تبليغاتX
سرزمین پنج خورشید
سرزمین پنج خورشید
در تو خانه ميگيرم ابر با آذرخشي از سينه ام تا بي نام تر از هميشه سفركنم (سيروس رادمنش)
 

جدول مطالب قبلی(جدید ترین مطلب زیر جدول)

 

جدول مطالب مندرج در وبلاگ

URL/کلیک کنید

شرح موضوع

 مطلب

احمد میرعلائی

معرف غولهای ادبی جهان

1

گاوین بنتاک

ایکور شعری عمیق و ماندگار

2

فردریش نیچه

مروری برنیهیلیسم نیچه

3

ولادمیر مایاکوفسکی

شاعری از نسل شجاع دلها

4

اوکتاویو پاز

اوکتاویو پاز و دیلکتیک تنهایی

5

فیلم مالنا

نگاهی به فیلمی عمیق 

6

احمد شاملو

مروری بر ترجمه ی " دن آرام "

7

سیروس رادمنش

دو شعر از شاعر شعر ناب 

8

مارسل پروست

شرحی بر" در جستجوی زمان گمشده "

9

شعر در بختیاری

شکوفه های شعر در قوم بختیاری 

10

هزارو یک شب

انتقاد ادبی 

11

لنگستون هیوز

شعر جهانی با شاعری مردمی 

12

خورخه لوئیس بورخس

ادبیات جهان

13

گیلگمش و انکیدو

در باره ی اسطورها

14

پاپ،جاز،راک،بلوز

نگاهی به موسیقی غرب

15

آداب هنری

 اصول کنسرت رفتن چیست؟

16

پژمان بختیاری

فرهیختگان سرزمین بختیاری

17

درود دوستان

دوستان عزیز با توجه به تعداد و تنوع مطالب مندرج در وبلاگ و جهت جلوگیری از جستجو و همچنین سهولت در دست یابی به مطالب موجود در وبلاگ، جدول فوق با توجه به ترتیب درج مطالب مهم تنظیم گردیده است. لذا ممکن است که در میان عناوین مطالب نوشته شده در جدول، مطالب دیگری در صفحه ی اصلی وبلاگ مشاهده گردد که در جدول قید نشده باشد.

با احترام رفیق و برادر شما - کیارش

|+|   <-->  توسط کیارش 

موسيقي كلاسيك

Piotr Tchaikovsky , 1840 – 1893

تصنیف فندق شکن

 

والتر دامروش (Walter Damrosch) بنيانگذار و رهبر ارکستر سنفونیک نیویورک در سال 1891 از چایکوفسکی برای انجام یک سفر هنری دعوت می کند. او پس از عبور از مرز روسیه خیلی زود دچار دلتنگی می شود بطوری که حتی توقف چند روزه ای که که در فرانسه برای استراحت انجام داد نتوانست مشکلات روحی او را بهبود بخشد.
بخصوص آنکه روز قبل از حرکت از پاریس به سمت آمریکا خبر مرگ خواهرش را در روزنامه قرائت کرد. این خبر برای او چنان ناراحت کننده بود که چیزی نمانده بود از رفتن به آمریکا بکلی صرفنظر کند. در نهایت پس از گذراندن روزهایی سخت در بیست و هفتم آوریل وارد نیویورک شد.
او نخستین شب را در اتاق مهمانخانه ای که در آن اقامت داشت با گریه به صبح رساند. اما حضورش در مراسم افتتاحیه تالار کنسرت شهر (Concert Hall) او را بی اندازه خوشحال نمود. او با مبالغه قابل اغماض را جع به صمیمیت مردم آمریکا در باره خودش می نویسد :

"
بنظر می رسد که من در اینجا ده برابر بیشتر از اروپا شهرت دارم."

او آمریکا را از جان و دل دوست داشت و به استثنای اوقاتی که از غم دوری وطن ناراحت بود، از اقامت در آمریکا بی اندازه خوشنود و راضی بود. پس از رهبری چهار کنسرت در نیویورک، یکی در فیلادلفیا و یکی دیگر در بالتیمور و نیز یک سفر عالی میان واشنگتن و آبشار نیاگارا به روسیه بازگشت.
او در فوریه سال 1892 به پاریس بازگشت و آنچنان دستخوش دلتنگی وطن و بی عاطفگی مردم اروپا شده بود که از ادامه سفر هنری و ماندن در شهرهای اروپایی صرف نظر کرد و فورآ به روسیه بازگشت.
او به انجمن موسیقی روسیه وعده داده بود که اثر جدیدی برای کنسرتی که قرار بود در نوزدهم ماه مارس در سن پیترزبورگ اجرا شود تصنیف کند ولی چون چیزی در دست نداشت، باسرعت قطعاتی از رقص باله ای که در دست تصنیف داشت را برگزید و آنها را برای ارکستر تنظیم کرد و به این ترتیب بود که قطعه معروف "فندوق شکن" (Nutcracker) تهیه شد

