|
جدول مطالب مندرج در وبلاگ | ||
|
URL/کلیک کنید |
شرح موضوع |
مطلب |
|
معرف غولهای ادبی جهان |
1 | |
|
ایکور شعری عمیق و ماندگار |
2 | |
|
مروری برنیهیلیسم نیچه |
3 | |
|
شاعری از نسل شجاع دلها |
4 | |
|
اوکتاویو پاز و دیلکتیک تنهایی |
5 | |
|
نگاهی به فیلمی عمیق |
6 | |
|
مروری بر ترجمه ی " دن آرام " |
7 | |
|
سیروس رادمنش |
دو شعر از شاعر شعر ناب |
8 |
|
شرحی بر" در جستجوی زمان گمشده " |
9 | |
|
شکوفه های شعر در قوم بختیاری |
10 | |
|
انتقاد ادبی |
11 | |
|
شعر جهانی با شاعری مردمی |
12 | |
|
ادبیات جهان |
13 | |
|
در باره ی اسطورها |
14 | |
|
نگاهی به موسیقی غرب |
15 | |
|
اصول کنسرت رفتن چیست؟ |
16 | |
|
فرهیختگان سرزمین بختیاری |
17 | |
دوستان عزیز جهت دست یابی سریع شما خوبان به برخی مطالب درج شده پس ازگزینش چند مطلب که در خصوص موضوعات گوناگون می باشد جدول فوق تنظیم شده است.
با احترام - کیارش

مرگ یزدگرد
نوشتهی : بهرام بیضایی
شخصیتها: آسیابان/ زن/ دختر/ سردار/ سرکرده/ موبد/ سرباز
(آسیابی نیمه تاریک. روی زمین جسدی است افتاده؛ بر چهرهاش چهرکی زرین. بالای سر آن موبد در کار زمزمه است؛ اوراد میخواند و بخور میسوزاند. چهرهی وحشتزدهی آسیابان که بیحرکت ایستاده. زن چون شبحی برمیخیزد و دختر جیغ میکشد.)
آسیابان: نه، ای بزرگواران، ای سرداران بلند جایگاه که پا تا سر زرهپوشید! آنچه شما اینک میکنید نه دادگری است و نه چیزی دیگر. آنچه شما اینک میکنید یکسره بیداد است. گرچه خون آن مهمان نخوانده اینجا ریخت، اما گناهش ایچ بر من نیست. مرگ آن است که او خود میخواست. نه، ای بزرگان رزم جامه پوشیده، آنچه شما با ما میکنید آن نیست که ما سزاواریم.
(سرکرده دو کف دست را به هم میکوبد. سرباز زانو میزند.)
سردار: این رای ماست ای مرد، ای آسیابان؛ که پنجههایت تا آرنج خونین است! تو کشته خواهی شد، بیدرنگ! اما نه به این آسانی؛ تو به دار آویخته میشوی ـ هفت بندت جدا، استخوانت کوبیده، و کالبدت در آتش! همسرت به تنور افکنده میشود؛ و دخترت را پوست از کاه پر خواهد شد. چوب نبشتهای این جنایت دهشتناک را بر دروازهها خواهند آویخت، و نام آسیابان تا دنیاست پلید خواهد ماند.
موبد:(در کار خود)... تاریده باد تیرگی تیرهگون تاریکی از تاریخانهی تن. از تیرگی آزاد شود نور، بیدود باشد آتش، بیخاموشی باشد روشنی. تاریده باد تیرگی تیرهگون تاریکی از تاریخانهی تن...
سرباز: چوب از کجا ببریم؟ این دور و بر طناب به اندازه هست؟
زن: بیشرم مردمان که شمایید. ما را میکشید یا غارت میکنید؟
سرکرده: تیرهای سایبان را بکش؛ برای افراشتن دار نیک است. و اما طناب ـ
زن: آری شتاب کن، شتاب کن؛ مبادا که ما جان به در بریم! مبادا که داستان گریز خفتبار پادشاه از دهان ما گفته شود؛ و در گیهان بپراکند، و مردمان را بر آن شاه دلاور خنده گیرد. آری، زودتر باش!
سرباز: دستور باشد همینجا شمشیرم را چپ و راست به کار بیندازم. کار سه بار چرخاندن در هواست؛ دو رفت و یک آمد ـ
متن کامل نمایشنامه در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
يه ياد استاد آواز گلبرگهاي بختياري
آبهمن علاءالدين
بودن درجمع و چشم مردمان يك چيز است و ماندن دردل و ياد مردمان چيز ديگريست. استاد بهمن علاءالدين پيش از اولي صاحب دومين خصيصه شد. افراد خاص داراي اين توانايي اند كه نقش اتصال دهنده فرهنگي را در بين اقوام عهدهدار باشند. به جرات ميتوان گفت كه استاد علاءالدين يكي از همين افراد است (نه بود،چون اين نقش تا هميشه ادامه خواهد داشت). من افرادي را ميشناسم كه پس از طي كردن مدارج بالا در هنر،تحصيل ،تجارت و ... به اين مهم اذعان داشتهاند كه با هنر و صداي استاد علاءالدين ارتباط جديد و يا بيشتري با ريشه قومي خود پيدا نمودهاند. همانگونه كه در بين نسل جوان اين آشنايي فرهنگي/ بومي قابل توجه ميباشد در ميان بزرگسالان ِ فاصله گرفته از فرهنگ بومي نيز ميتوان شاهد بود.
