|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
دوستان عزیز جهت دست یابی سریع شما خوبان به برخی مطالب درج شده پس ازگزینش چند مطلب که در خصوص موضوعات گوناگون می باشد جدول فوق تنظیم شده است. با احترام - کیارش
+
نوشته شده در ساعت 8 بعد از ظهر توسط کیارش
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
||||
|
این ناشگون که سردرگمی ساعات را به روح زمان سنجاق می کند انتظار را پیر کرده است. من تجربه سنگینترین گذر زمان را زیر کسری از ثانیه تجربه نموده ام. واحد گذر زمان در زندگی من زیر کسری از ثانیه است.چیزی نزدیک به توقف- با اوج شتاب من در عمق لحظه. چنان به کندی که اگر آن را بسط دهم میتوانم خود را با بال زدن مگسها خنک کنم. و می توانم موازی با نور از روزنه درب ورودی! خارج شوم و تنها با یک ماسک کاغذی به اتفاق غبار سوار بر پرتو خورشید از هر شکاف خارجی! وارد شوم. چقدر سخت،کند و گس می گذرم از زیر ثانیه ها.
من پیرترین موجودِ هستی هستم، با سنی معادل میلیاردها دَم زیر ثانیه. یک ساعت من کفاف خواندن هفتاد، من ،سرگذشت را می دهد.زمان در من چون جسم جانوری در خواب زمستانی با کمترین سوخت و ساز سپری می گردد. در زندگی من عبور لاک پشت با آن آهوی تندپا ( که میدانم افسانه ای بیش نیست) برابری میکند، در این همه گذر نابرابر. میدانم در حل واحد گذر زمان بود که مجهول عمر شدم. و خنده دارترین جمله برای من " وقت کم می آورم است". پس هنوز هم دروغ باب روز است و ساعات هم اسراف می شوند.
+
نوشته شده در ساعت 9 قبل از ظهر توسط کیارش
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با خود می گوئی من که حتا نسیمی نشاء نکردم این طوفان چگونه ثمره برداشتم شده است؟ پس خوردهایت ضیافتی ست برای سگها که در سرما سر در سنگها برای یافتن کرمی ،روح تو را بو می کشند.آنگاه که غره از عریان ترین سکوت خود حقیقتی را چال می کنی و در بستر بی لا لائی دست بر پیشانی می گذاری، صلیبی را می سازی که کهن ترین بد خواهان بر آن مصلوب شده بودند. این چه پرسشی ست از خود؟ وقتی اسب حیله سرشت تو در نسیمی از آه ها یال می پاشید بر آسمان، غره اوج ،غافل از فرود ،می کاویدی بهترین آبگیرها را برای جا دادن تخم کین با سمهای شخم زننده خویش.
+
نوشته شده در ساعت 7 قبل از ظهر توسط کیارش
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شادم از سروش شانس که حسرت بارترین دم چکیدن آخرین شبنم به دامن گل را در تجسم تو نصیبم نمود. ساز میکنم بهانه را چون کودکی تاریخ که افسوس بلوغش حسرت جهانی ست که وارثش روزگار ما است. این همه رنج گواه پرنده ایست که اخرین دانه را نذر تفنگی سرپر نمود و از آخرین چوب آشیانه اش ترکه تجربه تاریخ را ساخت. از دست خود شادم- از حسرتهام که چون عصیان تندباد در هجومش به خاک نمی داند در تمنای آتش افروزی ست یا ویرانی نورها - آورنده است یا برنده. داغی که بر پیشانی داری، نه از کرنش قدسی ست که از داغهای مانده بر دلست که چشم بر آسمان سپید کرده ای. اشک آن خیره گی بر دامن گل، عرق شرم هزاران شبنم را به کینه برده است. در این کمینگاه، صیاد ی نیست که در سکوت عبور و حضور قربانی،شرمسار از دام خویش چشمها را بدزدد از افق. آن گلی که برای بازگشت به گیسو آویخته ایی آخرین شبنم بر دامنش چکیده است.آن صیدی که به استقبالش روانی همان پرنده ایست که آخرین چوب لانه اش را از تندباد تاریخ ستانده بود. داغی که بر دلت می ماند، چون عرق بر پیشانی صیادی بی صید است که به آسمان خیره شده تا شبنمی اشک آلود بر گلهای کمینگاه بچکد.
