تبليغاتX
سرزمین پنج خورشید
سرزمین پنج خورشید
نگارش در تاريخ توسط کیارش
 

 

جدول مطالب مندرج در وبلاگ

URL/کلیک کنید

شرح موضوع

 مطلب

احمد میرعلائی

معرف غولهای ادبی جهان

1

گاوین بنتاک

ایکور شعری عمیق و ماندگار

2

فردریش نیچه

مروری برنیهیلیسم نیچه

3

ولادمیر مایاکوفسکی

شاعری از نسل شجاع دلها

4

اوکتاویو پاز

اوکتاویو پاز و دیلکتیک تنهایی

5

فیلم مالنا

نگاهی به فیلمی عمیق 

6

احمد شاملو

مروری بر ترجمه ی " دن آرام "

7

سیروس رادمنش

دو شعر از شاعر شعر ناب 

8

مارسل پروست

شرحی بر" در جستجوی زمان گمشده "

9

شعر در بختیاری

شکوفه های شعر در قوم بختیاری 

10

هزارو یک شب

انتقاد ادبی 

11

لنگستون هیوز

شعر جهانی با شاعری مردمی 

12

خورخه لوئیس بورخس

ادبیات جهان

13

گیلگمش و انکیدو

در باره ی اسطورها

14

پاپ،جاز،راک،بلوز

نگاهی به موسیقی غرب

15

آداب هنری

 اصول کنسرت رفتن چیست؟

16

پژمان بختیاری

فرهیختگان سرزمین بختیاری

17

دوستان عزیز جهت  دست یابی سریع شما خوبان به برخی مطالب درج شده پس ازگزینش چند مطلب که در خصوص موضوعات گوناگون می باشد جدول فوق  تنظیم شده است.

با احترام - کیارش

نگارش در تاريخ توسط کیارش
 
نگارش در تاريخ توسط کیارش
 

يك حراف مي‌تواند مسكوت و يك لال مي تواند ناطق باشد.

پرسونا فيملي متفاوت

 

علم روانشناسي، كوشش تحسين‌برانگيزي در كنكاش لايه‌هاي دروني انسان مي‌كند، روح و روحيه را همچون يك پرتغال پرك مي‌نمايد تا به هسته دروني، مركز كنترل اراده و تفكر و شايد بالاتر از اينها ماهيت و هويت بشري برسد. اين تلاشها سالهاست كه ذهن روانكاوان را درگير مي‌كند و روانشناسي را به وادي استدلال كشانده است، جايي كه دوپامين و هيستري نمي‌شناسد و تنها با عقل و كلام مي‌تازد؛ مي‌گويد و تبيين مي‌نمايد. اين است كه سايكولوژي را حكمت‌‌آميز مي‌كند و در تودرتوي علم كلام استخراج مي‌نمايد و باعث مي‌شود رفتارها و هنجارهاي رواني به تفكر و نظام فكري نزديك باشند تا بيماري و عدم توازن. اما اگر انديشه نباشد روان نيز كاري از پيش نخواهد برد و اين است كه فوبياي بزرگ روان را از رويارويي با منطق باز مي‌شناسد، اينجاست كه روانشناسي از فلسفه شكست مي‌خورد. در اين ميانه، سينما به عنوان رابطه‌اي نا متناقض و البته امين، بين اين علوم استدلالي پل مي‌زند و آنها را به يكديگر نزديك مي‌نمايد. چيزي كه البته رسالت هنر است و هنري نظير سينما، صد البته كه رسالت‌هاي خاص خويش را دارد. به همين سياق، پرسونا، فيلم تفكر برانگيز اينگمار برگمان شكل مي‌گيرد و ذهن را جايي بين مولكولهاي شيميايي كه ممكن است اسكيزوفرني ايجاد بكنند و نظريات منطقي و وابسته به عليت رها مي‌نمايد. اين رهايي بسيار شايسته است چون به هر تقدير مرز مشخصي بين علوم دقيقه و استدلالي موجود نيست. لذا پرسونا، فيلمي فلسفي محض نبوده و همچنين روانشناسانه نيز نمود نمي‌كند. اين فيلم راه ديگري مي‌پيمايد، راهي كه بر نظام انديشمندانه و جهان‌بيني بشري رد پا جا مي‌نهد.

ادامه مطلب را مطالعه نمائيد


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ توسط کیارش
نویسنده شاهرخ -ک

نگاهی به  شعر آستانه احمد شاملو

در آستانه

باید ایستاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد
چرا که اگر به گاه آمده باشی‌ دربان به انتظار توست و
اگر بی‌ گاه
به در کوفتن ات پاسخی نمی آید.

شاملو اینجا به کدام در اشاره دارد، همانطور که می‌‌دانیم از قدیم تا به امروز همه در‌ها برایشان ابزاری جهت با خبر کردن صاحب خانه در نظر گرفته شده است. از کوبه تا ایفون تصویری امروزی. ولی‌ در مورد نظر شاعر هیچکدام از اینها را ندارد، چرا چون میزبان طبق قرار و برنامه حاضر به پذیرش میهمانانش است. او کاملاً از لحظه آمدن میهمانش آگاه است،پس کوبه یا زنگ لازم نیست. اگر کسی‌ حتی در را بشناسد ولی‌ از راه و به موقع نیامده باشد تقلا و تلاش او فایده‌ای در بر نخواهد داشت.چون کلا احتیاج به تلاش و تقلا نیست اینجا قانون کمترین تلاش حاکم است. از این نوع در‌ها بدون شک در تمامی مکاتب عرفان شرقی‌ وجود دارد. دری که در خوانده میشود ولی‌ وجود خارجی‌ ندارد دری که تنها شباهتش با سایر در ها محلی است برای عبور از بیرونی به درونی. دری که آدرس و نشانی‌ ندارد ولی‌ در صورت آمادگی‌ تو به روی تو باز خواهد شد و دربان در انتظار توست.
کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی‌.