هنرمندي استاد در عين بيپيرايگي از چنان جلالي برخوردار است كه شنونده حرفهاي موسيقي را از جهت تكنيك و نوآوري و عام ترين شنونده را از جهت احساسي جذب خود مينمايد. هر بار كه آوازهاي كم بديل وي را با صداي احساس برانگيزش گوش ميدهيم، نهان ترين و لطيفترين لذتهاي بصري را با ارائه شناختي بهتر از خود و پيشينهمان به ما ارزاني ميدارد.استفاده صحيح از كلمات و مهمتر از آن پيدا نمودن كلمات فراموش شده ويا كم كاربرد در جامعه امروز بختياري، از بارزترين اهداف هنري وي است.
حال او رفته است و گنجينهاي را به يادگار گذاشته تا نسل فردا نيز از آن بهرهاي مندم مند گردد، تا گيتي بگردد بلكه ناخدايي ديگر از قعر اقيانوس فرهنگ و هنر بختياري گنجينهاي ديگر را كشف رمز نمايد.كاري كه او در سكوت و فروتني نمود تا خود اقيانوسي باشد براي يافتن گنجينههاي هنرش.
يادش بر لبان هر زمزمهگر آواز بختياري جاودانه.
كيارش آبان 88
آنا آخماتووا
صدا با نرمي بسيار به گوشم رسيد
مرا مي خواند : بيا ، بيا ،
اين سرزمين بر باد رفته را ترك كن ،
اين سرزمين گناهكار را ،
براي ابد روسيه را ترك كن.
خون دست هايت را خواهم شست
شرمندگي تيره گون را
از قلبت دور خواهم كرد
و فردا ، نامي تازه خواهم داد
به شكست هايت و به دردت.
اما من ، بي اعتنا و آرام ،
گوش هايم را با دست هايم بستم
تا سخناني چنين ناشايست و بيهوده
ذهن دردمندم را نيالايد.
*********
در نيمه باز است
در نيمه باز است
آهسته تكان مي خورند درختان ليمو ترش ....
جا مانده
بر اين ميز
يك دستكش ، يك تسمه ي چرمي
يك هاله ي زرد است دور لامپ ....
من گوش دارم به صداي خش وخش برگهاي خشك
چرا رفتي؟
نمي فهمم ....
فردا صبح
روشن، شاد
خواهد بود
و زندگي زيبا
هشيار باش اي قلب!
اكنون تو هستي كاملاً خسته
ومي تپي آرام تر و كند تر از پيش....
مي داني !
پي برده ام كه
روح ناميراست.
******
سرزميني كه از آن ما نيست
ولي تا ابد خاطرهانگيز است
و آب دريايش شيرين است و يخ زده.
و در ژرفا ماسه از گچ سفيدتر است،
و هوا مستيافزا چون شراب،
انبوه كاخهاي زردفام
در لحظة غروب عريان ايستادهاند
**********
پژواکِ معنايیِ سَبک در کارِ نيچه - پیوندگاهِ فلسفه و ادبیّات
داريوش آشوري
در کتابِ دانشِ شاد (Die fröhliche Wissenschaft) از نيچه پارهنوشتارِ (Fragment) نامداري هست با عنوانِ “ديوانه” (بخش سوّم، شمارهیِ ۱۲۵) که يکي از بنيانیترين مايههایِ انديشهيِ فلسفيِ وی، یعنی”خدا مرده است”، را با صحنهپردازیِ دراماتيک و طنينِ تراژيکِ نيرومند به نمايش میگذارَد. کتابِ دانشِ شاد پيشاهنگِ چنين گفت زرتشت است و يک سال پيش از آن نشر شده است. امّا، در زرتشت است که نيچه، به دنبالِ طرحِ نخستينِ اين ايده در کتابِ پيشين، انديشهیِ “خدا مرده است” را تا واپسين پیآمدهایِ هستیشناسانه، اخلاقی، روانشناسانه، و جامعهشناسانهیِ آن، دنبال میکند. بر همين پايه است که طرحِ گذار از انسان به اَبَرانسان را پيش میکشد، که رهنمودِ او ست برایِ گريز از تباهیزدگیِ “واپسين انسان”، یعنی انسانِ روزگارِ مرگِ خدا و فروپاشيدنِ بنيانِ ارزشهایِ جهاني که تا کنون بر بودن ِ خدا تکيه داشت. روزگار ِ واپسین انسان روزگار ِ هيچانگاری (نيهيليسم) است، روزگار ِ بر باد رفتن ِ ارزشهایي که با آنها انسان، در گذار از طبیعت به جهانِ فرهنگ، انسان شده است. انسان از دیدگاهِ او همین باشندهیِ ارزیاب است بر رویِ زمین که همهچیز را، بر بنیادِ دستگاههایِ ارزشی (اخلاقیِ) خود، ارزشگذاری میکند.