 

در شبهای اجرای این کنسرت، مردم تقاضای تکرارآن را می کردند و از آن پس شد که این سوئیت بعنوان یکی از مشهورترین و مورد پسندترین تصنیفات غیر سنفونیک چایکوفسکی برای ارکستر، تاریخ موجودیت خود را آغاز کرد.
نکته جالب در مورد این قطعه آن است که "فندق شکن" هرگز بعنوان یک موسیقی برای باله مورد توجه قرار نگرفت و از همان ابتدا نتوانست برای باله همانند سایر کارهایش قابل استفاده باشد.

چایکوفسکی در باره خود می گوید :

"
در جنگل های دور افتاده بزرگ شده ام و از همان کودکی درونم را از زیبایی توصیف ناپذیر و خاص موسیقی بومی روسیه می انباشتم ... عاشق سودا زده عنصر روس در تمام جلوه هایش هستم ... هنگام آهنگسازی شور و احساس چنان مرا می گدازد و در ذهنم شعله می کشد که تمام کسانی که موسیقی ام را می شنوند بازتابی از آنچه بر من گذشته است را تجربه خواهند کرد."

 

|+|   <-->  توسط کیارش  | 

هنر در نگاه

بوگارت با نگاهي اسطوره ايي

 

پيشكش به هم نشينان شب بيداركه ديشب را با فيلم گذرانديم

 

همفري بوگارت را ميتوان از سرآمدترين هنرپيشه هاي تاريخ سينما برشمرد. بوگارت از آندسته هنرپيشه هايي است كه با ديدن فيلم هايش، شخصيت خود را در ذهن بيننده ماندگار مي كند. چهره آرام  و نگاه عميق او بخش زيادي از بار بازيگري را بر دوش دارد.

نگاه هاي  بي نظير بوگارت در القاي مفهوم و ايجاد حس در بيننده ، گاهي از چند جمله تاثير بيشتري دارد. فزيكي مردانه به همراه حركاتي موزون كه غالبن با متانت همراه است ، او را براي جلب بيننده ، چه مرد و يا زن، جذاب نموده است. حسي از مردان تنها، كه در ابراز عشق خود تا حد سكوت مقاومت مي كـنند. عاشقي كه از بدي روزگار عشق خود را در جايي باقي گذاشته ولي تا ابد در دل با او مي ماند. او شخصيت مردي را به نمايش مي گذارد كه براحتي مي توان به او تكيه كرد. مردي ثابت قدم و جدي ، با دلي كه پي بردن به درونش كار هر كسي نيست. مردي كه عاشق كساني مي شود كه چون خودش كم نظير هستند.