فروتنی، اصلی‌‌ترین مجوز ورود است، باید منیت و خود خواهی‌ را کنار گذاشته باشی‌، یک انسان فروتن خواست همه انسان‌ها را بر خود مقدم می‌‌داند چرا که دیگران هنوز درگیر خواست‌های خود هستند ولی‌ انسان فروتن از هرچه رنگ تعلق داشته باشد آزاد است.
آیینه‌ای نیک پرداخته توانی‌ بود آنجا
تا آراستگی را
پیش از در آمدن
در خود نظری کنی‌
آینه نیک پرداخته، یعنی‌ آینه تمام عیاری که همه چیز را تمام و کمال نشان دهد،همه چیز را حتی کوچکترین را که چیزی از قلم نیفتاده باشد. تا همه آنچه را تا به آ‌ن‌ لحظه در انتظارش بودی را ببینی‌ و منعکس کنی‌، در واقع کامل را در خود دیده عین آنرا در پیش آینه ببینی‌ با او یگانه باشی‌.آراستگی،زیبایی محض یک تصویری که تا کنون دیده نشده باشد .
هر چند که غلغله ی آ‌ن‌ سوی در زاده ی توهم توست نه انبوهی مهمانان،
که آنجا تو را کسی‌ به انتظار نیست.
که آنجا جنبش شاید،
اما جنبنده‌ای در کار نیست:
نه ارواح نه اشباح و نه قدیسان_کافورینه به کفّ
نه عفریتیان_آتشین گاو سر به مشت
نه شیطان_بهتان خورده با کلاه بوقی منگوله دارش
نه ملغمه ی بی‌ قانون_مطلق‌های متنافی.
شاملو در اینجا از توهّم اتی که برای انسان بخاطر اطلاعات غلطی که به او داده شده سخن می‌‌گوید. هیچ کس آنجا به انتظار نیست چون دیگر دنبال شخصی‌ یا انسانی‌ یا تمامی آ‌ن‌ موجوداتی که تا بحال در مورد آنها شنیده‌ای نباید بگردی چون وجود خارجی ندارند. تمامی آنها متعلق به همان هفتاد و دو ملتی است که همچنان در جنگ بوده اند و خواهند بود تا لحظه‌ای که از افسانه‌های خود دست بر داشته و به حقیقت برسند. حالا آنها را که همگی‌ انسان‌ها با آنها آشنا هستند را نام میبرد، نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسان دروغین نه جلادان و مجریان جهنم و دوزخ ساختگی نه شیطان دروغین با آ‌ن‌ شکل و شمایل و خصوصیاتی که به ما معرفی‌ شده بود نه قوانین بی‌ ثباتی که از این دست به خورد انسان‌ها داده شده و داده می‌‌شود.
تنها تو آنجا موجودیت_مطلقی‌،
موجودیت_محض،
چرا که در غیاب خود ادامه می‌‌یابی‌ و غیاب ات
حضور قاطع اعجاز است.
در اینجا شاملو از موجودیت مطلق می‌‌گوید، مجودیتی که برای بودن به هیچ چیزی وابسته نیست. موجودیتی بدون واسطه، لزومی به داشتن هیچکدام از عواملی که شرط وجود باشد نیست.تو موجودیت محض هستی‌ و بجز تو هیچ چیز دیگری وجود ندارد.چون این تو و این جوهر وجودی تو است که در غیاب هر کس با هر لقب و عنوان که بودی آنجا وجود دارد.تمامی‌ نامها و القاب که خوانده می‌شدی را در پشت در بی‌ کوبه رها ساختی. دیگر آنها تو نیستی‌. تو بدون هیچکدام از آنها، تو حقیقی‌ بدون تعلق.این یک حضور بی‌ منظور است، حضوری معجزه آسای، حضوری بی‌ اثبات.
گذارت از آستانه ی ناگزیر
فرو چکیدن قطره قطر انی است در نا متناهی ظلمات.
گذشتن تو از راهی که ناچار به عبور از آن هستی تا تکامل خود را به اتمام رسانی .عبور تو از آخرین مرحله، مانند قطره‌ای از قطره‌های چکیده شده در بی‌ نهایت وجود، ظلمات است چون با تمامی شناخت تو از هستی‌ متفاوت است.واضح تر بگوییم قبل از حیات قبل از زمان و قبل از همه چیز. بی‌ نهایت بی‌ همه چیزی. آنجایی که هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده، به زبان دیگر قبل از مه بانگ.
دریغا،
ای کاش‌ای کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
در کار در کار در کار
می‌ بود!
اینجا شاعر سه بار از قضاوتی استفاده می‌‌کند، چرا؟ چون می‌خواهد نهایت تاکید را بر گفته اش داشته باشد،همینطور در مورد در کار باز سه بار بکار می‌‌برد تا نهایت تاکید را داشته باشد.
شاید اگر توان شنفتن بود
پژواک_آواز_فروچکیدن_خود را در تالار_ خاموش_کهکشان های_بی‌ خورشید
چون هرست_آواز_دریغ می‌‌شنیدی:
آری اگر توانائی شنیدن و فهمیدن داشته باشی‌،توانائی شنیدن صدای پژواک و انعکاس خود را در تالار های بی‌ مثال کهکشان های بی‌ خورشید و تاریک. که باز شاعر اشاره به قبل از هستی‌ یا قبل از زمان و مکان دارد. آواز دریغ هرست گفته شده چون بعد از به صدا در آمدن آ‌ن‌ دیگر هیزم باید آماده سوختن باشد.انسان به حقیقت نرسیده را به هیزم در حال رفتن به سوی آتش مثال زده که از سرنوشت خود نالان است و آواز دریغ سر داده که از سرنوشت خود متأسّف است .
کاشکی‌ کاشکی‌ کاشکی‌
داوری داوری داوری
در کار در کار در کار...
اما داوری آ‌ن‌ سوی در نشسته،بی‌ ردای شوم_ قاضیان.
ذاتش درایت و انصاف
هیات ش زمان.
و خاطره ات تا جاودان_جاویدان در گذرگاه_ادوار داوری خواهد شد.
آرزوی بودن داور را دارد، از این همه بی‌ عدالتی شاکی‌ است ولی‌ در نهایت حقیقت را می‌‌یابد و داور را در پشت در بی‌ زمانی‌ و بی‌ مکانی در پشت در بی‌ کوبه ملاقات می‌‌کند به ذات با درایت و با انصاف ش پی میبرد هیات ش زمان است یعنی‌ تا هستی‌ او نیز هست و تمامی خاطره ات از تمامی دوران ها تا نهایت بی‌ نهایت بررسی‌ خواهد شد، هر پیشینه ای که در خاطره ات بر جای مانده باشد داوری خواهند شد.از ادوار سخن میگوید یعنی‌ ما بیش از یک دوره را داوری می‌شویم در حقیقت به جاودانگی انسان و تعدد زندگی‌‌ها اشاره دارد که همگی‌ زنجیر وار به هم پیوسته اند.
بدرود!
بدرود!(چنین گوید بامداد شاعر:)
رقصان می‌‌گذارم از آستانه اجبار
شادمانه و شاکر
از بیرون به درون آمدم:
از منظر به نظاره به ناظر.
نه به هیات_ گیاهی‌ نه به هیئت_پروانه‌ای نه به هیات_سنگی‌ نه به هیات_بر که ای
من به هیات_" ما " زاده شدم
به هیات_پر شکوه انسان
تا در بهار_ گیاه به تماشای رنگین کمان_ پروانه بنشینم
غرور_ کوه را دریابم و هیبت_دریا را بشنوم
تا شریطه ی خود را بشناسم و جهان را به قدر_همت و فرصت_خویش
معنا دهم
که کار ستانی از این دست
از توان _درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.
بدرود میگوید باز تاکید بر اتمام حجت دوبار میگوید، شاد است و شکر گزار که این مهم را دریافت کرده است.
از هستی‌ بیرون زده و دیگر از پشت دو چشم خود نگاه نمی کند. نگاهش متفاوت با همیشه، از دید بی‌ موجودی یا به قول بی‌ دل دیدی " بی چگونه ".از دیده مخلوق نمی بیند الان با ناظر یکی‌ شده.
شباهتی‌ به هیچکدام از مخلوقات ندارد،می‌ گوید به هیات ما بدنیا آمدم یعنی‌ یگانگی و وحدت، هیات پر شکوه انسان در اینجا اشاره دارد به متفاوت بودن انسان و جایگاه بزرگی‌ که او دارد، یا همان اشرف مخلوقات.
تا تمامی هستی‌ را به اندازه فرصتی که دارد معنا ببخشد یعنی تا من انسان نباشد دنیا معنا پیدا نمی کند. با وجود انسان است که هستی معنای خود را میابد، که یک همچون کار بزرگی‌ از عهده سایر موجودات خارج است. و فقط ما هستیم که توانائی انجام آنرا داریم. معنا دادن به کل هستی و هر چه که هست.