ادامه مطلب را مطالعه فرمائيد
ادامه مطلب...
بانو
مي آرايد
و نفس مي بخشد
تپشي
فراموش شده را.
بانو
نگاه مي دزدي
از جامه اي رقصان
در باد؟
شروه سيه دار
بر" بال مينا ت"
تا خاطره
نجوا كني ،
كه ديگر
اين چهارچوب
لايق شانه هايست
كه
بر گذرگاه هاي سخت
گلو به خنجر مي بخشيد
كدام نگاه
از وير مي برد
فرود آمدنت را
از نو زين
آنگاه كه
به درگاه زانو
خم مي كردي
با مشتي عطرِ
ميخكِ خشك
بر گردن.
حال
بر اين آستانه
سايه جاودانه دار
تويي كه
بر گذرگاه هاي
سبز
گلو به خنيا
مي بخشيدي.
****
ياد
نه چراغي در راه
نه دستي بر زانو
نه نوري از روزن
نه غباري در نورراه
كدام ياد را
يار دارم
در ناگزير راه ِ
نرفته ؟
نه چشمه اي بر سنگ
نه سنگي بر كوه
كدام زلالي را
لال مانم
در ناصافي آبِ
ننوشيده!؟
یکسال بی انکه چیزی اموخته باشیم
یادت همیشگی خواهد بود-رفیق ناب
Piotr Tchaikovsky , 1840 – 1893
تصنیف فندق شکن
والتر دامروش (Walter Damrosch) بنيانگذار و رهبر ارکستر سنفونیک نیویورک در سال 1891 از چایکوفسکی برای انجام یک سفر هنری دعوت می کند. او پس از عبور از مرز روسیه خیلی زود دچار دلتنگی می شود بطوری که حتی توقف چند روزه ای که که در فرانسه برای استراحت انجام داد نتوانست مشکلات روحی او را بهبود بخشد.
بخصوص آنکه روز قبل از حرکت از پاریس به سمت آمریکا خبر مرگ خواهرش را در روزنامه قرائت کرد. این خبر برای او چنان ناراحت کننده بود که چیزی نمانده بود از رفتن به آمریکا بکلی صرفنظر کند. در نهایت پس از گذراندن روزهایی سخت در بیست و هفتم آوریل وارد نیویورک شد.
او نخستین شب را در اتاق مهمانخانه ای که در آن اقامت داشت با گریه به صبح رساند. اما حضورش در مراسم افتتاحیه تالار کنسرت شهر (Concert Hall) او را بی اندازه خوشحال نمود. او با مبالغه قابل اغماض را جع به صمیمیت مردم آمریکا در باره خودش می نویسد :
"بنظر می رسد که من در اینجا ده برابر بیشتر از اروپا شهرت دارم."
او آمریکا را از جان و دل دوست داشت و به استثنای اوقاتی که از غم دوری وطن ناراحت بود، از اقامت در آمریکا بی اندازه خوشنود و راضی بود. پس از رهبری چهار کنسرت در نیویورک، یکی در فیلادلفیا و یکی دیگر در بالتیمور و نیز یک سفر عالی میان واشنگتن و آبشار نیاگارا به روسیه بازگشت.
او در فوریه سال 1892 به پاریس بازگشت و آنچنان دستخوش دلتنگی وطن و بی عاطفگی مردم اروپا شده بود که از ادامه سفر هنری و ماندن در شهرهای اروپایی صرف نظر کرد و فورآ به روسیه بازگشت.
او به انجمن موسیقی روسیه وعده داده بود که اثر جدیدی برای کنسرتی که قرار بود در نوزدهم ماه مارس در سن پیترزبورگ اجرا شود تصنیف کند ولی چون چیزی در دست نداشت، باسرعت قطعاتی از رقص باله ای که در دست تصنیف داشت را برگزید و آنها را برای ارکستر تنظیم کرد و به این ترتیب بود که قطعه معروف "فندوق شکن" (Nutcracker) تهیه شد
در شبهای اجرای این کنسرت، مردم تقاضای تکرارآن را می کردند و از آن پس شد که این سوئیت بعنوان یکی از مشهورترین و مورد پسندترین تصنیفات غیر سنفونیک چایکوفسکی برای ارکستر، تاریخ موجودیت خود را آغاز کرد.
نکته جالب در مورد این قطعه آن است که "فندق شکن" هرگز بعنوان یک موسیقی برای باله مورد توجه قرار نگرفت و از همان ابتدا نتوانست برای باله همانند سایر کارهایش قابل استفاده باشد.
چایکوفسکی در باره خود می گوید :
"در جنگل های دور افتاده بزرگ شده ام و از همان کودکی درونم را از زیبایی توصیف ناپذیر و خاص موسیقی بومی روسیه می انباشتم ... عاشق سودا زده عنصر روس در تمام جلوه هایش هستم ... هنگام آهنگسازی شور و احساس چنان مرا می گدازد و در ذهنم شعله می کشد که تمام کسانی که موسیقی ام را می شنوند بازتابی از آنچه بر من گذشته است را تجربه خواهند کرد."