ادامه مطلب را مطالعه فرمائيد


ادامه مطلب
|+|   <-->  توسط کیارش  | 

ادبیات جهان

يادداشتي بر جهان داستايفسکي

 از نگاه ادوارد هلت کار

جهان داستايفسکي جهاني بسيار ابتدايي‌تر و بسيار بسيط‌‌‌ تر از جهاني است که ما در آن زندگي مي‌کنيم. جهان او جهان باير و تصنعي رمانتيک‌ها نيست، و هيچ ربطي به جهان آراسته و پيراسته و تزييني دوره کلاسيک فرانسوي يا دوره آوگوستوسي انگليس ندارد. ظاهراً اين جهان در جايي ميان قرون وسطا و رنسانس محصور است. اين جهان فضاي باز کوچکي در جنگل نيروهاي تيره‌اي است که انسان نه بر آن‌ها تسلطي دارد و نه قدرت درکش را. داستايفسکي با نگاهي نافذ اما نيم‌ترس خورده به اين جنگل ناشناخته‌ها خيره مي‌شود. اگر فرهنگ لغاتي از رمان‌هاي او تهيه کنيم خواهيم ديد که واژه‌هاي «عجيب»، «خيالي»، و «نامفهوم» صفت‌هاي مورد علاقه او هستند. در رمان‌هاي او فضاي غالب قضا و قدر تيره به گونه‌اي عجيب با آموزه اراده آزاد بشري و مسووليت، که موضوع اصلي فلسفه اوست، تلاقي پيدا مي‌کند. «تقدير چنين بود» يا «قسمت اين بود» جمله‌اي که دائماً بر زبان شخصيت‌هاي او جاري مي‌شود. در آثار بعدي او آن‌چه جايگزين عنصر آشکارا جادويي داستان‌هاي اوليه او مي‌شود، استفاده مکرر از اتفاق و تصادف و پيش آگاهي است که همان احساس درماندگي انسان در برابر جهاني تيره و مبهم و غيرقابل نفوذ را القا مي‌کند. در ابله، ناستاسيا‌فيليپوونا نه تنها از پيش مي‌داند که راگوژين او را ‌خواهد کشت، بلکه مي‌داند که جسدش را با يک پارچه شمعي خواهد پوشاند و دورش بطري‌‌هاي مواد ضدعفوني‌کننده خواهد چيد. پدر زوسيما وقتي که ديميتري کارامازوف را مي‌بيند در برابر «رنج آتي» او سر تعظيم فرود مي‌آورد؛ و براي آن‌که مبادا اين عمل او به علم غيب قديسين ربط داده شود (چنان‌که بسياري از مفسران چنين کرده‌اند) بايد بلافاصله اضافه کنيم که عين همين پيش آگاهي به روزنامه‌نگار نهيليست، راکيتين، نيز نسبت داده مي‌شود. کاري بيهوده و بي‌ربط است که به دنبال اين باشيم که آيا خود داستايفسکي به چنيني پيش آگاهي‌هايي باور داشت يا نه. چنين کاري مانند اين است که بپرسيم آيا شکسپير خود به ارواح و جادوگران باور داشت يا نه. اعتقادات شخصي او هر چه بود، روح زمانه او آن‌قدر خردباور و منطقي نبود که اين نيم‌نگاه او به جهان نامرئي در نظر معاصرانش به ترفند‌هاي سبکي يا قراردادهاي تصنعي يا خرافات پوسيده ربط داده شود.
روياهاي ما پرتو نوري بر اين جنگل ناشناخته‌ها مي‌افکند. ظاهراً نخستين کسي که به تجزيه و تحليل روياها پرداخت آن شخصيت عجيب و غريب قرن هجدهمي، مسمر1 بود که نيمي دانشمند و نيمي حقه‌باز بود. در1816،استادي پروسي به نام شوبرت2 کتابي با عنوان نمادگرايي روياها منتشر ساخت که نيم‌قرني مشهور و محبوب بود. شوبرت پيشگام کشفياتي بود که بعدها فرويد انجام داد. شوبرت محتواي روياهاي ما را با ضمير ناخودآگاه‌مان يکي مي‌دانست، اما او «مذهب» يا «امر الاهي» (و نه مسئله جنسي) را واقعيت پنهان و نهفته وجود ما مي‌دانست. اين آموزه از شوبرت به هوفمان و از هوفمان به داستايفسکي رسيد. آن آموزه‌اي که اسويدريگايلوف در جنايت و مکافات تشريح مي‌کند -و مي‌گويد علت آن‌که اشخاص بيمار بينش‌هاي شهودي دارند اين است که ضعف جسماني فعاليت قواي روحي را دوچندان مي‌کند- مستقيماً برگرفته از شوبرت يا هوفمان است. «رويا» يا «وهم» يا «هذيان» -حالتي ما بين خواب و بيداري- حالتي است که معمولاً به بسياري از شخصيت‌هاي مهم آثار داستايفسکي، از نيتوچکا نيژوانووا گرفته تا ايوان کارامازوف، دست مي‌دهد و غالبا منبع کشف و شهود خاص آن‌ها و پيش‌آگاهي‌هاي مرموزشان است. دنياي روياهاي ما براي داستايفسکي بخشي از جهان نامعقول و غيرمنطقي و غيرقابل درکي است که پشت پديده‌هاي بيروني زندگي روزمره نهفته است.
اين آگاهي عميق و هميشگي از نيروهاي تيره و ناشناخته سبب مي‌شود داستايفسکي اعتناي زيادي به جزئيات زندگي در دنياي کوچک مشهود و مرئي که حوزه زندگي عملي ماست نداشته باشد. او هيچ علاقه‌اي به مشاهده موشکافانه و ثبت عيني آن‌چه ما را احاطه کرده است نشان نمي‌دهد. ابزار کار او مشاهده نيست، بلکه خيال و درون‌نگري است. او گاه درنگ مي‌کند تا وضعيت جسماني و ظاهري شخصيت‌هايش و حتي لباسي را که مي‌پوشند وصف کند –چون هرچه باشد اين از قراردادهاي رمان است. اما اين توصيفات به سرعت به دست فراموشي سپرده مي‌شوند، زيرا نه براي نويسنده مهم هستند نه براي خواننده. از اين جنبه، داستايفسکي درست نقطه مقابل تولستوي است که در وهله نخست هنرمند دنياي مشهود و مرئي است. هيچ خواننده‌اي از خوانندگان جنگ و صلح و آناکارنينا نمي‌تواند لب کرکي پرنسس ماريا يا گوش‌هاي کارنين را فراموش کند؛ اما به استثناي تک مورد سيب آدم کارامازوف پير، که نماد شهوتراني اوست، هيچ کدام از ويژگي‌هاي جسماني و ظاهري هيچ‌يک از شخصيت‌هاي داستايفسکي در ذهن خواننده حک نمي‌شود. در ميان شخصيت‌هاي داستاني تصور و تجسم هيچ شخصيتي به دشواري تصور و تجسم شخصيت‌هاي داستايفسکي به صورت آدم‌هاي ساخته از گوشت و پوست و خون نيست. آفريننده اين شخصيت‌ها علاقه‌اي به جسم آن‌ها ندارد، تمام توجه او معطوف روح آن‌ها و روابطشان با نوع بشر واقعيت تيره و ناشناخته ماوراست.