انسان زاده شدن تجسد_وظیفه بود:
توان_دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان_شنفتن
توان_دیدن و گفتن
توان_اندوه گین شدن و شادمان شدن
توان_خند یدن به وسعت_دل، توان_گریستن از سویدای جان
توان_گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع_شکوه ناک_فروتنی
و توان_جلیل_به دوش بردن بار_امانت
و توان_غم ناک_تحمل_تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان
انسان بوجود آمد تا وظیفه خطیر ش را به سر انجام برساند این تصمیمی بود که گرفته شده بود.زیرا همانطور که ذکر شد هیچ موجودی توانایی انجام وظیفه انسان را ندارد. آری توانائی دوست داشتن و دوست داشته شدن شنیدن و فهمیدن دیدن و گفتن خند یدن و گریستن از سویدای جان اینها فقط از دست انسان بر میایند. شاملو اینجا از روش خاصی‌ استفاده می‌کند از روش متضاد،غرور داشته باشی‌ در ارتفاع فروتنی که خود نهایت افتادگی است با این کار اعتبار فروتنی را محکم تر بیان می‌‌کند.و سپس به بار امانت اشاره می‌‌کند که در واقع همان بار امانتی است که به کرات دیگران از آ‌ن‌ یاد کرده اند و لزومی به توضیح ندارد. و در نهایت به تنهایی بر میگردد که و باز تاکید تنهایی ، تنهایی عریان یعنی‌ تنهایی نه دور بودن از انسان ها ،بلکه تنهایی مطلق حالتی که منتظر هیچکس نباشیم و بجز ما هیچ کسی وجود نداشته باشد.
انسان دشواری وظیفه است.

