگر خوانندگان فراهم مي شود. هر چند تبادل متن بين وبلاگها چيز تازه اي نيست ، اما با محدوديت روبرو مي باشد.

يكي از وبلاگهايي كه اين كار را با روشي متفاوت اعمال نموده است ، وبلاگ ......

 

ادامه ی نظر در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ توسط کیارش

 

 

بانوی سینمای جهان  

اينگريد برگمن ملكه ي واقعي سينما

همواره نام بانوي سينما "اينگريد برگمن" با آقاي كارگردانان روشنفكر "اينگمار برگمان" بدليل مشابهت اشتباه مي شود.هر چند اين اشتباه است ،اما بازهم بدليل نزديكي (كلمات) است. هر دو آنها در جاي خود از ناموران پرده ي نقره اي و هنر هفتم هستند. من بعنوان يك بيننده فيلم همواره نقش آفريني اينگريد برگمن و كارگرداني اينگمار برگمان را ستوده ام.

البته قصد دارم كه مطلب پيش ِ رو را به ملكه واقعي سينما اختصاص دهم. ما در دنياي سينما هنرپيشه هاي  زن موفق را مي شناسيم مانند: كاترين هپبرن كه چهار بار برنده جايزه اسكار شده بود يا اليزابت تيلور، سوفيا لورن، ويويان لي  و.. كه در آن روزگار نقشهاي سينمايي خوبي را بازي كرده بودند از خود آثار زياد و بیاد ماندنی برجاي گذاشتند. اليزابت تيلور در " گربه روی شیروانی داغ " و ......

 

دنباله ی نوشته در ادامه ی مطلب

 

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ توسط کیارش

به بهانه ی سالگرد جاودانگي استاد بهمن علاءالدين

آبان

اي كژدم ماه بي مهر

از پس مهر

اي حدس ويقين ِ ستاره ها

كجاست آستارهِ خوان ايل

تو اي معني آغاز در كلام

         *  *  *

 اي نيشْ فرو بردهِ در صدا

چگونه فرياد كُند درد

ايل ِبي صدا

         *  *  *

مرگْ غريزهِ ماه

تويي پايان كلام در صدا

11 آبان سالروز بي صدايي ايل بختياري است. سكوتِ معجزه ي صدا- استاد علاءالدين. معرفي استاد علاءالدين همچون معرفي خورشيد است، او نيز مانند خورشيد ماهيت منحصر بفرد خودش را دارد . ناشيگري است اگر بخواهيم تهي از تخصص هنر، استاد را نقد كنيم. 

بسياري از نقدها، بررسي ها،تائيدها و تكذيبها براي آن است كه اثري هنري (شايد هم خالق اثر) در دل و ذهن مخاطب رسوخ كند!! اما استاد علاءالدين بدون هيچ زيورآلاتي كه عاريه ايي باشد، با سحر لحن و صدايش دل داد و دلبري كرد.

چه قوتي در هنر استاد علاءالدين وجود دارد كه هم چوپاني را در دورترين نقاط سرزمين بختياري بي تاب صدايش ميكند  وهم تحصيل كرده ها و مردم عادي را؟.

آيا راز او در لحن و اداي كلمات توسط او است؟ استاد علاءالدين  با صدايش چنان حس تصويري ايجاد ميكند كه انسان فراتر از تصور، خود را در آن فضا و تصوير ميبيند. عاشقانه هاي او دل از جا ميكند و حماسي هايش جان از تن. آفرينشهاي حسي او براي نام گذاري احساسات يك ايل كافي است. استاد علاءالدين يك ايل را عاشق كرد.عاشق آن چيزهايي كه داشت، ولي بعلت بعضي سهل انگاريها در بوته فراموشي قرار گرفته بودند.نشانه گذاري هاي او سالها راهنماي جوانان بختياري خواهد بود تا در خود شناسي و پيشينه شناسي ايل خود كنجكاو باشند و هرگاه به شنيدن موسيقي ناب ايل خود نيازمند شدند به مرجعي استناد كنند، كه صدا(ي بختياري) نام دارد.

ايجاز در كلمات و بيان مقصود در کوتاهترين لفظ و کمترين عبارت، و درعين حال پر معنا ، در توصيف فرهنگ ،رسومات و طبيعت ايل بختياري آثارهنري او را بي بديل و آوازهاي وي را دلنشين و ماندگار كرده است.