برگرفته از کتاب: داستايفسکي جدال شک و ايمان
ادوارد هلت کار

برگردان: خشايار ديهيمي

|+|   <-->  توسط کیارش  | 

بررسی شعر فارسی 1

متناقض نمايي در شعر فارسي

تبادل نظر

متناقض نمایی ترجمه فارسی پارادوکس(Paradoxon) است.
ريشه لاتيني آن
Paradoxum ومنشاء یونانی آن Paradoxon میباشد.
Para به معنی متناقض با، وdoxa به معنی عقیده ونظر.

عبارتی که متناقض با عقیدهء عموم باشد
- عبارتی که ظاهراً باور نکردنی است اما ممکن است درست باشد.
- شخص، موقعیت وعمل

شپلی متناقض نما را چنین تعریف می کند:
" بیانی ظاهراً متناقض با خود يا مهمل كه پس از بررسی مشخص شود که براساسي درست استوار است."
(متناقض نمایی در شعر فارسی/ امیر چیناری/ ص 15)

هر گز حدیث حاضر غایب شنیده ای؟
من خود میان جمع ودلم جای دیگر است
(سعدي)
ادامه مطلب را مطالعه فرمائيد


ادامه مطلب
|+|   <-->  توسط کیارش  | 

گفت وگوی شميم بهار با جلال‌آل‌‌احمد

گفتگوي با جلال آل احمد

آن چه مي‌خوانيد، قسمت‌هايي است از گفت‌وگوي مفصلي با جلال‌آل‌‌احمد که در روز چهارشنبه نوزدهم فروردين هزاروسيصد و چهل و سه، روي نوار ضبط شده و هم پس از آوردن روي کاغذ، بار ديگر از نظر جلال‌آل‌احمد گذشته. طرف‌هاي اين گفتگو عبارتند از دکتر ناصر وثوقي و آيدين آغداشلو و شميم بهار. و تبويب مطالب از همين حضرات است که « انديشه و هنر» را اداره مي‌کردند.

داستان‌ها
1

  بهار: «گذشته از همه اين‌ها، من برمي‌گردم به محيط کوچک داستان‌ها و محيط کوچک‌تر و يک جانبه يک کار هنري، منهاي همه چيزهايي که اين‌جا مطرح شد...»
 آل احمد: « خواهش مي‌کنم.»
 