دستان_بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در بر کشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بدر کامل و هر پگاه دیگر هر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را.
رخصت_زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتم و دست و دهان بسته گذشتیم
و منظر_جهان را
تنها
از رخنه ی تنگ چشمی حصار_ شرارت دیدیم و
اکنون
آنک در کوتاه بی‌ کوبه در برابر و
و آنک اشارت دربان_منتظر!
دالان تنگی را که در نوشته ام
به وداع
فرا پشت می‌‌نگرم:
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیرم و حق گذارم!
(
چنین گفت بامداد خسته)
انسان دشواری وظیفه است، یعنی با تمام این احوال انسان بودن یکی‌ از مشکل‌ترین وظایفی است که بر گردن انسان قرار داده شده است. همانطور که خیلی‌ از انسان‌ها نتوانسته اند آ‌ن‌ را به تمام و کمال به انجام رسانند که امثال آنها در کلّ حضور انسان بر زمین فراوان هستند.
شاعر می‌‌گوید که دستانش در بند بوده و نتوانسته که ارتباط خود را با هستی‌ و موجودات آن و با سایر انسانها برقرار کند و آن‌ها را در آغوش کشد از امکانات هستی به نحو احسن استفاده کند. در ادامه دلیل آ‌ن‌ را توضیح میدهد که فرصت زندگی‌ کردن و لذت بردن از این موقعیت را دست و دهان بسته گذشتیم چون تنها جهان و زیبایی‌های آن را با تنگ نظری دنبال کردیم . هر کسی‌ با قرار گرفتن در مجموعه و مکتب خاصی با چهار چوبی مشخص باعث پدید آمدن دیوار‌های فرضی‌ در بین انسان‌ها شد، و تنها خود و افکار خود را بر حق شمردند و آزادی دیگران را از آن‌ها سلب کردند. که در اصل ادامه همان جنگ هفتاد و دو ملّت می‌‌باشد.
اما حالا او حقیقت را یافته است و خود را در برابر در بی‌ کوبه می‌بیند در مقابل دربان و منتظر اشاره او تا از برون به درون شود. زندگی‌ را به دالانی تشبیه کرده، که اکنون در پشت در بر جای می‌‌گذارد و فقط خاطرات آن را با خود دارد.از کوتاهی سفر می‌‌گوید چرا که برای او که عمر جاویدان دارد در قالب زمان حرکت کردن بسیار سریع اتفاق میافتد.از سختی سفر میگوید یکی از جهت دشواری وظیفه انسان بودن ، و دیگر بخاطر نا محدودی و جودی یا همان خصلت ذاتی، ازلی و ابدی که بودن در زمان و مکان را برای او سخت کرده بود. ولی‌ در پایان اعتراف می‌‌کند که سفر یگانه بوده و هیچ چیزی کم نداشته،یعنی تمامی خواست او در پایان این سفر تامین شده و از این بابت هیچ کم بودی ندارد و از صمیم دل از سفر راضی است . در آخر شاملو از حق گزاری یاد می کند و با این گفته خود را انسانی معرفی می کند که حقانیت را پذیرفته باشد.
یکشنبه اول نوامبر 2009

 

نگارش در تاريخ توسط کیارش

مرگ یزدگرد

نوشته‌ی : بهرام بیضایی

شخصیت‌ها: آسیابان/ زن/ دختر/ سردار/ سرکرده/ موبد/ سرباز

(آسیابی نیمه تاریک. روی زمین جسدی است افتاده؛ بر چهره‌اش چهرکی زرین. بالای سر آن موبد در کار زمزمه است؛ اوراد می‌خواند و بخور می‌سوزاند. چهره‌ی وحشت‌زده‌ی آسیابان که بی‌حرکت ایستاده. زن چون شبحی برمی‌خیزد و دختر جیغ می‌کشد.)

آسیابان: نه، ای بزرگواران، ای سرداران بلند جایگاه که پا تا سر زره‌پوشید! آنچه شما اینک می‌کنید نه دادگری است و نه چیزی دیگر. آنچه شما اینک می‌کنید یکسره بیداد است. گرچه خون آن مهمان نخوانده اینجا ریخت، اما گناهش ایچ بر من نیست. مرگ آن است که او خود می‌خواست. نه، ای بزرگان رزم جامه پوشیده، آنچه شما با ما می‌کنید آن نیست که ما سزاواریم.

(سرکرده دو کف دست را به هم می‌کوبد. سرباز زانو می‌زند.)

سردار: این رای ماست ای مرد، ای آسیابان؛ که پنجه‌هایت تا آرنج خونین است! تو کشته خواهی شد، بی‌درنگ! اما نه به این آسانی؛ تو به دار آویخته می‌شوی ـ هفت بندت جدا، استخوانت کوبیده، و کالبدت در آتش! همسرت به تنور افکنده می‌شود؛ و دخترت را پوست از کاه پر خواهد شد. چوب نبشته‌ای این جنایت دهشتناک را بر دروازه‌ها خواهند آویخت، و نام آسیابان تا دنیاست پلید خواهد ماند.

موبد:(در کار خود)... تاریده باد تیرگی تیره‌گون تاریکی از تاریخانه‌ی تن. از تیرگی آزاد شود نور، بی‌دود باشد آتش، بی‌خاموشی باشد روشنی. تاریده باد تیرگی تیره‌گون تاریکی از تاریخانه‌ی تن...

سرباز: چوب از کجا ببریم؟ این دور و بر طناب به اندازه هست؟

زن: بی‌شرم مردمان که شمایید. ما را می‌کشید یا غارت می‌کنید؟

سرکرده: تیرهای سایبان را بکش؛ برای افراشتن دار نیک است. و اما طناب ـ

زن: آری شتاب کن، شتاب کن؛ مبادا که ما جان به در بریم! مبادا که داستان گریز خفت‌بار پادشاه از دهان ما گفته شود؛ و در گیهان بپراکند، و مردمان را بر آن شاه دلاور خنده گیرد. آری، زودتر باش!