ضمن احترام به تمام خوانندگان محلي (بختياري و غير آن) بدون شك استاد  علاءالدين از قابليتهاي منحصر بفردي برخوردار بوده اند كه گروههاي بزرگي از نوازندگان موسيقي داوطلبانه علاقه مند به همكاري با وي بودند. با انتخاب شعرهاي بكر كه گويي فقط او  نحوه استخراج كلماتش را از فرهنگ غني بختياري ميدانست.

سپس اجراء بي نقص آنها وقتي با تنظيم دقيق و موسيقي عالي همراه ميشود،در شروع دست در دست شنونده، او را تا  آستانه  دنيايي  نوستالوژيك  هدايت ميكند و آنگاه شنونده را بر بال هنر و احسا س مينشاند و او را از زردكوه و آسماري و گدار گرفته تا گوشه گوشه خاك و خاطره سرزمين بختياري مي گرداند.
افسوس كه عيار آواز بختياري از دست رفت.حال بي سنگ محك با چه بسنجيم(طلا كه هيچ)  نقره و مفرغ  را؟ ؟ تا مبادا به ناممان، ناممان را بر آنها حك كنند.

ترانه ايي كه نخواهم سرود من هرگز /  خفته است بر روي لبانم

بالاي پيچك كرم شب تابي بود و / ماه نيش ميزند با نور خود بر آب

  چنين شد كه پس من ديدم به رويا  /  ترانه ايي كه نخواهم سرود من هرگز

ترانه ايي پر از لبها و راه هاي دور دست/ ترانه ي ساعات گمشده در سايه هاي تار

ترانه ي ستاره هاي زنده در روز جاودان/                   (فدريكو گارسيا لوركا)

نگارش در تاريخ توسط کیارش

 موسیقی کلاسیک

 

بخشی از نامه بتهوون به برادرش کارل

ای شما که مرا گستاخ ، سرسخت و مردم گریز می پندارید،چه عدالتی ست این، در حق من!... در این شش سال اخیر درگیر دردی علاج ناپذری بوده ام که بدست ناتوان پزشکان غیر حاذق وخیمتر شده است. سال به سال از امید بهبود، بیشتر بریده ام.سرانجام به اجبار، تن به تسلیم روندی شیطانی داده ام، ه رها شدن از آن شاید سالها به درازا بکشد، اگر اصلن علاجی برایش باشد.با همه ی طبع پرشور و پذیرایم از لحظه ی تولد، در جوانی مجبور شدم از اجتماع کناره گیرم و زندگی را در انزوا سپری کنم.شاید زمانی خواستم خود را برتر از این ها بدانم، اما چه ظالمانه با تجربه ی بسیار دردناک شنوایی معیوبم پس زده شدم!!من نمیتوانم به مردم بگویم: بلندتر حرف بزنید-فریاد بزنید- چون من کرم!...

                                                             (از کتاب زندگی و آثار بتهوون)

بدون شک یکی از اسطوره ها و سردمدارن موسیقی جهان " لودیگ وان تهوون"میباشد.در اجتماع بزرگ هنر موسیقی، بزرگان و ناموران زیادی وجود داشته اند :  (باخ، موتسارت، چایکوفسکی، شوبرت، شومان، برلیوز، واگنر، برامس، هندل و ...)  که انتخاب و یا مقایسه آنها با یکدیگر بسیار سخت و غیر هنری بنظر میرسد.

البته من به این دلیل مطلب پیش رو را به بتهوون اختصاص داده ام، چون دیروز سفری به سرزمین پدری داشتم (با طبیعت فرزند پذیرش)در حال گوش دادن به سنفونی شماره 6 بودم و از آنجایی که بتهوون در این اثر بیشترین توجه را به طبیعت داشته (جالبتر آنکه نام روستایی را هم بر آن گذاشته است- و ما هم از نوع درجه یک ) بسرم زد تا خلاصه ایی پراکنده، از این کم تای موسیقی کلاسیک جهان بنویسم و با شما دوستان بیشتردان به اشتراک بگذارم. در سال 1808 بتهوون در سنفونی شماره 6(پاستورال) عشق بی مثالش را به طبیعت میسراید.او بیش از همه موسیقیدانان طبیعت را دوست میداشت.زیرا علاوه بر تخلیه اندوه هایش، با طبیعت مانند یک دوست گفتگو میکرد و این تنها گفتگویی بود که بتهوون از ناشنوایی خود در رنج نبود.بتهوون در میان سنفونی هایش تنها بر این سنفونی شرحی نوشته است. موومان اول " برخاستن احساسات شادی آور هنگام رسیدن به روستا " میباشد.