بهار: « چيزي که به چشم مي‌آد اينه که تقريباً توي تمام داستان‌هاي کوتاه شما، ريشه قضيه، هميشه بيگانگي‌يه. مي‌تونم توضيح بدم. مثلاً توي «ديد و بازديد عيد»: ناقل کاملاً بيگانه است با اتفاق‌هايي که دور و برش مي‌افته؛ چه در منزل «استاد» و چه منزل «خانم بزرگ». يا مثلاً توي «از رنجي که مي‌بريم»: اولين داستان- «درّه خزان زده»- مهندس باز با وقايعي که داره اتفاق مي‌افته بيگانه است. يا حتي توي داستاني مثل «زيارت» که کسي به زيارت مي‌ره. آدم متوقّع نيست اين جا بيگانگي ببينه. هم‌چنان که هست. جمله‌اي حتي هست که من يادداشت کرده‌ام: «هر کس حالي دارد و جز من هيچ کس در اين‌جا تماشاچي نيست.» اين بيگانگي همه جا هست. حتي توي «مدير مدرسه»، يعني بخصوص توي «مدير مدرسه»... نظر خود شما راجع به اين بيگانگي چيه؟»
  آل احمد:« سرکار حضرت، يک مقدار داريد بيش از حدّ اين مملکت باهوشي به خرج مي‌ديد. اين مسأله...»
ادامه مطلب در پی

ادامه مطلب
|+|   <-->  توسط کیارش  | 

قصه ي شب ششم براي نوجوان ديرباور ما

موش و خار پشت ها

موش کوچکی بود،که هیچوقت خانه اش را ترک نمی کرد.چون والدین اش به او اجازه نمی دادند.

هر بار موش کوچک می خواست به بهانه ای از خانه خارج شود پدرش می دوید ،در را می بست و می گفت: بیرون این در به جزبدبختی و فقر و گرسنگی چیزی در انتظار تو نیست. و هر بار موش کوچک میخواست از پنجره بیرون را نگاه کند،مادرش با اضطراب پرده ها را سنجاق میکرد و می گفت:مرگ در باغچه قدم می زند و جهنم از کوچه آغاز می شود.بیرون این در دنیای کوچکی است که فقط برای لاشه ها جا دارد.(مادرش کمی فلسفه خوانده بود)

موش کوچک مجبور بود از صبح تا شب در خانه بماند،کتابهایش را ورق بزند،برنج کهنه بخورد،وسر خودش را با آتاری و بازیهای کامپیوتری گرم کند.

اما بالاخره یک روز صبرش تمام شد و در ساعتی که پدر و مادر به بهانه دیدار از همسایه ها در زیر زمین خلوت کرده بودند از خانه خارج شد.

او ابتدا با وحشت از پله ها بالا رفت و از یک در بزرگ گذشت تا به یک اتاق عجیب رسید که بوی بسیار خوبی ازآن می آمد.بعد از ستون عظیمی  که در واقع پایه یک میز بود،بالا رفت و به انواع خوراکیهایی رسید که فقط عکس آنها را در برنامه های تلویزیونی دیده بود،ولی هرگز طعمشان را نچشیده بود.

موش کوچک از تمام  غذاها خورد و وقتی سیر شد خودش را به پنجره رساند و باغچه را دید.جاییکه قرار بود مرگ در آن قدم بزند،پر از گلهای رنگارنگ و زیبایی بود که فقط عکس آنها را در کلکسیون شخصی برادر مرحومش دیده بود.

موش خوشحال از پنجره خودش را به باغچه رساند و از عطر گلها چنان سرخوش شد که بی پروا شروع به جست وخیز کردو طول باغچه را طی کرد تا به کوچه رسید.

در کوچه هم خبری نبود و جهنم مطمئنا از آنجا آغاز نمی شد. به محض اینکه وارد جوب شد سفرش را از آنجا آغاز کرد و آنقدر از خانه دور شد که دیگر نمی توانست بازگردد.

موش رفت و رفت تا به پارک بزرگی رسید و صدای پرنده ها از هر سویش شنیده می شد

کم کم هوا رو به تاریکی می رفت که چشم موش به دو خارپشت افتاد .آنها سر میزی شطرنج بازی می کردند.موش جلو رفت روبه رویشان ایستاد و گفت:هی دوستان!آیا می دانید پدرها و مادرها همگی دروغگویانی هستند که فقط می خواهند فرزندانشان را از موهبت های الهی محروم.....

هنوز کلمه آخر از دهان موش خارج نشده بود که جغدی از آسمان فرود آمد و او را یک لقمه چپ کرد.

خار پشت ها به هم نگاهی انداختند،سری تکان دادند . ودوباره بازیشان را از سر گرفتند.آنها حتی یک کلمه از حرفهای موش را نفهمیده بودند زیرا خارجی بودند و فارسی نمی فهمیدند!