سرباز: دستور باشد همینجا شمشیرم را چپ و راست به کار بیندازم. کار سه بار چرخاندن در هواست؛ دو رفت و یک آمد ـ

متن کامل نمایشنامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ توسط کیارش
 

يه ياد استاد آواز گلبرگهاي بختياري

آبهمن علاءالدين

بودن درجمع و چشم مردمان يك چيز است و ماندن دردل و ياد مردمان چيز ديگري‏ست. استاد بهمن علاءالدين پيش از اولي صاحب دومين خصيصه شد. افراد خاص داراي اين توانايي اند كه نقش اتصال دهنده فرهنگي را در بين اقوام عهده‏دار باشند. به جرات مي‏توان گفت كه استاد علاءالدين يكي از همين افراد است (نه بود،چون اين نقش تا هميشه ادامه خواهد داشت). من افرادي را مي‏شناسم كه پس از طي كردن مدارج بالا در هنر،تحصيل ،تجارت و ... به اين مهم اذعان داشته‏اند كه با هنر و صداي استاد علاءالدين ارتباط جديد و يا بيشتري با ريشه قومي خود پيدا نموده‏اند. همانگونه كه در بين نسل جوان اين آشنايي فرهنگي/ بومي قابل توجه مي‏باشد در ميان بزرگسالان ِ فاصله گرفته‏ از فرهنگ بومي نيز مي‏توان شاهد بود.

هنرمندي استاد در عين بي‏پيرايگي از چنان جلالي برخوردار است كه شنونده حرفه‏اي موسيقي را از جهت تكنيك و نوآوري و عام ترين شنونده را از جهت احساسي جذب خود مي‏نمايد. هر بار كه آوازهاي كم بديل وي را با صداي احساس برانگيزش گوش مي‏دهيم، نهان ترين و لطيف‏ترين لذتهاي بصري را با ارائه شناختي بهتر از خود و پيشينه‏مان به ما ارزاني مي‏دارد.استفاده صحيح از كلمات و مهمتر از آن پيدا نمودن كلمات فراموش شده ويا كم كاربرد در جامعه امروز بختياري، از بارزترين اهداف هنري وي است.

حال او رفته است و گنجينه‏اي را به يادگار گذاشته تا نسل فردا نيز از آن بهره‏مند گردد، تا گيتي بگردد بلكه ناخدايي ديگر از قعر اقيانوس فرهنگ و هنر بختياري گنجينه‏اي ديگر را كشف رمز نمايد.كاري كه او در سكوت و فروتني نمود تا خود اقيانوسي باشد براي يافتن گنجينه‏هاي هنر‏ش.

يادش بر لبان هر زمزمه‏گر آواز بختياري جاودانه.

كيارش آبان 88

 

نگارش در تاريخ توسط کیارش

آنا آخماتووا

 صدا با نرمي بسيار به گوشم رسيد
مرا مي خواند : بيا ، بيا ،
اين سرزمين بر باد رفته را ترك كن ،
اين سرزمين گناهكار را ،
براي ابد روسيه را ترك كن.
خون دست هايت را خواهم شست
شرمندگي تيره گون را
از قلبت دور خواهم كرد
و فردا ، نامي تازه خواهم داد
به شكست هايت و به دردت.

اما من ، بي اعتنا و آرام ،
گوش هايم را با دست هايم بستم
تا سخناني چنين ناشايست و بيهوده
ذهن دردمندم را نيالايد.

 


*********

در نيمه باز است
در نيمه باز است
آهسته تكان مي خورند درختان ليمو ترش ....
جا مانده
بر اين ميز
يك دستكش ، يك تسمه ي چرمي
يك هاله ي زرد است دور لامپ ....
من گوش دارم به صداي خش وخش برگهاي خشك
چرا رفتي؟
نمي فهمم ....
فردا صبح
روشن، شاد
خواهد بود
و زندگي زيبا
هشيار باش اي قلب!
اكنون تو هستي كاملاً خسته
ومي تپي آرام تر و كند تر از پيش....
مي داني !
پي برده ام كه
روح ناميراست.

 

******


 سرزميني‌ كه‌ از آن‌ ما نيست‌
ولي‌ تا ابد خاطره‌انگيز است‌
و آب‌ دريايش‌ شيرين‌ است‌ و يخ‌ زده.

و در ژرفا ماسه‌ از گچ‌ سفيدتر است،
و هوا مستي‌افزا چون‌ شراب،
انبوه‌ كاخهاي‌ زردفام‌
در لحظة‌ غروب‌ عريان‌ ايستاده‌اند