موومان دوم " نهر آب " است که ترجمان جاری موسیقی میباشد،همراه با  آواز پرندگان. موومان سوم "جشنی در روستا " که بتهوون برای بیان آن رقصی روستایی سروده است. رقصی که در موومان چهارم با رسیدن طوفان در هم میریزد.

و آخرین موومان " آواز چوپان " است که همراه با آن روستایی زیبا با بارانی شادی بخش تصویر میشود.


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ توسط کیارش

 

قصه ی کوتاه بختیاری

 

يادداشت:

قصه ها و دست نوشته هايي مانند ذيل فقط براي مرور خاطرات و يا ارائه گوشه كوچكي از زندگي پر افتخار ايل بزرگ بختياري می باشد.نه قصه نويسي است ونه ادعايي وجود دارد(نبايد هم وجود داشته باشد)..اما ميتوان آن را بعنوان يك نوشته گفتاري پذيرفت و تحمل كرد.با توجه به لهجه هاي مختلف در زبان زيباي بختياري ممكن است بعضي (ويا بسياري) از گفتارهاي مكتوب (کلمات) متفاوت با تلفظ و يا دانسته هاي شما عزيزان خواننده  باشند،كه آنرا هم به نويسنده مبتدي آن خواهيد بخشيد. خلاصه هدف ارتباط بوده و مرور بعضي از نشانه هاي مشترك كه ممكن است سالها سراغي از آنها نگرفته باشيم.مهمتر آنکه خودم نیز فراموش نکنم که خداوند افتخار بختیاری بودن  را به من اعطاء کرده است به هر جای این ایل بزرگ می نگرم، باعث فخر است و مباهات.

 

ستاره زميني

لهراسب ساك و وسايل همراهش را روي زمين گذاشت، و هنوز كمر راست نكرده بود كه ميني بوس OM كه  او را از مسجدسليمان تا سر راه ده آورده بود با غرش صداي موتورش به راه خود ادامه داد. چنان سكوتي در اطراف حاكم بود كه لهراسب ميتوانست صداي ميني بوس دور شده را از فرسنگها آنطرف تر نيز بشنود.

البته زماني كه مقصد شهر بود وضع فرق ميكرد.بعلت كمبود وسايل نقليه گوشها تيز تر ميشد ومردم روستا براحتي صداي ميني بوس OM(*آقای يزدي) را با ميني بوس بنز (*آقای كاظمي) تشخيص ميدادند و صداي آن دو را با لاري شركت نفت، و ديگر وسائط نقليه كم تعدادي كه گاهن از آن مسير عبور ميكردند تميز مي دادند.

مشكل رفت آمد زماني شروع ميشد كه اهالي از سرويس جا مي ماندند وتنها فرصتشان از دست ميرفت، فرصتي كه براي ايجاد مجددش گاهي چندین ساعت وقت صرف میکردندوبا سرسختي انتظار می كشيدند، تا بلكه ماشيني براني(متفرقه) آنها را سوار كند.

آنها برای رسیدن ماشینی، میباسست ساعتها به جاده پيچ در پيچ كه همچون رودي سیاه تپه ماهورها را  پشت سر ميگذاشت  چشم بدوزند. به همین خاطر سنگهايي كنار جاده گذاشته بودند تا بتوانند روي آنها بنشينند.اگر هم آفتاب اذيت ميكرد آنوقت نوبت تابلوي نسبتن كوچك (نام) روستا بود كه بكار آيد وسايه خود را بر سر جا ماندگان بياندازد.از نوشته روی تابلو دیگر چیزی باقی نمانده بود، و مانند صورت آبله ای پر از لکه های زنگی بود که احتمالن بر اثر یادگاری
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ توسط کیارش

                                          دوستان عزیز با سپاس از شما

                        که تا انتهای وبلاگ مطالب را مشاهده

           فرمودید لطفن نظر خود را در خصوص جابجایی

  از پرشن بلاگ به بلاگفا  بفرمایید. سپاسگزار شما کیارش.

درباره وبلاگ

با هم بودن را تجربه کنیم،آنگونه که از یکدیگر بیاموزیم و در تبادل داشته هامان بی پروا باشیم، چون باران.
آنگاه که تفاوت انتقاد و انتقام را آموختیم-به شناخت خود و درک دیگران رسیده ایم.

موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