از کتاب مد ازما و سم سلطان نوشته ی علیرضا میر اسدا...

|+|   <-->  توسط کیارش  | 

بوي عيدي بوي توت
 

شاد باش نوروزي پيشكش ِ شما خوبان آرايايي

 

 

                                كنم آفرين بر نياكان خويش / گزيده بزرگان و پاكان خويش
چنين جشن فرخ بدين روزگار / بما ماند از آن خسروان يادگار
فرخ جشن

يادداشت:

نوروزي ديگر از راه مي‌رسد.نوروزي به استواري زاگرس و فرزندانش در كوه پايه هاي زردكوه و آسماري ,نوروزي به قدمت استوره ,به تازگي برگهاي بهاري . نوروزي ديگر از راه مي‌رسد تا كوي و برزن و خيابان پر شود از مردماني كه با هر درآمد و تواني , جامه و خانه و كاشانه را نو مي‌كنند تا زيبايي افزاي اين جشن كهن باشند .
نوروزي ديگر از راه مي‌رسد تا باز سفره هفت سين از پستوي خانه بدر آيد , تا باز پدر با تنگ ماهي قرمزو عطر سنبل از راه برسد و باز بر سفره هفت سين با دعاي سال نو بر لب ,كهنه ها را نو كنيم و غم ها را بدور افكنيم .
نوروزي ديگر از راه مي‌رسد تا زادروز پيامبري را به شادي بنشينيم كه پيامش انديشه برانگيز است و خرد افزا و خواست و آرزويش پيشرفت و آباداني براي همه مردمان سرزمين‌ها . اوست زاده‏ي ششمين روز نوروز.
نوروزي ديگر از راه مي‌رسد تا باز سيزدهَ خستگي‌هامان را به سبزي سبزها گره بزنيم و سالي پر از كار و شور و شادماني را در پيش گيريم .
نوروزي ديگر از راه مي‌رسد تا به ايراني در هركجاي دنيا ياد آور شود كه از فرهنگ و آييني والا بهره مي‌برد , تا سر افكنده روزگارش نباشد و به فرخندگي تبارو خردمندي نياكان خويش ببالد.
نوروز با همه پيچيدگي‌ها,راز و رمز ها و آيين‌هايش از راه مي‌رسد و اين نوشتار مي‌كوشد تا به اين جشن كهن نگاهي كوتاه بيافكند.

به نوروز گویید باز آید

 

 به نوروز گویید باز آیدا
به مُلكِ كیان سرفراز آیدا
كه نوروز خود، سرفرازی دهد
زنیك و زِ بد بی نیازی دهد
چنین گوید آن پیرِ نیكو سخن
سراینده ی روزگارِ كهن :
«زیزدان، نباشد كسی نا امید
اگر شب شود رویِ روزِ سپید
چو بر بندگان، گار گردد دراز
خداوندِ گیتی گشایدش باز»
به ویژه به نوروزِ جمشید فر
كه گیتی شود زو به رای دگر
كه نوروز،‌ خود رهبر و رهنماست
به هر سخته یی در، همی گشاست
به نوروز بنگر نهادِ جهان
كه یابی همه آشكار و نهان

 

چهارشنبه سوري , جشن آتش و نورو صدا
بوي آتش ودود و كنده سالهاست كه با صداي ترقه و نارنجك و سيگارت در هم پيچيده تا ميراث نامبارك ايستادگي در برابر آيين‌هاي مردمي را به گوش همگان برساند .سالهاست كه صداي دلخراش انفجار مواد منفجره ,صداي قاشقزن‌هاي آييني را در خود خفه كرده است.

ادامه مطلب شامل آئين ها و اشعار مرتبط با نوروز


نیایش به داد هر مزدِ پاك
كزویست آب آتش و باد و خاك

جهاندارِ داننده ی دادگر
كزوگشت پیدا هنر با گهر

به درگاهِ پاكش نماز آوریم
به سویش دلِ پُر نیاز آوریم

به آتشكده، گَه سپیده دمان
اوستا به دست و نیایش كُنان

به نزدیك فرخنده آتش به پای
بخواهیم از داورِ رهنمای

كه بخشد به ما رادی و بخردی
همان دانش و بینشِ ایزدی

كه آن خانه ی مهر باشد درس
كه حافظ در آن رویِ نیكو بشُست

كجا دیده بُد پیرِ روشن ضمیر
سخنگوی و خوشخوی و بس دلپذیر

 


ادامه مطلب
|+|   <-->  توسط کیارش  | 

 
offshore