**********

نگارش در تاريخ توسط کیارش
 

پژواکِ معنايیِ سَبک در کارِ نيچه - پیوندگاهِ فلسفه و ادبیّات

داريوش آشوري

در کتابِ دانشِ شاد (Die fröhliche Wissenschaft) از نيچه پاره‌نوشتارِ  (Fragment)  نامداري هست با عنوانِ “ديوانه” (بخش سوّم، شماره‌یِ ۱۲۵)   که يکي از بنيانی‌ترين مايه‌هایِ انديشه‌يِ فلسفيِ وی، یعنی”خدا مرده است”، را با صحنه‌پردازیِ دراماتيک و طنينِ تراژيکِ نيرومند‌ به نمايش می‌گذارَد. کتابِ دانشِ شاد پيشاهنگِ چنين گفت زرتشت است و يک سال پيش از آن نشر شده است. امّا، در زرتشت است که نيچه، به دنبالِ طرحِ نخستينِ اين ايده در کتابِ پيشين، انديشه‌یِ “خدا مرده است” را تا واپسين پی‌آمدهایِ هستی‌شناسانه، اخلاقی، روان‌شناسانه، و جامعه‌شناسانه‌یِ آن، دنبال می‌کند. بر همين پايه است که طرحِ گذار از انسان به اَبَرانسان را پيش می‌کشد، که رهنمودِ او ست برایِ گريز از تباهی‌زدگیِ “واپسين انسان”، یعنی انسانِ روزگارِ مرگِ خدا و فروپاشيدنِ بنيانِ ارزش‌هایِ جهاني که تا کنون بر بودن ِ خدا تکيه داشت. روزگار ِ واپسین انسان روزگار ِ هيچ‌انگاری (نيهيليسم) است، روزگار ِ بر باد رفتن ِ ارزش‌هایي که با آن‌‌ها انسان، در گذار از طبیعت به جهانِ فرهنگ، انسان شده است. انسان از دیدگاهِ او همین باشنده‌یِ ارزیاب است بر رویِ زمین که همه‌چیز را، بر بنیادِ دستگاه‌هایِ ارزشی (اخلاقیِ) خود، ارزشگذاری می‌کند.

ادامه مطلب را مطالعه فرمائيد

 

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ توسط کیارش

بانو

 مي آرايد

و نفس مي بخشد

تپشي

فراموش شده را.

 

بانو

نگاه مي دزدي

از جامه اي رقصان

در باد؟

شروه سيه دار

بر" بال مينا ت"

تا خاطره

 نجوا كني ،

 

كه ديگر

اين چهارچوب

لايق شانه هايست

كه

بر گذرگاه هاي سخت

گلو به خنجر مي بخشيد

 

كدام نگاه

از وير مي برد

فرود آمدنت را

از نو زين

آنگاه كه

به درگاه زانو

خم مي كردي

با مشتي عطرِ

ميخكِ خشك

بر گردن.

 

حال

 بر اين آستانه

سايه جاودانه دار  

تويي كه

 بر گذرگاه هاي

سبز

گلو به خنيا

مي بخشيدي.

 

 

****

ياد

 نه چراغي در راه

نه دستي بر زانو

نه نوري از روزن

نه غباري در نورراه

كدام ياد را

يار دارم

در ناگزير راه ِ

نرفته ؟

نه چشمه اي بر سنگ

نه سنگي بر كوه

كدام زلالي را

لال مانم

در ناصافي آبِ

ننوشيده!؟

نگارش در تاريخ توسط کیارش
یکسال بی سیروس گذشت

یکسال بی انکه چیزی اموخته باشیم

یادت همیشگی خواهد بود-رفیق ناب

نگارش در تاريخ توسط کیارش

Piotr Tchaikovsky , 1840 – 1893

تصنیف فندق شکن

 

والتر دامروش (Walter Damrosch) بنيانگذار و رهبر ارکستر سنفونیک نیویورک در سال 1891 از چایکوفسکی برای انجام یک سفر هنری دعوت می کند. او پس از عبور از مرز روسیه خیلی زود دچار دلتنگی می شود بطوری که حتی توقف چند روزه ای که که در فرانسه برای استراحت انجام داد نتوانست مشکلات روحی او را بهبود بخشد.
بخصوص آنکه روز قبل از حرکت از پاریس به سمت آمریکا خبر مرگ خواهرش را در روزنامه قرائت کرد. این خبر برای او چنان ناراحت کننده بود که چیزی نمانده بود از رفتن به آمریکا بکلی صرفنظر کند. در نهایت پس از گذراندن روزهایی سخت در بیست و هفتم آوریل وارد نیویورک شد.
او نخستین شب را در اتاق مهمانخانه ای که در آن اقامت داشت با گریه به صبح رساند. اما حضورش در مراسم افتتاحیه تالار کنسرت شهر (Concert Hall) او را بی اندازه خوشحال نمود. او با مبالغه قابل اغماض را جع به صمیمیت مردم آمریکا در باره خودش می نویسد :

"
بنظر می رسد که من در اینجا ده برابر بیشتر از اروپا شهرت دارم."

او آمریکا را از جان و دل دوست داشت و به استثنای اوقاتی که از غم دوری وطن ناراحت بود، از اقامت در آمریکا بی اندازه خوشنود و راضی بود. پس از رهبری چهار کنسرت در نیویورک، یکی در فیلادلفیا و یکی دیگر در بالتیمور و نیز یک سفر عالی میان واشنگتن و آبشار نیاگارا به روسیه بازگشت.
او در فوریه سال 1892 به پاریس بازگشت و آنچنان دستخوش دلتنگی وطن و بی عاطفگی مردم اروپا شده بود که از ادامه سفر هنری و ماندن در شهرهای اروپایی صرف نظر کرد و فورآ به روسیه بازگشت.
او به انجمن موسیقی روسیه وعده داده بود که اثر جدیدی برای کنسرتی که قرار بود در نوزدهم ماه مارس در سن پیترزبورگ اجرا شود تصنیف کند ولی چون چیزی در دست نداشت، باسرعت قطعاتی از رقص باله ای که در دست تصنیف داشت را برگزید و آنها را برای ارکستر تنظیم کرد و به این ترتیب بود که قطعه معروف "فندوق شکن" (Nutcracker) تهیه شد

 

در شبهای اجرای این کنسرت، مردم تقاضای تکرارآن را می کردند و از آن پس شد که این سوئیت بعنوان یکی از مشهورترین و مورد پسندترین تصنیفات غیر سنفونیک چایکوفسکی برای ارکستر، تاریخ موجودیت خود را آغاز کرد.
نکته جالب در مورد این قطعه آن است که "فندق شکن" هرگز بعنوان یک موسیقی برای باله مورد توجه قرار نگرفت و از همان ابتدا نتوانست برای باله همانند سایر کارهایش قابل استفاده باشد.