+
نوشته شده در ساعت 5 بعد از ظهر توسط کیارش
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شایسته بیهودگیم با این آرزوهای کوچک که گاه در بیان ساده ترین کلمات جا می مانند. همچون بابونه های شاد که بهار را در شیب گلدان جا میگذارند. نمیچشم دوردست را ،فردا را، با این کام تلخ که صدمن عسل آرتاویل آن را به اعتراف، لب نمی بخشد.آرزوهایی که پیش پا افتاده ترین تجربه بردگان مرده است.چرا تحقیر نکنم سپاس زدگان گناه آلود را که دستان ناپاکشان را در رود غزلهای تنهایی ما حنا می بندند.این گذرگاه به قدر پهنای شانه های مردانی راه باز می کند که مردمان در اطمینان استواری گامهای پاکشان، گردن دراز می کنند .چه نزدیک است دوزخ وقتی مهتاب را در میدان شبکوران ،حراج اعیاد سوگوارن می کنند.من قافیه را زمانی باختم که وحشت تنهاترین بیت ، میزبان تظاهرم نمود. با نگاهت خورشید را بیمار می کنی از پس این شیشه های تیره، همچون بخشش وسعت دریا به ساکنان تنگ شیشه ای. چون چرخش سرگردان برگی بر آب، پیچ و تاب می خورم بر فراز سهمم از ریشه های باقی مانده نیکبختی .سهم من آب گل آلودی ست که پیشتر ماهیانش قربانی فرصت طلبی نیاکان خود شده اند. چه زلال است این رود در نظر من .نتیجه شراکت من در این سرانجام، به گرده کشیدن پایان تمام اتمام هاست. و چهره پاک تو در تصویر خود بر آب، نوری خرامان است بر تجلی رخساری آفتاب رو که می زداید همه رودهای جهان را، تا شریفترین مردان در آن غسل وفاداری کنند و بانوان به یاد آورند که گیسوی خود را با بابونه های دشت لالی می آراستند.
+
نوشته شده در ساعت 3 بعد از ظهر توسط کیارش
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گم می کنم اشیانه را وقتی از اوج بخار فنجان فراتر می روم در گستره توهمات پوچ. می دانستم دل قرصی ام هیجان صد مرد جنگی ست وقتی به پیشینه ام تکیه می کنم. نمی دانستم این حس از خود دانستن تمامی قبیله های دنیا، از رود خلوص، کام مرا سرشار از بوی دود رقصان دهکده ای آشنا نموده است.چه بهانه جوست این دل، که چون نگاهی کنجکاو در پی آشنا، نشانی کناره های نان های بیات را می جوید. چقدر آه در دل امیدوارم دارم- آنقدر که همه شیشه ها را برای کودکان باب نقاشی کنم.
می گویم نه! اما آنچه در دل دارم با تبانی چشمهایم رسوا می کند بی تابی ام را برای فرصتی دیگر.آنقدر حرف نزدنم را بهانه- وقتش نیست- کرده ام که حال وقتی برای بهانه نمودن سکوت نمانده است.کدام آبشار ارتفاع سقوطش را عاریه می دهد تا پیش ازآویختن خود به شاخه ای خشک به آسماری تکیه دهم و در رقص دختران دیارم ، کفاره ساز و آواز و لباس را لای شاهنامه ای که هر سوم فروردین خوانده می شد به امانت گذارم.
+
نوشته شده در ساعت 8 قبل از ظهر توسط کیارش
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تار میشوم در نگاه خاطره و عبور می کنم چون شبحی از توهم گوشه چشم .من که گاه چون عکسی خش دار بر دریچه ذهن سایه می شوم.قراول می گردم دروازه نگاه را تا پاس دارم حرمت مژگانی که چون دو بال زمین گیر، پرندگان را پر می دهد. پاک می کنی نگین های سیاه را، تا خاطر جمع شوی از موهوم های لحظه. جای امنی ست جای شدن در آن زلال اشک نچکیده، خوش خواهم بود تا دم گستردگی بر دامن گونه ها.دیگر نمی خواهم در ذهن مرور شوم. بیرون میزنم چون شبحی تار. باشم خش دار در ورا به از شفاف در خفا. به نوری اندک راضی ام تا مهتابی کند راهم را در عبور از آن سیاهی خیره به کنج
+
نوشته شده در ساعت 7 قبل از ظهر توسط کیارش
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگر می توانستم ، می کاویدم و می گشتم زمان و مکان را تا شاید تو را در جایی و دمی که باید می یافتم. چگونه ساعت عمر مرا کوک کردند که تو در هیچ ثانیه ای از آن توقف نداشته ای؟ تو که اینقدر نزدیک به مشام می رسی ! و حال که همه آن شده ای دیریست که دور شده ای و صدای من به کسی نمی رسد در پس این پرده که پی حقیقت مجازی مان کرده است . کاش آن صیاد لااقل لایق دام خود باشد؛ چه رسد به تو که طمعه خود می پنداردت. چقدر زل زده ام به این حاشیه تا آن دست پائین آید و کنار زند این پرده آبگینه را. چراغ را می افروزم و گرد تاریکی به خیال اینکه شاید در پس آن گوشه قیرگون می نگری، خود را دلخوش کنم. از ناچاریست که سنگین می نمائیم ، وگرنه می دریدیم این پوشش کذائی دِگران ساخته را و در پس خنده های شیطنت ، به سخره می گرفتیم همه دنیاشان را. گاهی غبطه آنوری ها ، در انجام، حسودم می کند. مثل آنکه دستانش وسعت طبع تو را ندارد و چون انگشتری زمخت، نگینی پارسی را بر خود و دیگران حرام کرده.
+
نوشته شده در ساعت 3 بعد از ظهر توسط کیارش
|
|
|||||
|
|||||