چایکوفسکی در باره خود می گوید :

"
در جنگل های دور افتاده بزرگ شده ام و از همان کودکی درونم را از زیبایی توصیف ناپذیر و خاص موسیقی بومی روسیه می انباشتم ... عاشق سودا زده عنصر روس در تمام جلوه هایش هستم ... هنگام آهنگسازی شور و احساس چنان مرا می گدازد و در ذهنم شعله می کشد که تمام کسانی که موسیقی ام را می شنوند بازتابی از آنچه بر من گذشته است را تجربه خواهند کرد."

 

نگارش در تاريخ توسط کیارش

بوگارت با نگاهي اسطوره ايي

 

پيشكش به هم نشينان شب بيداركه ديشب را با فيلم گذرانديم

 

همفري بوگارت را ميتوان از سرآمدترين هنرپيشه هاي تاريخ سينما برشمرد. بوگارت از آندسته هنرپيشه هايي است كه با ديدن فيلم هايش، شخصيت خود را در ذهن بيننده ماندگار مي كند. چهره آرام  و نگاه عميق او بخش زيادي از بار بازيگري را بر دوش دارد.

نگاه هاي  بي نظير بوگارت در القاي مفهوم و ايجاد حس در بيننده ، گاهي از چند جمله تاثير بيشتري دارد. فزيكي مردانه به همراه حركاتي موزون كه غالبن با متانت همراه است ، او را براي جلب بيننده ، چه مرد و يا زن، جذاب نموده است. حسي از مردان تنها، كه در ابراز عشق خود تا حد سكوت مقاومت مي كـنند. عاشقي كه از بدي روزگار عشق خود را در جايي باقي گذاشته ولي تا ابد در دل با او مي ماند. او شخصيت مردي را به نمايش مي گذارد كه براحتي مي توان به او تكيه كرد. مردي ثابت قدم و جدي ، با دلي كه پي بردن به درونش كار هر كسي نيست. مردي كه عاشق كساني مي شود كه چون خودش كم نظير هستند.

ادامه مطلب را مطالعه فرمائيد


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ توسط کیارش

يادداشتي بر جهان داستايفسکي

 از نگاه ادوارد هلت کار

جهان داستايفسکي جهاني بسيار ابتدايي‌تر و بسيار بسيط‌‌‌ تر از جهاني است که ما در آن زندگي مي‌کنيم. جهان او جهان باير و تصنعي رمانتيک‌ها نيست، و هيچ ربطي به جهان آراسته و پيراسته و تزييني دوره کلاسيک فرانسوي يا دوره آوگوستوسي انگليس ندارد. ظاهراً اين جهان در جايي ميان قرون وسطا و رنسانس محصور است. اين جهان فضاي باز کوچکي در جنگل نيروهاي تيره‌اي است که انسان نه بر آن‌ها تسلطي دارد و نه قدرت درکش را. داستايفسکي با نگاهي نافذ اما نيم‌ترس خورده به اين جنگل ناشناخته‌ها خيره مي‌شود. اگر فرهنگ لغاتي از رمان‌هاي او تهيه کنيم خواهيم ديد که واژه‌هاي «عجيب»، «خيالي»، و «نامفهوم» صفت‌هاي مورد علاقه او هستند. در رمان‌هاي او فضاي غالب قضا و قدر تيره به گونه‌اي عجيب با آموزه اراده آزاد بشري و مسووليت، که موضوع اصلي فلسفه اوست، تلاقي پيدا مي‌کند. «تقدير چنين بود» يا «قسمت اين بود» جمله‌اي که دائماً بر زبان شخصيت‌هاي او جاري مي‌شود. در آثار بعدي او آن‌چه جايگزين عنصر آشکارا جادويي داستان‌هاي اوليه او مي‌شود، استفاده مکرر از اتفاق و تصادف و پيش آگاهي است که همان احساس درماندگي انسان در برابر جهاني تيره و مبهم و غيرقابل نفوذ را القا مي‌کند. در ابله، ناستاسيا‌فيليپوونا نه تنها از پيش مي‌داند که راگوژين او را ‌خواهد کشت، بلکه مي‌داند که جسدش را با يک پارچه شمعي خواهد پوشاند و دورش بطري‌‌هاي مواد ضدعفوني‌کننده خواهد چيد. پدر زوسيما وقتي که ديميتري کارامازوف را مي‌بيند در برابر «رنج آتي» او سر تعظيم فرود مي‌آورد؛ و براي آن‌که مبادا اين عمل او به علم غيب قديسين ربط داده شود (چنان‌که بسياري از مفسران چنين کرده‌اند) بايد بلافاصله اضافه کنيم که عين همين پيش آگاهي به روزنامه‌نگار نهيليست، راکيتين، نيز نسبت داده مي‌شود. کاري بيهوده و بي‌ربط است که به دنبال اين باشيم که آيا خود داستايفسکي به چنيني پيش آگاهي‌هايي باور داشت يا نه. چنين کاري مانند اين است که بپرسيم آيا شکسپير خود به ارواح و جادوگران باور داشت يا نه. اعتقادات شخصي او هر چه بود، روح زمانه او آن‌قدر خردباور و منطقي نبود که اين نيم‌نگاه او به جهان نامرئي در نظر معاصرانش به ترفند‌هاي سبکي يا قراردادهاي تصنعي يا خرافات پوسيده ربط داده شود.
روياهاي ما پرتو نوري بر اين جنگل ناشناخته‌ها مي‌افکند. ظاهراً نخستين کسي که به تجزيه و تحليل روياها پرداخت آن شخصيت عجيب و غريب قرن هجدهمي، مسمر1 بود که نيمي دانشمند و نيمي حقه‌باز بود. در1816،استادي پروسي به نام شوبرت2 کتابي با عنوان نمادگرايي روياها منتشر ساخت که نيم‌قرني مشهور و محبوب بود. شوبرت پيشگام کشفياتي بود که بعدها فرويد انجام داد. شوبرت محتواي روياهاي ما را با ضمير ناخودآگاه‌مان يکي مي‌دانست، اما او «مذهب» يا «امر الاهي» (و نه مسئله جنسي) را واقعيت پنهان و نهفته وجود ما مي‌دانست. اين آموزه از شوبرت به هوفمان و از هوفمان به داستايفسکي رسيد. آن آموزه‌اي که اسويدريگايلوف در جنايت و مکافات تشريح مي‌کند -و مي‌گويد علت آن‌که اشخاص بيمار بينش‌هاي شهودي دارند اين است که ضعف جسماني فعاليت قواي روحي را دوچندان مي‌کند- مستقيماً برگرفته از شوبرت يا هوفمان است. «رويا» يا «وهم» يا «هذيان» -حالتي ما بين خواب و بيداري- حالتي است که معمولاً به بسياري از شخصيت‌هاي مهم آثار داستايفسکي، از نيتوچکا نيژوانووا گرفته تا ايوان کارامازوف، دست مي‌دهد و غالبا منبع کشف و شهود خاص آن‌ها و پيش‌آگاهي‌هاي مرموزشان است. دنياي روياهاي ما براي داستايفسکي بخشي از جهان نامعقول و غيرمنطقي و غيرقابل درکي است که پشت پديده‌هاي بيروني زندگي روزمره نهفته است.
اين آگاهي عميق و هميشگي از نيروهاي تيره و ناشناخته سبب مي‌شود داستايفسکي اعتناي زيادي به جزئيات زندگي در دنياي کوچک مشهود و مرئي که حوزه زندگي عملي ماست نداشته باشد. او هيچ علاقه‌اي به مشاهده موشکافانه و ثبت عيني آن‌چه ما را احاطه کرده است نشان نمي‌دهد. ابزار کار او مشاهده نيست، بلکه خيال و درون‌نگري است. او گاه درنگ مي‌کند تا وضعيت جسماني و ظاهري شخصيت‌هايش و حتي لباسي را که مي‌پوشند وصف کند –چون هرچه باشد اين از قراردادهاي رمان است. اما اين توصيفات به سرعت به دست فراموشي سپرده مي‌شوند، زيرا نه براي نويسنده مهم هستند نه براي خواننده. از اين جنبه، داستايفسکي درست نقطه مقابل تولستوي است که در وهله نخست هنرمند دنياي مشهود و مرئي است. هيچ خواننده‌اي از خوانندگان جنگ و صلح و آناکارنينا نمي‌تواند لب کرکي پرنسس ماريا يا گوش‌هاي کارنين را فراموش کند؛ اما به استثناي تک مورد سيب آدم کارامازوف پير، که نماد شهوتراني اوست، هيچ کدام از ويژگي‌هاي جسماني و ظاهري هيچ‌يک از شخصيت‌هاي داستايفسکي در ذهن خواننده حک نمي‌شود. در ميان شخصيت‌هاي داستاني تصور و تجسم هيچ شخصيتي به دشواري تصور و تجسم شخصيت‌هاي داستايفسکي به صورت آدم‌هاي ساخته از گوشت و پوست و خون نيست. آفريننده اين شخصيت‌ها علاقه‌اي به جسم آن‌ها ندارد، تمام توجه او معطوف روح آن‌ها و روابطشان با نوع بشر واقعيت تيره و ناشناخته ماوراست.


برگرفته از کتاب: داستايفسکي جدال شک و ايمان
ادوارد هلت کار

برگردان: خشايار ديهيمي

نگارش در تاريخ توسط کیارش

متناقض نمايي در شعر فارسي

تبادل نظر

متناقض نمایی ترجمه فارسی پارادوکس(Paradoxon) است.
ريشه لاتيني آن
Paradoxum ومنشاء یونانی آن Paradoxon میباشد.
Para به معنی متناقض با، وdoxa به معنی عقیده ونظر.

عبارتی که متناقض با عقیدهء عموم باشد
- عبارتی که ظاهراً باور نکردنی است اما ممکن است درست باشد.
- شخص، موقعیت وعمل

شپلی متناقض نما را چنین تعریف می کند:
" بیانی ظاهراً متناقض با خود يا مهمل كه پس از بررسی مشخص شود که براساسي درست استوار است."
(متناقض نمایی در شعر فارسی/ امیر چیناری/ ص 15)

هر گز حدیث حاضر غایب شنیده ای؟
من خود میان جمع ودلم جای دیگر است
(سعدي)
ادامه مطلب را مطالعه فرمائيد


ادامه مطلب...
درباره وبلاگ

با هم بودن را تجربه کنیم،آنگونه که از یکدیگر بیاموزیم و در تبادل داشته هامان بی پروا باشیم، چون باران.
آنگاه که تفاوت انتقاد و انتقام را آموختیم-به شناخت خود و درک دیگران رسیده ایم.

موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